𝗙𝗼𝗿 : °•دنیایکوچکنوشتههایمن•°
هنوز دهه دوم زندگیش را تمام نکرده بود که کتابش چاپ شده بود به دست نشریه که عاشقش بود شاید هم عاشق ویراستار بود نمیدانم، امروز جشن امضا داشت قطعا زیباترین روز زندگیش بود؛ از اینکه این همه انسان پرذوق با کتابش گریه و خندیده بودند خوشحال بود وسایلش را جمع کرد تا برود که یک نامه برایش آوردند؛ ویراستار اعتراف کرده بود؟ امروز قطعا زیباترین برای او بود.
هنوز دهه دوم زندگیش را تمام نکرده بود که کتابش چاپ شده بود به دست نشریه که عاشقش بود شاید هم عاشق ویراستار بود نمیدانم، امروز جشن امضا داشت قطعا زیباترین روز زندگیش بود؛ از اینکه این همه انسان پرذوق با کتابش گریه و خندیده بودند خوشحال بود وسایلش را جمع کرد تا برود که یک نامه برایش آوردند؛ ویراستار اعتراف کرده بود؟ امروز قطعا زیباترین برای او بود.