فلیکس هیچ احساس خوبی به همسایهی جدیدش، که به گفتهی خودش اسمش چانگبین بود، نداشت.
بعد از گذشت چند وقت، با چشمغرههایی که داخل راهپله، آسانسور، پارکینگ، باشگاه آپارتمان و حتی فروشگاه سر کوچه(!) به پسر میرفت، سعی داشت این موضوع رو بهش بفهمونه و از نظرش موفق بود.
ولی متاسفانه باعث شد چانگبین این رو جور دیگهای برداشت کنه و درحالی که پشتبام آپارتمان رو تزئین کرده بود، به فلیکس شوکه شده اعتراف کنه و باعث تکون خوردن قلب پسرک بشه.
«دیدن هرروزهات دلیلی هست که تا به الان این آپارتمان زیادی خشک رو ترک نکردم فلیکس... بنظرت میتونی احساسات صادقانهام رو بپذیری و بذاری برای خوشحالیت تلاش کنم؟»
«من... منظورت چیه!»
قبل از اینکه چانگبین بخواد چیزی بگه، فلیکس اخمی کرد و به مرد هیکلی نزدیکتر شد.
«میخوای بگی متوجه اون چشمغرهها و اخمها دوری کردنها نشدی؟»
چانگبین دسته گلی که مقابلش نگه داشته بود رو پایین آورد و اخم گیجی کرد.
«کدوم چشمغرهها؟»
خندهی ناباوری از خنگی مرد کرد و درحالی که یک دست روی پیشونیش و دست دیگه رو به کمرش تکیه داد بود، به چانگبین پشت کرد و منظرهی شهر رو از بالای پشتبام از نظر گذروند.
«باورم نمیشه انقدر خنگی»
«ها؟»
چانگبین با نشنیدن زمزمهی آروم پسر با گیجی پرسید که با برگشت فلیکس عصبانی به سمتش، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت و سر پایین انداخت.
«از این کارم پشیمون میشم»
فلیکس با همون صدای پایین بار دیگه زمزمه کرد و با قدمهای بلند، خودش رو به چانگبین رسوند و بعد از در دست گرفتن صورت مرد، لبهاش رو روی لبهای نرمش فشرد.
چانگبین شوکه از حرکت پسرک موردعلاقهاش، دسته گل از دستش رها و با چشمهای درشت شده به چشمهای بستهی فلیکس خیره شد.
به سختی خودش رو عقب کشید و از فاصلهی کم، به لبهای پف کرده و نفسنفس فلیکس نگاهی انداخت و اخم کرد.
«این... این یعنی قبول کردی؟»
«خفهشو و من رو ببوس احمق»
فلیکس با عصبانیتی که همیشه گریبانگیرش بود اعلام کرد و چانگبین رو بار دیگه جلو کشید؛ ولی با حلقه شدن دستهای چانگبین به دور کمرش و خم شدنش به عقب، چشمهاش کمی گشاد شدن و شونههای مرد رو سفت چسبید.
«عاشقتم»
روی لبهای فلیکس با لبخند اعلام کرد و بدون اینکه فرصت درکی بهش بده، لبهاش رو به دهان کشید و بوسهی عمیقی رو باهاش شروع کرد.
#changlix
#short_story
#sibel