یه جورایی گم شدم، اصلا نمیدونم باید کجا برم. اینجا تو شانزهلیزه کنار چمدونم وایسادم. یکدفعه شروع به حرف زدن میکنی. میگی: سلام، دنبال چی میگردی؟ منم میگم: ببخشید؛ نمیفهمم چی میگی! این به نظرم خیلی جذابه! با خودکار روی دستت دو تا فنجون قهوه میکشم. من فرانسوی بلد نیستم. ولی به حرف زدنت ادامه بده...تمام کلماتی که میگی به دلم میشینه!
"سنیور؛ من فرانسوی بلد نیستم."
بیست و هشتم ژوئنِ ۱۹۹۷.
"سنیور؛ من فرانسوی بلد نیستم."
بیست و هشتم ژوئنِ ۱۹۹۷.