𝖨𝖣𝖪.


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана



Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


𝗙𝗼𝗿: Vellichor

بارون دیشب هوای امروز رو عاری از هر غمی کرده، خورشید با همون نور کمش میتونه گرمای قلب ها باشه هنوزم، صدای زنگوله بالای در نشونه اولین مشتری رو میده.
بوی قهوه ی تازه و کیک شکلاتی که تازه از فر دراومده بود از یه روحی دیگه ای برای اینجا ساخته بود.
شاید با یک فنجون قهوه از همین کافه میتونستی با خودت هم صحبت شی.


𝗙𝗼𝗿: it's me

ماه و خورشیدو میشد با یه تکون سر ببینه دوتاشون باهم روبه روی هم بینشون کلی ابر بود که دلشون گریه میخواست، صدای آهنگو تا آخر بالا داده بودو نمیدونست چی میخواد چی قراره بشه ولی برنامش این بود تا وقتی دوباره خورشیدو میبینه راه بره شاید سیلی هایی که آسمون قرار بود بهش بزنه عاقل ترش میکرد.


𝗙𝗼𝗿: Onism

روز های سخت مثل روز های خوب میرن، حالا تو این هوای بهاری نوبت خوش گذرونی با کسایی بود که نگرانش بودن شکوفه های گیلاس هم باهاش موافق بودند، یه پیک نیک تو جایی از جنگل که دست نخورده بود با بهتریناش.
شاید چیزهای کوچیک بتونه قلب های بزرگ رو شاد کنه.
صدای خنده هاشون خورشیدو درخشان تر میکرد و باد هم موهاشونو بهم میریخت.


𝗙𝗼𝗿: Engourdi

الان عمق شب بود مگه نه؟ همه چی باید ساکت و آروم میشد ولی قلبش و پیست این چیزارو نمیفهمیدن، شمارش تعداد دور ها از دستش در رفته بود تا کی باید منتظر میموند که همه چیز مثل قبل شه؟ اصلا امیدی بود؟ کی اهمیت میداد وقتی اونی که باید نبود.
صدای غرش موتور دیگه ای هم میومد کی بود؟ اوه اون؟ شاید این کار نیاز دوتاشون بود بالاخره یکی کوتاه میومد.


𝗙𝗼𝗿 : alexandre

توی رصدخانه زندگی کردن اونقدارام که فکر میکنین بد نمیگذره، رویا پردازی کردن اینجا آزادتره بین ستاره و کهکشان ها تموم اون چیزی که هرکس نمیدونه، امشب یک ستاره دنباله دار قراره از کنار زمین بگذره فکر کن هر ۱۰۰ سال یه بار این اتفاق میوفته من چقدر باید خوشبخت باشم که میتونم این ستاره رو راحت ببینم؟
شاید این ستاره هم داستانی برای نوشتن داشته باشه.


𝗙𝗼𝗿 : My little Dairy

تو توکیو گم شدن شاید بدترین اتفاقی بود که میشد امروز بیوفته ولی بازم دیدن معاشقه ی آسمون با خورشید چیز بدی به نظر نمی‌رسید حس نمیکرد که کاملا گم شده باشه شاید چیزی همین نزدیکی با چشماش اونو دنبال میکرد، کسی که خاطرش تو قلبش بود اون گم شده بود تا گمشده اس رو پیدا کنه.


𝗙𝗼𝗿 : Elliott's words

زیر نور ماه قدم میزد جیرجیرک همراه خوبی بود برای امشب که نمیدانست چه میخواهد، وقت آن رسیده است که حرف های خودش هم بنویسد یا هنوز کسانی بودند که نیاز داشتند حرف هایشان به روی کاغذ بیاید؟
نوبت خودش بود نه؟ نوشتن را با خودش شروع ‌کرده بود اما باید کار ناتمام را تمام میکرد.


𝗙𝗼𝗿 : Half blood wizars

پارو آب ها رو از هم جدا میکرد و صدای جداییشان بشدت دلنواز بود شاید هم غمگین، بوی گل ها از هر طرف رایحه ای خوش برای خاطر دخترک حک میکرد، آسمان هم با صاف بودنش موافقتش را برای سفر نشان میداد؛ سبد پر بود از خوراکی هایی که دخترک برای خود و روباهش آماده کرد یک سفر چند روزه به ناکجاآباد برای پیدا کردن درون خود.


𝗙𝗼𝗿 : Blue night soul

پارافین شمع ها همه جا ریخته بود و تقریبا همه جای اتاق از رنگ های مختلف در امان نبودند پنجره باز مونده بود حتی ماه‌هم دستور وزیدن داد بود تا پرده اتاق کنار برود و تابلو های تمام شده زیبارو ببینه، دختر خیلی خسته بود این رو از وسط اتاق خوابیدنش میشد فهمید؛ فردا قطعا یکی از زیبا ترین گالریای فرانسه رو با تابلو هاش به خیلیا هدیه میداد.


𝗙𝗼𝗿 : Backstabber

شکوفه های گیلاس همه جارو پر کرده بودند باد ملایم صورتشو بوسه میزد شیر موزشو میخورد و لی لی کنان کوچه های سئول رو متر میکرد و به همه لبخند هدیه میداد تا شاید موضوع جدیدی برای نوشتن از صورت مهربون یا حتی غمگین، خسته یا خشمگین برداره؛ دبیو نزدیک بود روزی که سرنوشت ساز بود.


𝗙𝗼𝗿 : Bloody angel daily

همه کتابارو مرتب تو قفسه ها چیده بود صدای بارون و بوی قهوه تازه دم شده هوش و حواس رو در اختیار میگرفت این موقع شب دیگر وقت بستن کتابخانه ی بزرگ توکیو بود، الان فقط خودش بود و کتاب های دوست داشتنیش امشب هم کتابی دیگر تیکه ای از روحش را میبرد تا اندکی ترس کمبود وقت برای خواندن تمام کتاب ها را ازش دور کند.


𝗙𝗼𝗿 : Ruby

تنها جایی که میتونست از دست آدمای اطرافش بهش پناه ببره بودن بین پاندا های سیاه و سفیدی بود که اونو بیشتر از آدما درک میکردن، بغل بهترین جای دنیاست به شرط اینکه قلب ها همو بفهمن تا احساس آرامش به هم هدیه بدن اون این حسو فقط بین پانداها لمس میکرد.
شاید باید یه پاندا میبود نه یک انسان . . . .


𝗙𝗼𝗿 : Brume

گرمیِ تو دستش درخشش کور کننده بود همه فکر میکردند بخاطر اینکه فقط تو خانواده ای که همه موسیقی دان بودند بدنیا اومده بخاطر اوناست که اینجا محکم وایساده ولی کی میدونست برای اون ترک ها روز ها بی خوابی کشیده بود برای ضبط چندین استودیو عوض کرده بود لیریکاش ادا نبود بلکه از روحش به کاغذ پناه برده بودند، سخت بود ولی ارزش این همه درخشیدن رو داشت.


𝗙𝗼𝗿 : °•دنیای‌کوچک‌نوشته‌های‌من•°

هنوز دهه دوم زندگیش را تمام نکرده بود که کتابش چاپ شده بود به دست نشریه که عاشقش بود شاید هم عاشق ویراستار بود نمیدانم، امروز جشن امضا داشت قطعا زیباترین روز زندگیش بود؛ از اینکه این همه انسان پرذوق با کتابش گریه و خندیده بودند خوشحال بود وسایلش را جمع کرد تا برود که یک نامه برایش آوردند؛ ویراستار اعتراف کرده بود؟ امروز قطعا زیباترین برای او بود.


𝗙𝗼𝗿 : idk
گربه سیاهشو بغل کرد استودیو مرتب شده بود میخواست تا مدت ها به تعطیلاتی بره که مشخص نیست کی تموم میشه، شخصیت های زیادیو به دنیا هدیه داده بود، خیلیا با انیمه هایی که ساخته بود زندگی میکنن؛ کرکترا دوستش بودند مگه نه؟ پس با همشون به این تعطیلات میره شاید برای آخرین بار دوستای جدیدی خلق کنه و بعدش روح خودشو به یه بچه ی آروم تقدیم کنه.


𝙈𝙖𝙞𝙣 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙡𝙚 ; @thisisvela


دیگه فور نکنید؛ 23:36
៹ این پیامو فور کنید توی دیلتون تا من یه سناریو کوتاه از اینکه الان تو یکی از جهان های موازی دارید چیکار میکنید بهتون بدم.



Показано 18 последних публикаций.

16

подписчиков
Статистика канала