Archive


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана



Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


- یه دست فروش توی یه شهر دور افتاده بودی. دست فروشی رو فقط برای گذران زندگی انجام می‌دادی وگرنه شغل اصلی‌ات فکر کردن بود. فکر کردن به همه چیز، حتی برگی گه از درخت میفته یا برگی که از درخت نمیفته.
در آخر توی سونامی غرق شدی. در واقع کل شهر غرق شد. در حالی که کل شهر می‌دوید تو به آب عظیمی که پیشروی می‌کرد خیره بودی.
این جمله رو قبل از اینکه توسط سیل بلعیده شی گفتی: «من هر روز دارم توی فکرا و حرف‌ها غرق می‌شم. اونقدرا هم ترسناک نیست.»

برای تو ای فضانوردی که بین جمله‌‌ها سفر می‌کنه!
🌬 @isad_adrenalin


- تو یه عاشق بودی. در واقع اونقدر عاشق بودی که یادت رفته بود قبل از عاشق بودن چی بودی، شغلت چی بود، چیکار می‌کردی یا هر چیزی. خیلی زود شروع کردی به نوشتن. با نوشته‌هات بین اساتید ادبیات معروف شدی و هر جا که می‌رفتی برای معرفی خودت می‌گفتی که عاشق هستی. برای همین به عاشق تخلص پیدا کردی کردی. نوشتی و نوشتی و نوشتی، اونقدر نوشتی که دیگه همه چیز رو از یاد بردی و در آخر مجنون شدی. توی سنین خیلی بالا در حالی که بیمارستان بستری بودی فوت شدی. در حالی که حتی برای یک لحظه وصال یار رو تجربه نکرده بودی.
آخرین حرفت این بود: «دلم برای دیدن چهره‌ی درخشانت تنگ شده.»

برای تو ای خدای جوان!
🌬 @pyounggod


- تو یه نوازنده بودی. همه چیز توی زندگیت به موسیقی مربوط می‌شد، به نظرت چیزی بهتر از موسیقی توی این جهان وجود نداشت. همین باعث شد که تمام زندگیت رو صرف موسیقی کنی. تمام زندگیت رو. موسیقی‌هات اونقدر شاهکار بودن که خیلی زود معروف شدن. در کنار نوازندگی سرگرمی‌های عجیب غریب اما مخصوص خودت رو هم داشتی که هیچوقت کسی ازش باخبر نشد. در کل بین نوازنده‌ها به عجیب و غیر قابل درک بودن مشهور بودی.
در آخر هم توسط یکی از طرفدارهات کشته شدی. این آخرین حرف تو بود: «آه، هوا وقتی می‌خوای بمیری سردتر به نظر می‌رسه. ازش متنفرم‌.»

برای تو ای بوم نقاشی زیبا!
🌬 @Harmony_arpeggio


- تو توی زندگی قبلیت یه رقصنده بودی. شاید برای فرار از زندگیت به این شغل روی آوردی. وقتی لباست رو در میاوردی تبدیل می‌شدی به عصبی‌ترین ادم ممکن. اما با این حال تمام مردم عاشق این بودن که فقط یک بار رقصیدنت رو ببینن. زندگی سختی رو گذروندی. خیلی سخت. تجاوز، فقر، سیاهی و فلاکت. تو آدم دنیا دیده‌ای بودی. شاید بخاطر همین بود که زیاد مست می‌کردی. برای فرار از خاطراتت. یک بار توی مستی خودت رو از روی پل پرت کردی پایین.
این چیزیه که قبل از اون اتفاق گفتی: «فکر نکنم این خاطرات هیچوقت از بین برن. یعنی میشه که همه چیز بهتر بشه؟»

برای تو ای شیرین‌ترین!
🌬 @Mfoutcast


- تو دوست صمیمی یک جادوگر بودی. و شاید هم معشوقش؟ روابط شما زیاد واضح نبود، ولی می‌شه گفت رابطه‌ی عمیقی داشتید. همین رابطه‌ی عمیق برات دردسر ساز بود. اون سعی کرد تو رو طلسم کنه تا همیشه برای خودش نگهت داره. تو می‌دونستی که قراره همچین کاری کنه ولی تا آخرین لحظه امید داشتی که منصرف می‌شه. تو امید داشتی که اون همون ادمی که تو می‌شناسی می‌مونه و امید داشتی که حالش بهتر می‌شه. اما نشد.
این آخرین چیزیه که قبل از جدا شدن روحت از جسمت بخاطر طلسم به زبون آوردی: «اما من هنوز امید دارم.»

برای تو ای امیدبخش‌ترین!
🌬 @ijustneedahug


- تو یه باریستا بودی. کاملا واضحه نه؟ هر روز صبح بلند می‌شدی و تا نصفه شب توی کافه‌ات می‌موندی. مهم نبود که هوا گرمه یا سرده، مهم نبود که آفتابیه یا بارونی، کافه‌ی تو همیشه باز بود. هیچ وقت تو رو با کسی ندید، تنها همدم تو قهوه بود. شاید بخاطر این بود که تو مراسم تدفینت فقط مشتری‌های کافه‌ات حضور داشتن.  یه روز تو راه برگشت به خونه‌ات با یه ماشین تصادف می‌کنی. چند روز توی بیمارستان بستری می‌شی و یک بار این بین به هوش میای و می‌گی: «اه... فکر کنم به اندازه‌ی کافی زندگی کردم‌.»

برای تو آلای من.


- تو یه آشپز بزرگ بودی. اول کارت رو با پختن غذاهای خیابونی شروع کردی ولی خیلی زود تونستی اولین رستورانت رو افتتاح کنی. البته خیلی زود هم دومین رستورانت، سومین رستورانت و... هم تاسیس شد و تبدیل به یکی از ادم‌های برجسته‌ی شهرت شدی. بخاطر نطق‌های جالبت و نحوه‌ی حرف زدنت و حتی گاهی تیکه‌هایی که می‌انداختی بین دخترها هم محبوب بودی و با دخترهای زیادی در ارتباط بودی.
تو سال‌های زیادی زندگی کردی و در آخر وقتی فهمیدی وقت مرگت رسیده چشم‌هات رو بستی و با یک لبخند گفتی: «آه، اون روزها. پس راسته که موقع مرگ کل زندگیت از جلوی چشمت رد می‌شه. من واقعا خوب زندگی کردم مرد!»

- برای تو ای بامزه‌ترین!
🌬 @KingShingiBangi


- تو همون نوجوونی بودی که هر شب از فرط گریه با سردرد می‌خوابید. تا روزی که تونستی بین همکلاسیات کسی رو پیدا کنی که واقعا بهت حس خوشحالی بده. درست برعکس حسی که بقیه‌ی جهان بهت می‌داد. اما انگار جهان نمی‌تونست قبول کنه تو با کسی می‌تونی خوشحال باشی. اون مریض شد. یه مریضی خیلی سخت. چند روز بعد از اینکه دکترش گفت فقط تا چند ماه دیگه می‌تونه زنده بمونه باهاش روی پشت بوم مدرسه ایستادی.
این آخرین جمله‌ی تو قبل از اینه که با اسلحه‌ات هر دوتون رو بکشی: «بیا دوباره متولد بشیم تا باهم مارول ببینیم و نقاشی بکشیم.»

برای تو ای جوان‌ترین!
🌬 @thatAsteria


- خیلی پرحرف و اجتماعی بودی. شاید اگه در طی یک روز با کسی صحبت نمی‌کردی کاملا دیوونه می‌شدی. همین اخلاقت باعث می‌شد حتی با رهگذرهای توی کوچه و بازار هم گرم بگیری و عقاید مختلفت رو براشون بیان کنی. همچین اخلاقی خیلی خوبه، البته نه وقتی یک جریان بزرگ سیاسی توی کشور در حال وقوعه. تو توسط حکوم وقت کشته شدی، فقط و فقط بخاطر اینکه کسایی که باهاشون حرف زده بودی لوت داده بودن.
قبل از اینکه از چوبه‌ی دار آویزون بشی با نفرت به زمین نگاه کردی و گفتی: «حالم از اینکه به بقیه اعتماد کردم بهم می‌خوره. حالم ازینکه تونستم باهاتون حرف بزنم بهم می‌خوره. حالم از همتون بهم می‌خوره.»

برای تو ای کم حرف‌ترین!
🌬 @namuisheree


- بیش از حد استرسی و کم خواب بودی. اعتیاد شدیدی به چای داشتی و کل روز در حال مطالعه بودی. نمی‌تونستی با بقیه ارتباط برقرار کنی و عاشق نوشتن با تلگراف جدیدی بودی که از آخرین مدل بود. جای جای خونه‌ات دسته برگه‌های بسته بندی شده پر شده بود. زمانی که سر کار می‌رفتی همه با دیدن گودی زیر چشم‌هات و بدن بیش از حد لاغرت ازت دور می‌شدن. تو خیلی زود از دنیا خداحافظی کردی. درست زمانی که بخاطر سل ریه‌هات پر از عفونت شده بود و به سختی می‌تونستی نفس بکشی به سقف تیره‌ی خونه‌ات خیره شدی. ظهر بود ولی پرده‌های کشیده شده‌ات اجازه‌ی ورود نور به خونه‌ات رو نمی‌داد.
گفتی: «امیدوار بودم زندگی پر نورتری رو تجربه کنم.» و چشم‌هات رو بستی. برای همیشه.

برای تو ای خوابالوترین!
🌬 @orangak


- تو خودت رو مسئول همه چیز می‌دونستی، هیچوقت به خودت اجازه ندادی که بگی دیگران شاید دارن اشتباه می‌کنن و همیشه با خودت می‌گفتی شاید تقصیر منه، شاید مشکل از منه و شاید باید درکشون کنم و بهشون احترام بذارم. اما کی به تو احترام می‌ذاشت؟ کی در مقابل تو می‌گفت تقصیر منه؟ کی تو رو درک می‌کرد؟
همین چیزها شاید تو رو کشت. دردها و حق‌هایی که هیچوقت به خودت اجازه ندادی که داشته باشیشون، حرف‌هایی که هیچوقت نزدی و شاید مسئولیت‌هایی که برای تو نبودن و قبول کردی.
تو بخاطر سرطان و تومور مغزی مردی و قبل از اینکه کاملا از هوشیاری بری این رو به مادرت گفتی: «مامان، تنها پشیمونیم از زندگیم اینه که به خودم هیچوقت حق این رو ندادم که بقیه رو مقصر بدونم. هیچوقت به خودم حق عصبانی بودن و ناراحت بودن رو ندادم. اگه دوباره زندگی می‌کردم هیچوقت انقدر خودم رو نمی‌کوبیدم و به خودم اجازه‌ی عصبی بودن رو می‌دادم، هیج وقت رویای بابا رو دنبال نمی‌کردم و سعی می‌کردم خودمو تو هنر پیدا کنم. تنها آرزوم اینه که تو زندگیم حداقل برای یه بار غر می‌زدم یا حرص می‌خوردم یا به خودم حق می‌دادم. احمقانه نیست؟!»

برای تو ای کسی که خیلی حرص می‌خوری!
🌬 @dailyminebang


- تو بیش از حد همه چیز رو می‌فهمیدی. احساسات رو، کتاب‌هارو، علم و حتی فلسفه رو. و توی یک اعدام سیاسی کشته شدی. چون تو همدم شاه قبلی بودی، تو تنها کسی بودی که می‌تونست شاه رو درک کنه و تو تنها کسی بودی که می‌تونست شاه واقعی رو ببینه. بچه‌ای که توی وجود شاه بود، بچه‌ای که گریه می‌کرد، تو اون بچه رو می‌دیدی. بزرگترین اشتباهت هم چشم پوشی از قتل عام‌های شاه و دلسوزی برای اون بچه بود.
این‌‌ها آخرین کلماتیه که تو قبل از اعدام به زبون آوردی: «من می‌دونم که اشتباه کردم. باید جلوی شاه رو می‌گرفتم ولی احساساتم مانع از تصمیم گیری درستم شد. درکم مانع از تفکر عقلانی شد. فقط امیدوارم اگه زندگی بعدی باشه، کمتر بتونم تو دام احساسات دیگران بیفتم.»

برای تو ای لونای عزیزم.


- توی زندگی قبلی‌ات برای تو همه چیز خوب پیش نرفت، تو از یک خانواده‌ی پولدار بودی اما یکسری چیزها با پول هیچوقت حل نمی‌شه. سعی کردی کارهای زیادی رو امتحان کنی و توی همه موفق بودی. بعد از موفقیت‌های فراوانت فهمیدی حتی توی همه چیز خوب بودن هم باعث نمی‌شه که بتونی خوشحالی رو توی زندگی‌ات پیدا کنی. تو حتی به عنوان زیباترین دختر شهر شناخته شدی اما حتی این هم خوشحالت نمی‌کرد. گذشت و گذشت تا جایی که تصمیم گرفتی فقط همه چیز رو به زمان بسپاری. ساکت‌ و ساکت‌تر شدی و پدر و مادرت نفهمیدن چی‌شد که یک روز جنازه‌ات رو توی اتاق پیدا کردن.
خواهرت می‌گفت این آخرین حرفی بود که ازت شنید: «فقط امیدوارم زودتر بمیرم، نمی‌دونم چرا همه چیز این طور شد ولی امیدوارم زودتر بمیرم. اگه یک بار بمیرم، بهتر از اینگه هر لحظه توی تنهاییم بمیرم.»

برای تو ای بهترین!
🌬 @thegreatgodpanisdead


- یه پسر بچه‌ی بیش از حد مشتاق برای همه‌ چیز و بیش از حد خیال پرداز، این تنها توصیفیه که می‌شد ازت کرد. پدر و مادرت عاشقت بودن اما جنگ می‌تونه همه چیز رو نابود کنه. تو دوستای زیادی داشتی، توی مسیر درستی بودی اما جنگ همه چیز رو نابود کرد.
با اعزام پدرت به خط مقدم، توهم یواشکی همراهش رفتی. فکر کرده بودی این بهترین کاره. اونجا شاید همه چیز بهتر می‌شد.
این اخرین حرفی بود که پدرت قبل از اینکه پات رو روی مین بذاری ازت شنید: «هی، ستاره‌ها دوست دارم وقتی همه چیز خوب شد، دوباره باهم جمع بشیم. من، مامان، بابا و تمام دوستامون و دوباره بخندیم.»

برای تو ای زیباترین!
🌬 @helloImNanita


- تو بچگی آرومی رو توی یکی از روستاهای دور افتاده‌ی چین گذروندی، با شالیزارها، رودهای پر آب و معابد زیبا. بیش از حد مهربون و از خود گذشته بودی، این پدر و مادرت رو نگران می‌کرد اما تو دست بردار نبودی. با بزرگ‌تر شدنت به عنوان آچار فرانسه‌ی روستا شناخته شدی، همه می‌دونستند تو هر مشکلی رو می‌تونی حل کنی و هر مسئولیتی رو می‌تونی قبول کنی. گاهی مردم و حرف‌هاشون اذیتت می‌کردند و حتی خودشون هم می‌فهمیدن، اما وقتی می‌دیدند که تو هنوز هم علی رغم اعصاب خوردت باهاشون مهربونی بیشتر عاشقت می‌شدن. در آخر هم جونت رو بخاطر همین مهربانی از دست دادی.
سعی کردی دارویی از دل کوه برای یکی از پدربزرگ‌های روستا پیدا کنی و وقتی برگشتی سر تا پات خونی بود.
این آخرین حرف‌های توئه: «متاسفم، مراقب پدر بزرگ باشید.»

برای تو ای مسئولیت پذیر‌ترین!
🌬 @wanna_run_together


- تو از یک خانواده‌ی اشرافی بودی که تعطیلات آخر هفته همیشه توی سالن‌های تئاتر موزیکال توی قسمت مخصوص دیده می‌شن. از بچگی بع دختر سرکش اما باهوش اون خانواده مشهور بودی، تمام مردم شهر از خاطرات شیطنت‌های بچگی‌ات و اینکه الان توی جوانی چقدر بانوی برازنده‌ای شدی صحبت می‌کردند. اما چی می‌شه اگه توی اشراف زاده که از بچگی نامزد خانواده‌ی سلطنتی انتخاب شده بودی، عاشق یه پسر مستخدم بشه؟
درسته خانواده‌ی سلطنتی بخاطر خیانت به ولیعهد تو رو اعدام می‌کنن و خانواده‌ات رو از شهر بیرون می‌کنن.
این آخرین جملات توئه: «حتی اگه بارها و بارها اعدامم کنید، بهم بگید اشتباه کردم و فقط نیازه پا پس بکشم و به همسر ولیعهد بودن ادامه بدم، همونطور که قبلا بودم و شاید هم همونطور که هیچوقت نبودم، باز هم از این عشق می‌گم. بارها و بارها، تا وقتی که بالاخره روزی که این مردمان نه، تا روزی که این شهر بفهمه نمی‌شه جلوی عشق رو گرفت.»

برای تو ای عاشق‌ترین!
🌬 @SetarehHayeSiah


لطفا قبل دیدن چیزی که برات نوشته‌ام این رو بخون!
چیزایی که نوشتم گاهی مطابق با شخصیتتون و گاهی کاملا متضاد با شخصیت شماست. چرا؟
اگه متضاد نوشته شده، یعنی توی زندگی قبلیتون دوست داشتید شخصیت حالتون رو داشته باشید.
و اگه مطابق با شخصیت‌ شماست یعنی توی شخصیت قبلیتون از زندگیش راضی بوده و دلش میخواسته همون روند رو ادامه بده.
و خب اگه هیچکدوم ازینا نبود؟ واضحه من نتونستم دریافت درستی از شخصیتتون داشته باشم.~



Показано 18 последних публикаций.

1

подписчиков
Статистика канала