- تو همون نوجوونی بودی که هر شب از فرط گریه با سردرد میخوابید. تا روزی که تونستی بین همکلاسیات کسی رو پیدا کنی که واقعا بهت حس خوشحالی بده. درست برعکس حسی که بقیهی جهان بهت میداد. اما انگار جهان نمیتونست قبول کنه تو با کسی میتونی خوشحال باشی. اون مریض شد. یه مریضی خیلی سخت. چند روز بعد از اینکه دکترش گفت فقط تا چند ماه دیگه میتونه زنده بمونه باهاش روی پشت بوم مدرسه ایستادی.
این آخرین جملهی تو قبل از اینه که با اسلحهات هر دوتون رو بکشی: «بیا دوباره متولد بشیم تا باهم مارول ببینیم و نقاشی بکشیم.»
برای تو ای جوانترین!
🌬 @thatAsteria
این آخرین جملهی تو قبل از اینه که با اسلحهات هر دوتون رو بکشی: «بیا دوباره متولد بشیم تا باهم مارول ببینیم و نقاشی بکشیم.»
برای تو ای جوانترین!
🌬 @thatAsteria