- یه دست فروش توی یه شهر دور افتاده بودی. دست فروشی رو فقط برای گذران زندگی انجام میدادی وگرنه شغل اصلیات فکر کردن بود. فکر کردن به همه چیز، حتی برگی گه از درخت میفته یا برگی که از درخت نمیفته.
در آخر توی سونامی غرق شدی. در واقع کل شهر غرق شد. در حالی که کل شهر میدوید تو به آب عظیمی که پیشروی میکرد خیره بودی.
این جمله رو قبل از اینکه توسط سیل بلعیده شی گفتی: «من هر روز دارم توی فکرا و حرفها غرق میشم. اونقدرا هم ترسناک نیست.»
برای تو ای فضانوردی که بین جملهها سفر میکنه!
🌬 @isad_adrenalin
در آخر توی سونامی غرق شدی. در واقع کل شهر غرق شد. در حالی که کل شهر میدوید تو به آب عظیمی که پیشروی میکرد خیره بودی.
این جمله رو قبل از اینکه توسط سیل بلعیده شی گفتی: «من هر روز دارم توی فکرا و حرفها غرق میشم. اونقدرا هم ترسناک نیست.»
برای تو ای فضانوردی که بین جملهها سفر میکنه!
🌬 @isad_adrenalin