آه مادر! بیا نجاتم بده. عقلی که به من دادی از دست دادم. این صداها در رویاهایم در باد زوزه میکشند. پدر لطفا به من گوش کن! این ابرها در حال نزدیک شدن هستند و به سختی میتوان همه چیز را به وضوح دید. هنگامی که آنها در پوست من تشکیل میشوند من این احساس را دارم که در حال نزدیک شدن هستند.
چگونه به اینجا رسیدیم؟ چطور اینقدر گم شدیم؟
آه ای اِروس! قلب بیثبات من در طوفان پیچ خورده است؛ من سعی میکنم آن را بچرخانم وبه شکل اول برگردانم اما باز هم شکست میخورم. برای دنیایی که هرگز ندیدهام و برای جایی که هرگز نرفتهام، بلیت قطار یکطرفه خریدم و نمیدانستم دوباره برمیگردم یا نه...
چگونه به اینجا رسیدیم؟ چطور اینقدر گم شدیم؟
من، من، من، من، من، من، من، من. اگر قلبام باز طوفان را میخواهد دوباره فرامیخوانمش. اگر قلبم باز طوفان را میخواهد دوباره رهایش میکنم.
چگونه به اینجا رسیدیم؟ چطور اینقدر گم شدیم؟