ᝰ 投稿 Seine ⋆作家 𝓢𝔂𝓵𝓿𝓲𝓮 ⋆
┈─────────────┈
"_اولین بار که دست به نوشتن بردم را به خاطر دارم، کودک بودم و چشمانم به درستی نمیدید، لاک پشت کوچکی در حیاطمان پیدا کرده بودم و تلاش میکردم تا او را با خرگوش خواهرم دوست
کنم...لاک پشت اهمیتی به خرگوش نمیداد، هر چقدر که تلاش میکردم، آنها به یکدیگر بی محلی میکردند. سر انجام آنقدر آن لاک پشت را خسته کردم که روزی پا به فرار از حیاطمان گذاشت،
خسته شدم درمانده شدم، روزی عینکم را بر چشمم زدم و قلم بر دست گرفتم، در اوج کودکی شروع به نوشتن از لاک پشتی کردم که با خرگوش سفید رنگی دست دوستی داده است، آنقدر نوشتم که دستانم به درد افتاد و کلماتم ته کشید اما در انتها آن دو را با یکدیگر دوست کردم...همان روز بود که نوشتن را راهی برای رهایی خود از تنهایی هایم یافتم، دوستی نداشتم، برادرم از من بزرگتر بود و تنهایی تمام دنیایم را میگرفت، مادرم در مقابل اشتیاقم
سکوت میکرد و پدرم تنها فریاد میکشید که به خوبی نمیتوانم قوی باشم، که در مدرسه کتک میخورم و در خانه تنها چشمانم را خواندن و نوشتن کور میکنم، تا سالها پس از آن نیز تنها دلیل نوشتنم دلتنگی، تنهایی و غم های زندگی ام بود...تا زمانی که او را دیدم...
تا این بخش همزمان با خواندنش متن را میخواندم و درست به محض رسیدن به این جمله سرم را بلند کرده و با چشمان پر از اشکم به چشمانش خیره شدم، او نیز سرش را از کتاب بلند کرده بود و با مهربانی نگاهم میکرد
_به یاد دارم به محض اینکه او را دیدم...چیزی در قلبم تکان خورد...بار اولم بود که چنین احساسی را تجربه میکردم...آنقدر عاشقش بودم که شبها به آهنگهای کوهن گوش داده و اشک میریختم...غمگین نبودم، تنها قلب خسته ام نمیتوانست باور کند که چنین آفریده ای در دنیا وجود داشته باشد...گریه میکردم و بیدار میماندم...گاهی تا نیمه شب به کنار رود میرفتم و میدیدم که کیف عطرهایش را مقابلش گذاشته بود و آهنگهای سلن دیون و آندره بوچلی را با صدای زیبایش برای عموم میخواند، به مقدساتم
قسم که میمردم...تنها میتوانستم دوربینم را خارج کنم و تصویر زیبایش را بگیرم، از دور تماشایش کنم و در سکوت برایش گریه کنم، هیچ گاه انسان با ایمانی نبودم اما درست زمانی که با چشمانش برایم خندید...باید او را میدیدید...نمیتوانستم باور کنم که چنین چیزی هنر کسی نباشد...او قطعا آفریننده ای داشت، کائنات نمیتوانست بی دلیل چنین مخلوقی داشته باشد...
حرفش را در این بخش رها کرد و نفس بغض داری کشید، من تنها در سکوت خیره اش بودم و اشک میریختم، به پهنای صورت، به بدترین شکل ممکن، اشک میریختم، او میخواست مرا بکشد؟
چطور میتوانستم دوام بیاورم و به روی آن صحنه نروم تا بغض گلویش را ببوسم؟"
┈─────────────┈
⟶から @One_Lilo↵✃
┈─────────────┈
"_اولین بار که دست به نوشتن بردم را به خاطر دارم، کودک بودم و چشمانم به درستی نمیدید، لاک پشت کوچکی در حیاطمان پیدا کرده بودم و تلاش میکردم تا او را با خرگوش خواهرم دوست
کنم...لاک پشت اهمیتی به خرگوش نمیداد، هر چقدر که تلاش میکردم، آنها به یکدیگر بی محلی میکردند. سر انجام آنقدر آن لاک پشت را خسته کردم که روزی پا به فرار از حیاطمان گذاشت،
خسته شدم درمانده شدم، روزی عینکم را بر چشمم زدم و قلم بر دست گرفتم، در اوج کودکی شروع به نوشتن از لاک پشتی کردم که با خرگوش سفید رنگی دست دوستی داده است، آنقدر نوشتم که دستانم به درد افتاد و کلماتم ته کشید اما در انتها آن دو را با یکدیگر دوست کردم...همان روز بود که نوشتن را راهی برای رهایی خود از تنهایی هایم یافتم، دوستی نداشتم، برادرم از من بزرگتر بود و تنهایی تمام دنیایم را میگرفت، مادرم در مقابل اشتیاقم
سکوت میکرد و پدرم تنها فریاد میکشید که به خوبی نمیتوانم قوی باشم، که در مدرسه کتک میخورم و در خانه تنها چشمانم را خواندن و نوشتن کور میکنم، تا سالها پس از آن نیز تنها دلیل نوشتنم دلتنگی، تنهایی و غم های زندگی ام بود...تا زمانی که او را دیدم...
تا این بخش همزمان با خواندنش متن را میخواندم و درست به محض رسیدن به این جمله سرم را بلند کرده و با چشمان پر از اشکم به چشمانش خیره شدم، او نیز سرش را از کتاب بلند کرده بود و با مهربانی نگاهم میکرد
_به یاد دارم به محض اینکه او را دیدم...چیزی در قلبم تکان خورد...بار اولم بود که چنین احساسی را تجربه میکردم...آنقدر عاشقش بودم که شبها به آهنگهای کوهن گوش داده و اشک میریختم...غمگین نبودم، تنها قلب خسته ام نمیتوانست باور کند که چنین آفریده ای در دنیا وجود داشته باشد...گریه میکردم و بیدار میماندم...گاهی تا نیمه شب به کنار رود میرفتم و میدیدم که کیف عطرهایش را مقابلش گذاشته بود و آهنگهای سلن دیون و آندره بوچلی را با صدای زیبایش برای عموم میخواند، به مقدساتم
قسم که میمردم...تنها میتوانستم دوربینم را خارج کنم و تصویر زیبایش را بگیرم، از دور تماشایش کنم و در سکوت برایش گریه کنم، هیچ گاه انسان با ایمانی نبودم اما درست زمانی که با چشمانش برایم خندید...باید او را میدیدید...نمیتوانستم باور کنم که چنین چیزی هنر کسی نباشد...او قطعا آفریننده ای داشت، کائنات نمیتوانست بی دلیل چنین مخلوقی داشته باشد...
حرفش را در این بخش رها کرد و نفس بغض داری کشید، من تنها در سکوت خیره اش بودم و اشک میریختم، به پهنای صورت، به بدترین شکل ممکن، اشک میریختم، او میخواست مرا بکشد؟
چطور میتوانستم دوام بیاورم و به روی آن صحنه نروم تا بغض گلویش را ببوسم؟"
┈─────────────┈
⟶から @One_Lilo↵✃