ᝰ𝑳𝒊𝒍𝒐"


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


@its_caim
"و شب هنگام
با اشک‌هایمان
تهمت به جاودانگی درد می‌زدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانگی رسالت ما بود"
http://t.me/HidenChat_bot?start=5345736154

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


ᝰ 投稿 #𝘽𝙧𝙤𝙠𝙚𝙣_𝙃𝙤𝙥𝙚 ⋆作家 #𝓛𝓾𝓷𝓪 ⋆
┈──────────────────┈
اگه تو بخوای همه چیز رو تو خودت بریزی، لجبازانه غمات رو بپوشونی و از هر آغوش گرمی فرار کنی، پس... پس آدما به چه درد می‌خورن؟
_ مگه آدما بدرد می‌خورن؟
_ نمی‌تونی بگی نه...!
_ درسته تهیونگا؛ آدما بیشتر از چیزی که بشه فکرش رو کرد مفیدن. اونا می‌تونن جای تمام تیکه‌های شکسته‌ی وجودت رو پر کنن و درد‌هات رو محو کنن.
اما مسئله اینه که همیشه سعی می‌کنن بهت یاد بدن موهبتی هستن که نباید ازش استفاده کنی!
اگه بخوای بغلشون کنی، هلت می‌دن. بخوای چیزی در میون بذاری جدی نمی‌گیرن. همیشه‌ی خدا از هر رابطه‌ای پشیمونت می‌کنن. و اگه بخوای لطفی رو قبول کنی که خودشون اصرار دارن به تو بکنن، بهت برچسب عجز می‌زنن.
آدما مفیدن ولی با تمام وجود این حقیقت رو تباه می‌کنن.






Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


⋆音楽 #𝓒𝓾𝓵𝓪𝓬𝓬𝓲𝓷𝓸 ⋆
┈─────────────┈


خوش‌حالم کردی...
خوش‌حال شدنِ من پدیده‌ی عجیبیه!
اما تو برای چندمین‌بار خوش‌حالم کردی و قلبم رو گرم:)
پس باید بگم بابت حضورت توی این چندسال ممنونم🤍
-ماهیِ پیرِ تو


این چند خط احتمالا با همه‌ی نوشته‌های این‌جا تفاوت عمیقی داره؛ اون هم اینه که این یکی یه مخاطب داره...
امشب تولد فردیه که توی خوشحال کننده بودن زادروزش، با یونگی در رقابته! این یه رویداد ارزشمنده پس فکر کنم واضح باشه که چقدر برام آرامش‌ بخشه و قلبم رو گرم می‌کنه.
سال اول دوستیمون من تولدت رو فراموش کردم؛ یادمه خیلی ناراحت شدم، چون فکر می‌کردم سال بعدی‌ای برای دوستی ما وجود نداره که بخوام توش تولدی رو جشن بگیرم... من رو که می‌شناسی؛ هیچ‌وقت یه این چیزا امیدوار نبودم.
اما حالا... می‌بینم که سال‌های زیادی رو توی شیرینی این شب شریک بودم:)
هرسال تو بزرگ‌تر و خیره‌کننده‌تر شدی، و دیدن این تغییرات برای منی که هرسال شخصیت ارزشمندت رو مرور می‌کنم خیلی دل‌نشینه. همین نیست ماهیا؟ سال به سال درخشان‌تر می‌شی.
شاید الان خیلی نتونم چیزی بگم... ولی تو از آشفتگی این روزای من خبر داری؛ پس الان که دارم این‌ رو می‌نویسم و حس خوبی دارم... یعنی که خیلی برام خاصه.
تو همیشه آدم جادویی زندگی من بودی که به طرز عجیبی هیچ وقت جاشو توی زندگیم از دست نداد؛ پس خواستم اکلیلاشو توی امشب هم بپاشم.
پیرمرد کوچولوی من که هنوز خیلی جوونه، تولدت مبارک!


"برخلاف تصور عوام، روزی که رفتی دست‌های من سرد نشدن. بدن من بی‌رحمانه به کارش ادامه داد و تمام وجودم رو خجالت زده کرد."


Репост из: 𝑄𝑢𝑒𝑟𝑒𝑛𝑐𝑖𝑎
انگار که ایده‌ها، کلمات و احساسات توی ذهنت می‌چرخن، به انگشت‌هات می‌رسن اما نمی‌تونی بنویسیشون.
رایتربلاک بودن به معنای نبود ایده یا ناتوانی در پردازش اون نیست، بلکه زمانی این اتفاق میفته که می‌خوای اما نمی‌تونی بنویسی.
حس دردناکیه... برای افرادی که نویسنده نیستن، حسش مشابه ناتوانی در صحبت کردنه، زمانی که حرف زیادی برای گفتن داری.


فکر کنم سخت بودن توصیف حس کارکترا توی بعضی از شرایط، انتقامیه که از ما می‌گیرن!
دقیقا منظورم همون وقتاییه که انقدر کارکتر رو بدبخت کردی که از پس بیان حسش بر نمی‌آی!


این تیکه‌ی پارت دوم الی‌ین بشدت برام دل‌نشینه.


ᝰ 投稿 #𝘼𝙡𝙞𝙚𝙣  ⋆作家 #𝓛𝓾𝓷𝓪 ⋆
┈─────────────┈


...ببخش که سیاهی موهات و درخشش چشمات از دست مداد خجالت‌زده‌ی من بر نمی‌اومد.
ولی تو... جدا باید کیوت می‌موندی.
چون حالا دوباره بایس منو به خودت برگردوندی و این حتی ذره‌ای برات سخت نبود.


이 위치에서도, make it move, make it mine,
make it right
또 누군가의 favorite song


"دیگر از چیزی نمیترسیدم، امن ترین نقطه جهان،
همین جا بود و در دو ضمیر خالصه میشد...او و آنها"


"پسر من هیچوقت کسی که من میخواستم نبود...من کسی که اون میخواست نبودم و اون در انتها تبدیل به کسی شد که تو میخواستی، چون اینطوری به آرامش میرسید."


"وقتی بار اول گفت دوستم داره، بعدش گریه کرد...چون میترسید و فکر میکرد من هیچوقت عاشق آدمی مثل اون نمیشم"


ᝰ 投稿 Seine ⋆作家 𝓢𝔂𝓵𝓿𝓲𝓮 ⋆
┈─────────────┈
"_اولین بار که دست به نوشتن بردم را به خاطر دارم، کودک بودم و چشمانم به درستی نمیدید، لاک پشت کوچکی در حیاطمان پیدا کرده بودم و تلاش میکردم تا او را با خرگوش خواهرم دوست
کنم...لاک پشت اهمیتی به خرگوش نمیداد، هر چقدر که تلاش میکردم، آنها به یکدیگر بی محلی میکردند. سر انجام آنقدر آن لاک پشت را خسته کردم که روزی پا به فرار از حیاطمان گذاشت،
خسته شدم درمانده شدم، روزی عینکم را بر چشمم زدم و قلم بر دست گرفتم، در اوج کودکی شروع به نوشتن از لاک پشتی کردم که با خرگوش سفید رنگی دست دوستی داده است، آنقدر نوشتم که دستانم به درد افتاد و کلماتم ته کشید اما در انتها آن دو را با یکدیگر دوست کردم...همان روز بود که نوشتن را راهی برای رهایی خود از تنهایی هایم یافتم، دوستی نداشتم، برادرم از من بزرگتر بود و تنهایی تمام دنیایم را میگرفت، مادرم در مقابل اشتیاقم
سکوت میکرد و پدرم تنها فریاد میکشید که به خوبی نمیتوانم قوی باشم، که در مدرسه کتک میخورم و در خانه تنها چشمانم را خواندن و نوشتن کور میکنم، تا سالها پس از آن نیز تنها دلیل نوشتنم دلتنگی، تنهایی و غم های زندگی ام بود...تا زمانی که او را دیدم...
تا این بخش همزمان با خواندنش متن را میخواندم و درست به محض رسیدن به این جمله سرم را بلند کرده و با چشمان پر از اشکم به چشمانش خیره شدم، او نیز سرش را از کتاب بلند کرده بود و با مهربانی نگاهم میکرد
_به یاد دارم به محض اینکه او را دیدم...چیزی در قلبم تکان خورد...بار اولم بود که چنین احساسی را تجربه میکردم...آنقدر عاشقش بودم که شبها به آهنگهای کوهن گوش داده و اشک میریختم...غمگین نبودم، تنها قلب خسته ام نمیتوانست باور کند که چنین آفریده ای در دنیا وجود داشته باشد...گریه میکردم و بیدار میماندم...گاهی تا نیمه شب به کنار رود میرفتم و میدیدم که کیف عطرهایش را مقابلش گذاشته بود و آهنگهای سلن دیون و آندره بوچلی را با صدای زیبایش برای عموم میخواند، به مقدساتم
قسم که میمردم...تنها میتوانستم دوربینم را خارج کنم و تصویر زیبایش را بگیرم، از دور تماشایش کنم و در سکوت برایش گریه کنم، هیچ گاه انسان با ایمانی نبودم اما درست زمانی که با چشمانش برایم خندید...باید او را میدیدید...نمیتوانستم باور کنم که چنین چیزی هنر کسی نباشد...او قطعا آفریننده ای داشت، کائنات نمیتوانست بی دلیل چنین مخلوقی داشته باشد...
حرفش را در این بخش رها کرد و نفس بغض داری کشید، من تنها در سکوت خیره اش بودم و اشک میریختم، به پهنای صورت، به بدترین شکل ممکن، اشک میریختم، او میخواست مرا بکشد؟
چطور میتوانستم دوام بیاورم و به روی آن صحنه نروم تا بغض گلویش را ببوسم؟"

┈─────────────┈
⟶から @One_Lilo↵✃


⋆音楽 #𝓒𝓾𝓵𝓪𝓬𝓬𝓲𝓷𝓸 ⋆
┈─────────────┈
@Bluestocean
خیلی دل‌نشین بود این.


ᝰ 投稿 Kissable Smile   ⋆作家 #𝓢𝓲𝓼𝓲 ⋆
┈─────────────┈
زندگی مین یونگی در یک کلمه خلاصه می‌شد؛ لبخند...
لبخندی زیبا و بوسیدنی‌، که هربار با دیدنش از خود بیخود میشد و بوسه‌ای روشون می‌گذاشت؛ لبخندی درخشان، که هرروز صبح وقتی بیدار میشد، می‌دیدش. شب‌ها بدون بوسیدن اون لبخند، خواب به چشم‌هاش نمی‌اومد، لحظه‌ای دیدنش برای فراموش کردن تمام خشمش کافی بود؛ گرچه وابستگی به یه لبخند اصلاً خوب نیست، اما مین یونگی عاشق این وابستگی بود.
ولی چیزی درمورد اون لبخند وجود داشت که یونگی بجای دوست داشنش اون رو می‌پرستید و اون، صاحب لبخند بود.

┈─────────────┈
⟶から @One_Lilo ↵✃

Показано 20 последних публикаций.

110

подписчиков
Статистика канала