نان و خرما و تن نخلبه زحمت تاكسي گير ميآورم مينشينم صندلي عقب كه خالي است چند دقيقه بعد يك زن چادر عربیپوش ميانسال هم، مسافر ما ميشود مسافتي را ميدود تا به تاكسي كه چند متر بالاتر ايستاده است برسد.
با هن و هن سوار تاكسي ميشود و ميگويد: پسرم من ديگه براي دويدن پيرم.
راننده كه جواني است ميگويد: سر نبش بود مادر آرام آرام ميآمدي بالاتر، اينجا تاكسي ميگرفتي، آنجا كه نميتوانستم تو را سوار كنم .
زن كه بوي گلاب ميدهد ميگويد: بله من كه اين چيزها را نميدانم.
من هم چنان نشستهام بيحرف، بيتكان، زن نگاهي به من ميكند و ميگويد: مادر چرا اينجاييها اينقدر اخمو هستند چرا نميخندند؟
راننده جوان از آينه روبرو نگاهي به من مياندازد. من ميزنم زير خنده،
ميگويم: من اينجايي نيستم خانم. اينجاييها خندهرو هستند من فقط یک مسافر هستم.
زن هم ميخندد: مو اهل خوزستانم اونجا همه شادند، ميخندند، خو زندگي بالا و پايين زياد داره . همهاش كه نميشه پلو گوشت خورد يه وختايي هم آدم نون خالي ميخوره عيبي نداره، ميگذره، فقط باید غمت نباشه، با زندگی دست و پنجه نرم کردن خیلی مطلوب تره تا این که بخوری و بخوابی و رخت خوابت پر قو باشه.
من دوباره ميخندم.
زن ميگويد: تو تا حالا از نخل بالارفتي ؟
ميگويم : نه هنوز برام پيش نيومده ولي از درخت توت بالارفتم از ديوار هم ميتوانم بالا بروم .
زن ميگويد: اووووه من از نخل بالا ميرم با همين سن وسال براي خرما .....
ناگهان يادم به نخلهاي سر بريده دوران جنگ ميافتد. به زن نگاه ميكنم كه از بالا و پايين زندگي نميترسد!
من اما ميترسم، از يك جنگ ديگر ميترسم، از قحطي ميترسم. من از بالا رفتن دلار از پايين آمدن ريال ميترسم.
به زن نگاه ميكنم به چين و چروكهاي كوچك دور چشمش، به چينهاي پيشاني، به شالی كه دور سر پيچيده، به خال كوبي روي چانهاش. به النگوی مسینش، به انگشتر کوچک فیرزهاش که روی حلقه نقرهای لم داده است.
فكر مي.كنم او چه روزهاي غمانگيز يا شاديآوري داشته است. اين همه سال بر او رفته و او چقدر برای زندگی جنگیده است. سالهایی که ممکن است برای من کابوس به نظر بیاید و او هنوز چقدر اميدوار است.
هنوز ميگويد: " ميشود خنديد."
نگاهش ميكنم و با خود ميگويم: او در خور یک زن بزرگ سخن ميگويد.
میگویم: اجازه میدین دستتون رو بگیرم؟
دستش را توی دست من میگذارد، دستش مثل تن نخل است! زمخت و پینه بسته و تیز. گرم نیست، نرم و آبدار نیست، آدم بوی لوسیون از دستهایش نمیشنود. دستهایش بوی نان و خرما میدهد. آدم میفهمد که دست کسی را گرفته است، دستی که میتواند تو را بالا بکشد، تو را نجات بدهد، دستی که میتوانی به آن اعتماد کنی.
يادم به آن متن از استاد ندوشن ميافتد :
" كساني كه در زندگي خود رنج نكشيدهاند سزاوار سعادت نيستند. تراژدي همواره در شان سرنوشتهاي بزرگ است. ملتها نيز چنيناند. آنچه ملتي را آبديده و پخته و شايسته احترام ميكند، تنها فيروزيها و گردنافروزيهاي او نيست، مصيبتها و نامراديهاي او نيز هست."
#بلاگگردون #خارخارسک_هفت_دنده