بلاگردون


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


بِلاگِردون اومده تا نریم،‌ بمونیم، بنویسم..
ارتباط با ادمین: @nasrin6496

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


مدادشمعی
اولی از سمت چپ، اسم نداره، به جاش گوشی و هدفون خوبی داره و رنگ‌ها و مدل‌های مختلف کفش آل‌استار رو داره. کسی نمی‌دونه که چرا آل‌استار؟ فکر کنم خودش هم نمی‌دونه. احتمالا دلیل اسم نداشتنش اینه که دلش می‌خواد با همه اسم‌های دنیا صداش بزنن ولی به هیچ اسمی تعلق نداشته باشه. سفسطه‌ست این حرف‌ها! کسی رو نداره که صداش بزنه و خودش هم یادش رفته که اسمش چیه!
دومی از سمت چپ شکل نداره ولی لبخندش خیلی گنده‌ست و چشم‌هاش هم درشته، حکم لاک‌پشتِ هیولاها رو داره. چون بی‌شکل بودنش باعث شده که سرعت حرکتش خیلی بیاد پایین. یه سری حباب هم داره که دلیل وجودش اینه که بقیه هیولاها با آب اشتباه نگیرنش و یه بچه هیولای دیوونه یهو نیاد بپره روش.
سومی از سمت چپ، هیولای موردعلاقه منه. چون تنها هیولاییه که با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کنه، با اینکه نمی‌دونه آدم چیه ولی با هر موجود زنده‌ای که رو به رو بشه خیلی سریع باهاش دوست می‌شه. به راه راه‌های زردش افتخار می‌کنه ولی فکر می‌کنه اگه تو صورتش نبود احتمالا بهتر می‌شد. مشکلی که داره اینه که همه فکر می‌کنن اون‌هایی که رو کله‌اش هستن گوش‌هاشن ولی درواقع شاخن. برنامه‌ای برای رژیم گرفتن نداره، چون فکر می‌کنه دلیل مهربون بودنش چاق بودنشه و رفته تحقیق کرده و فهمیده واقعا همچین چیزی از لحاظ علمی درسته. بیا اینو در گوشی بهت بگم، نباید بشنوه (با اینکه مهربونه ولی یکم بی‌ادبه، من خودم دیدم چه‌قدر)
چهارمی از سمت چپ، غمگین‌ترین هیولای جهانه. مثل شیطون رجیم عاشق آدم شده ولی چون ذاتا شیطون رجیم نیست مجبور شد طی چند عمل جراحی شیطانی، شاخ کوچیک و حلقه بالای سرش و دم رو اضافه کنه. (شما نمی‌تونید دمش رو ببینید) فکر می‌کنه هیکلش شبیه شیشه کوکاکولاست و بدنش مثل املته (شایدم پیتزا، هنوز مطمئن نیست) یه چوب هم همیشه دستش می‌گیره و میگه که می‌تونه باهاش ما رو از صراط مستقیم به صراط کج و معوج بکشه ولی خودش یه بار بهم گفت که می‌‌دونه همچین قدرتی نداره اما نمی‌خواد واقعیت رو بپذیره. این طفلک با اینکه متحمل کلی عمل جراحی شد ولی بهش گفتن اگه شیطون رجیم برای آدم یک درصد شانس داشته باشه تو شانست زیر صفره. از اون روز به بعد همش داره گریه می‌کنه، یعنی وقتی می‌خنده هم باز گریه می‌کنه. هیچکی نمی‌دونه چجوری می‌شه گریه‌اش رو بند آورد. بین خودمون بمونه اما این هیولا رو از بقیه خیلی خیلی بیشتر دوست دارم، حتی اگه بگم هیولای موردعلاقه‌ام سومیه.
هیولای پنجمی از سمت چپ، خوشحال‌ترین هیولای جهانه. همیشه ماگ دستشه، همیشه می‌خنده و همیشه نگران هیچی نیست. هیچکس نمی‌دونه این قضیه مادرزادیه یا از یه روزی به بعد اینجوری شده اما هر چی که هست چیز بدی نیست. خوش‌رنگ‌ترین هیولای این اطرافه و قشنگ‌ترین ماگ‌ها رو داره. به چهارمی و پنجمی گفتم کنار هم بایستن که یکم غم و شادی افراطی‌شون همدیگه رو خنثی کنه اما نه گریه‌ی چهارمی بند اومد نه خنده‌ی پنجمی.
ششمی از سمت چپ مرموزترین هیولاست. قیافه‌اش شبیه کارمندهای غرغروئه که هیچ‌وقت اعصاب درست و حسابی ندارن. چیزی ازش نمی‌دونم، چون گفته دلش نمی‌خواد داستانش رو به من بگه و بهتره تو کارش دخالت نکنم من دیگه اصرار نکردم ولی چشم‌های غیرمتقارنش آرزوهای مُرده‌اش رو فریاد می‌زنن.
کنار هم جمع شدن این هیولاها هزارسال یک‌بار اتفاق میفته. چون هیولاها هزارسال میرن تو غار تنهایی‌شون و بعد برای چند ساعت دور هم جمع می‌شن. چون برخلاف انسان، هیولا موجود‌ی‌ست غیراجتماعی. حیف بود از این لحظه بعد از هزارسال عکس نداشته باشیم.
 
پ.ن: نقاشی رو از دید هنری بررسی نفرمایید، ممنون(:
#بلاگ‌گردون #این_ماجرا




سلام به همه‌ی شما رفقای بلاگردونی
امیدواریم که در این روز عزیز، عید بزرگ فطر، حالتون خوب باشه، خصوصا دست و پای نازنینتون از گزند زیر دست و پای بقیه رفتن در هنگام حمله، در امان مونده باشه و مفاصلتون در هنگام شیرجه زدن به سمت سفره در نرفته باشه ....

ادامه‌ی متن رو در وبلاگ بلاگردون مطالعه کنید :

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


در مقیاسِ ۱ به ۱۹۲۴۰۰۰.

باز می گردد و من از فاصله‌ای ۴۸۱ کیلومتری با مقیاس کوچک شده‌ی ۲۵ سانتی‌متر حس می‌کنم که هیچ چیز عوض نشده است. این تغییر مدت‌ها پیش صورت گرفت و هنوز تلفات می‌دهد.

به صداقت قلم قسم٬ و به بلاگ ناشناخته‌ای که هیچ برو بیایی ندارد جز نویسنده‌ی عتیقه‌اش٬ هیچ حس یا فکری ندارم جز آه و افسوس. افسوس بخاطر آینده‌ی امنی که می‌توانستم صاحبش شوم. و افسوس بخاطر حسّ امنیتی که با خنده‌هایم می‌توانستم در دل کسی ایجاد کنم. افسوس بخاطر گذشته‌ای که پا از خاطره شدن فراتر نگذاشت. آه می‌کشم و می‌گذرم. مثل تلاقی نگاهم در لاشه‌ی تازه‌ی آن کبک درشت که در کنار بلوار٬ با ابهت تمام خفته بود و حتی بوی مرگ نمی‌داد؛ آه می‌کشم و می‌گذرم.

حتی درباره‌ی آینده کنجکاو نیستم. درست مثل سال‌ها قبل٬ اهمیتی ندارد که در آینده به آینده فکر خواهم کرد یا نه٬ حتی کیفیت حال هم تعریفی ندارد. تنها ملال٬ خراب شدن شهر آرزوها روی سرم است؛ درد دارد. کبودی دارد. زخمش می‌ماند تا مدت‌ها بعد و خاطره‌اش حتی٬ بیشتر از کبودی جسم در ذهنم زنده می‌ماند.

فعلاً جایی نمی‌روم. حرکتی نمی‌کنم. آوازی نمی خوانم. چشمانم را بسته‌ام٬ مثل یک تک سلولی در سیبری٬ منجمد می‌شوم اما نمی‌میرم. این پایان من نیست٬ اما تا مدتی زنده هم نخواهم بود.

#دوشنبه‌ها_در_پراگ
#بلاگ‌گردون


بدان سان که کنونم، شب بی‌روزن هرگز، چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

چهار روز پیشم ماند. خوابیدن کنارش مثل مصرف آلپرازولام بود برایم، خصوصاً که یک هفته‌ی قبل خوابم مختل شده بود و خستگی به جانم مانده بود. خندیدن با او آن‌قدر اتفاق طبیعی و به‌جاییست که انگار وقتی پیشم نبوده، دنیا بیش از حد جدی بوده است. یک مینی‌سریال کامل را در طول دو روز باهم تماشا کردیم. به نظرم رسید درست همین سریال را اگر در تنهایی تماشا می‌کردم درک به کلی متفاوتی از آن پیدا می‌کردم، شاید کمی بیشتر هم‌ذات‌پنداری می‌کردم یا اقل‍اً این‌قدر خودمان را برتر از شخصیت‌های تنها به تنهای سریال حس نمی‌کردم. با هم غذا پختیم، بازی کردیم، حرف زدیم، رؤیا بافتیم. دیشب که در صحبت زیرپتویی در تاریکی به زبان آوردم که به راحتی او را از دست نخواهم داد، که توضیح دادم هرچه‌قدر هم به او و تصمیمات یا عدم تصمیماتش انتقاد داشته باشم، چیزی از اشتیاقم به دیدنش و آرام گرفتن کنارش کم نمی‌کند، میل داشتم اشک از چشم و بینی‌ام بیرون بریزد، اما نشد. فقط نفس‌هایم ملتهب شد. به الف گفتم که قبل از او دیگر قبول کرده بودم که من آدم احساسات نیستم، اما او آمد و مرا به خودم ثابت کرد. اگر بگویم دوستش دارم -که البته این را بارها به خودش گفته‌ام- بیان حقیقت را ناقص گذاشته‌ام و انتقال حسیات را واگذار کرده‌ام به درک شنونده -الف- از مفهوم دوست داشتن. می‌گفت چند روزی که این‌جا بوده فقط در لحظه زندگی کرده و این را خوب می‌دانست. داشتم فکر می‌کردم شاید برای من هم همین خاصیت را دارد که باعث شده وقت‌هایی که پیشم نیست، به نظر برسد آخرین‌بار در خوابم حضور داشته است. شاید ما در حضور همدیگر اثری از آینده نمی‌گذاریم، و در آینده‌ی بی‌ حضور همدیگر ریسمانی از گذشته به چنگمان نمیفتد. گاهی حس میکنم چیزی را حرام کرده‌ام. اگر با زبانی که دوستش دارم -اقتصاد- بخواهم اهمیت موضوع را روشن کنم، می‌توانم این‌طور ادعا کنم که اگر وقت گذراندن با او رویدادی بود که از قبل نیاز به تهیه‌ی بلیت داشت و حتی اگر تهیه‌ی بلیت لزوماً متضمن تداوم رابطه‌مان نبود، من همین امروز هرچه داشتم صرف خریدن بلیت‌های آینده می‌کردم. سرش سل‍امت.

#دوشنبه‌ها_در_پراگ
#بلاگ‌گردون


۴ داستان صوتی کوتاهِ کوتاه از نویسنده‌‌های ایران و جهان

📚 داستان «احتمال ظالمانه»
نوشته‌ی حامد حبیبی
با صدای یاسمن مجیدی

📚 داستان «چلیپا»
نوشته‌ی جورج ساندرز
با صدای یلدا زیّانی

📚 داستان «دایناسور»
نوشته‌ی بروس هالندراجرز
با صدای مرضیه نوری

📚 داستان «لوئیس آلبرتو»
نوشته‌ی فرانسیسکو رودریگس کریادو
با صدای معصومه خسروی

@blogerdoon


در اولین قسمت از پادکست‌های بلاگردون در سال ۱۴۰۰، گوش‌های شما رو مهمان چند داستان کوتاه و جذاب با صدای گویندگان افتخاری خوش صدای بلاگردون می‌کنیم. از احتمال ظالمانه و در انتظار کات کارگردان به سراغ چلیپا و میله پر از خاطره می‌رویم. سپس از دایناسور می‌شنویم و در انتها گوش به داستان لوئیس آلبرتو می‌سپاریم با این سوال توی ذهنمان که راوی داستان کدام برادر است؟

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


نان و خرما و تن نخل
به  زحمت تاكسي گير مي‌آورم مي‌نشينم صندلي عقب كه خالي است چند دقيقه بعد يك زن چادر عربی‌پوش ميان‌سال هم،  مسافر ما مي‌شود مسافتي را مي‌دود تا به تاكسي كه چند متر بالاتر ايستاده است برسد.
با هن و هن سوار تاكسي مي‌شود و مي‌گويد: پسرم من ديگه براي دويدن پيرم.
راننده كه جواني است مي‌گويد: سر نبش بود مادر آرام آرام مي‌آمدي بالاتر،  اينجا  تاكسي مي‌گرفتي، آنجا كه نمي‌توانستم تو را سوار كنم .
زن كه بوي گلاب مي‌دهد مي‌گويد: بله من كه اين چيزها را نمي‌دانم.
من هم چنان نشسته‌ام بي‌حرف، بي‌تكان،‌ زن نگاهي به من مي‌كند و مي‌گويد: مادر چرا اينجايي‌ها اينقدر اخمو هستند چرا نمي‌خندند؟
راننده جوان از آينه روبرو نگاهي به من مي‌اندازد. من مي‌زنم زير خنده،
مي‌گويم: من اينجايي نيستم خانم. اينجايي‌ها خنده‌رو هستند من فقط یک مسافر هستم.
زن هم مي‌خندد: مو اهل خوزستانم اونجا همه شادند، مي‌خندند،‌ خو زندگي بالا و پايين زياد داره . همه‌اش كه نميشه پلو گوشت خورد يه وختايي هم آدم نون خالي مي‌خوره عيبي نداره،  مي‌گذره، فقط باید غمت نباشه، با زندگی دست و پنجه نرم کردن خیلی مطلوب تره تا این که بخوری و بخوابی و رخت خوابت پر قو باشه.
من دوباره مي‌خندم.
زن مي‌گويد: تو تا حالا از نخل بالارفتي ؟
مي‌گويم : نه هنوز برام پيش نيومده ولي از درخت توت بالارفتم از ديوار هم مي‌توانم بالا بروم .
زن مي‌گويد: اووووه من از نخل بالا مي‌رم با همين سن وسال براي خرما .....
ناگهان يادم به نخل‌هاي سر بريده دوران جنگ مي‌افتد. به زن نگاه مي‌كنم كه از بالا و پايين زندگي نمي‌ترسد!
من اما مي‌ترسم، از يك جنگ ديگر مي‌ترسم، از قحطي مي‌ترسم. من از بالا رفتن دلار از پايين آمدن ريال مي‌ترسم.
به زن نگاه مي‌كنم به چين و چروك‌هاي كوچك دور چشمش، به چين‌هاي پيشاني، به شالی كه دور سر پيچيده، به خال كوبي روي چانه‌اش. به النگوی مسینش، به انگشتر کوچک فیرزه‌اش که روی حلقه نقره‌ای لم داده است.
فكر مي.كنم او چه روزهاي غم‌انگيز يا شادي‌آوري داشته است. اين همه سال بر او رفته و او چقدر برای زندگی جنگیده است.  سال‌هایی که ممکن است برای من کابوس به نظر بیاید و او هنوز چقدر اميدوار است.
هنوز مي‌گويد: " مي‌شود خنديد."
نگاهش مي‌كنم و با خود مي‌گويم: او در خور یک زن بزرگ  سخن مي‌گويد.
می‌گویم: اجازه می‌دین دستتون رو بگیرم؟
دستش را توی دست من می‌گذارد، دستش مثل تن نخل است! زمخت و پینه بسته و تیز. گرم نیست، نرم و آب‌دار نیست، آدم بوی لوسیون از دستهایش نمی‌شنود. دست‌هایش بوی نان و خرما می‌دهد. آدم می‌فهمد که دست کسی را گرفته است، دستی که می‌تواند تو را بالا بکشد،  تو را نجات بدهد،‌ دستی که می‌توانی به آن اعتماد کنی.

يادم به آن متن از استاد ندوشن مي‌افتد :
" كساني كه در زندگي خود رنج نكشيده‌اند سزاوار سعادت نيستند. تراژدي همواره در شان سرنوشت‌هاي بزرگ است. ملت‌ها نيز چنين‌اند. آنچه ملتي را آبديده و پخته و شايسته احترام مي‌كند، تنها فيروزي‌ها و گردن‌افروزي‌هاي او نيست، مصيبت‌ها و نامرادي‌هاي او نيز هست."
#بلاگ‌گردون #خارخارسک_هفت_دنده


سلام بلاگردونی‌های همیشه همراه.

امیدواریم توی این شب مبارک قدر، ما و همه‌ی دوستان وبلاگی خودتون رو از دعای خیرتون بی‌نصیب نذارید و در آخر با دلی سبک‌تر و امیدی روشن‌تر، این شب عزیز رو به صبح برسونیم.

امشب بلاگردون با لادن که یکی از پایه‌های ثابت بلاگستانه، همراه شده و می‌خوایم با هم دل به راز و نیازهای امشبش بسپریم.

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


مکان، زمان و آدم‌های اشتباهی

من با فانتزی‌ها و رویاهام زنده‌ام، یعنی حتی در عجیب‌ترین شرایط و موقعیت‌های خاص هم باز یک سری خیال و فانتزی به ذهنم خطور می‌کنه اون وقت من پرورشش می‌دم و بزرگش می‌کنم ، اصلا حالا که فکرشو می‌کنم من هیچ وقت تو زندگی واقعی خودم زندگی نکردم. مثلا امروز که داشتم برای امتحان عملی قارچ می‌خوندم، بعد از این که حس کردم انقدر خسته‌ام که خون به مغزم نمی‌رسه، رفتم دراز کشیدم رو تختم و ناگهان با شنیدن صدای یه وانتی که داشت رد می‌شد و اجناسش رو به فروش می‌رسوند، در پس‌زمینه ذهنم اومد یه سری خونه‌های کاهگلی که روهم روهم سوار شدن، از اونا که کلی پله می‌خوره که می‌رسی بهشون و تو از دور از گلدون‌های دم پنجره حدس می‌زنی که چقدر دیگه مونده تا برسی، بوی نم آب و جاروی همسایه بغلی، صدای مرغ و خروس و قناری‌هایی که هرچند وقت یه بار صداشون در میاد و تو که بغل پنجره وسط آفتابی که خودش رو پهن کرده، دست و پات رو دراز کردی و موهات رو که به خاطر نور آفتاب حالا خرمایی شده رها کردی روی فرش گل‌گلی، می‌دونی گاهی هم فکر می‌کنم وسط یک مکان اشتباهی با آدمای اشتباهی قرار گرفتم، شاید هم اگر اون زندگی رو داشتم، می‌گفتم باید زندگی الانم رو داشته باشم! دیدی که آدما هیچ وقت به هیچ چیزی راضی نمی‌شن... اما فقط دلم خواست برای یه روزم که شده همچین زندگی سرشار از آرامش و بوی خوش رو تجربه کنم ، خیلی وقته که حس می‌کنم روحم به همچین طراوتی احتیاج داره.

#بلاگ‌گردون #with_smile


معلم که باشی، روز و روزگارت با خاطرات ریز و درشت بُر می‌خورد. خاطراتی که به وقت دل‌تنگی و غم حالت ‏را خوش می‌کنند.‏
معلم که باشی، زندگی خارج از خانه‌ات هم جریان دارد؛ یک جایی بین سی و چند دختربچه و پسربچۀ شر و ‏شیطان که زندگی‌ حال و آینده‌شان، به دستان تو گره خورده است‎.‎
عاشقانه‌های معلم بلاگردون رو در وبلاگ دنبال کنید...

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


برای جو مارچ

جوی عزیزم , سلام

میدانم که وقتی نامه را با انگشت های باریک و زیبای خود میگشایی زیرهمان سقف کوتاه شیروانی نشسته ای و فضای اتاق با شمعی که سوسو میکند روشن است ، شاید هم در آن جنگل زیبا و طبیعت بکری باشی که همیشه آرزوی دویدن و غلت خوردن بر روی چمن هایش را داشتم ، اما من اکنون که برایت مینویسم باران با سرعت هرچه تمام تر بر پنجره های اتاقم میکوبد و فضای همان شبی را برایم ترسیم میکند که تا صبح کتابت را نوشتی . روزها فکر کردم که واقعا دوست دارم به چه کسی نامه بنویسم و بیش از همه دوست دارم با چه کسی دوست باشم ‌ که ناگهان به یادم آمدی و میدانی خب من از خیلی جهات خود را شبیه به تو میدانم ، حق طلبی ، فمینیست ،‌ لجبازی ،‌ زودرنج بودن و کمی هم زود عصبی شدن و بی پروا دست به عمل زدن ، عشق جهانگردی و بی نیازی از وجود شخصی دیگر در کنارت ، استقلال طلبی و همه و همه این ها از زمانی که کتاب زندگی ات را خواندم و برای چندمین بار فیلمش را دیدم برایم ثابت کردکه بسیار شبیه به تو هستم ، اما میدانی در وجودت چیزیست که من به وجود آن غبطه میخورم ! من جسارت و آن همه شجاعت تورا ستایش میکنم . شجاعت ِ دست به عمل زدن به هرکاری ، آزادانه تفکر کردن بدون ترس از قضاوت شدن و مهم تر از همه رها زیستن ، این روزها که با خودم سر و کله میزنم گهگاه به یادت میافتم و میدانی یک روزی می آیم و دستت را میگیرم تا باهم به جزیره های شناخته نشده ، قله های کشف نشده و ملت ها و کشورهایی که روح انسان را گرم میکنند سفر کنیم ، گوش ماهی و سوغاتی کشورهای دیگر را جمع کنیم و غذاهایشان را بچشیم و تو بیشتر برایم بگویی از مدرسه ای که تاسیس کردی ، از دانش آموزانت و از خواهرانت ... تا یادم نرفته بگویم که با فوت خواهرت بِث من هم گریه کردم ،‌چه شخصیت از خودگذشته و مهربانی و چه روح لطیفی ، حیف آن همه استعداد که بر سرانگشت های دخترک جاری بود و من چقدر ان صورت مهربان را دوست داشتم ... بیشتر از این وقتت را نمیگیرم ،‌ دوست داشتم بدانی که در نقطه ای از این کره ی خاکی کسی هست که به تو فکر میکند و خواستار دوست شدن با توست .

دوستدارتو ,اسمایل :)

#بلاگ‌گردون #with_smile


یادداشت 11
گاهی اوقات دوست دارم در کالبد موجودات دیگر زندگی کنم، چند روز پیش داشتم مستند حیات وحش می‌دیدم و این احساس که کاش می‌شد مانند میمون‌های درختی از شاخه‌ای به شاخه دیگر بپرم و از درخت میوه بچینم آن ته مه‌های دلم برای خودش پرسه می‌زد.
یا مثلا جای عقاب از بالای ابرها رد شوم، جای یوزپلنگ‌ها با همان سرعت اعجاب‌انگیز کش بیایم و بدوم، شبیه غزال‌های چالاک، فرز و نرم در دشت بپرم.
دوست داشتم می‌توانستم در کالبدهای دیگر هم زندگی کنم و گمان می‌کنم باید لذت‌بخش باشد. مثل مار خزیدن، مثل ماهی شنا کردن یا پرنده‌ها... آه پرنده‌ها به خصوص آن زمان که بال‌هایشان را در وسعت آسمان باز می‌کنند و بی آنکه بال بزنند در باد شناور می‌شوند... این یکی را آنقدر دوست دارم که این دوپای چسبنده به زمین بودن لب و لوچه‌ام را آویزان می‌کند.
حتی دوست داشتم مثل قورباغه‌ها می‌پریدم یا این کانگوروها با آن بچه‌های کوچک نهفته در کیسه‌هایشان.
افسوس که باید این ابر سفید آرزوها را در هوا پخش کنم و راهم را مثل بچه آدم کج کنم و بروم سراغ درس و مشق‌هایم..
#بلاگ‌گردون #پناهگاه_یک_جنگ‌زده‌ی_قرن_بیست‌ویکم


شما هم موقع خوندن کتاب‌ها، فانتزی هم‌صحبت شدن با نویسنده اون کتاب و رمان رو داشتین؟ دوست داشتین ساعت‌هایی رو روبروی نویسنده محبوبتون بشینید باهم چایی بخورین و صحبت کنید؟

با بلاگردون همراه باشید با معرفی رمان جذاب "قتل منزه" !

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


یادداشت 52

ای آقا!

من از چه حرف می‌زنم شما از چه؟ من می‌گویم این بنده‌ی خدا حتی پاک از یاد برده است که مرده است، شما هنوز می‌پرسید مگر می‌شود آدم گور خودش را گم کند؟ آدمیزاد خودش را هم گم می‌کند، گور که نوبرست.

صد بار به او گفتم حالا که دیگر مرده‌ای، بیا و در این گور خالیِ آرام دراز بکش. گوش شنوا ندارد آقا جان! می‌گوید نه، مردن من نمی‌تواند اینطور باشد، یعنی بمیرم و سر خاک منِ خاک بر سر هم نیاید؟ بعد بلند می‌شود می‌رود این سو و آن سو، می‌گوید شاید سر خاک اشتباهی رفته باشد..!

اینطور می‌شود که مدام مزاحم شما می‌شود، بر او ببخشید که عاشق سراپا دل است، عقل چه می‌داند چیست؟

#بلاگ‌گردون #پناهگاه_یک_جنگ‌زده‌ی_قرن_بیست‌ویکم


مصاحبه‌های بلاگردون هنوز ادامه داره رفقا. برای این ماه قراره بشینیم پای صحبت‌های یکی از قدیمی‌های دنیای وبلاگ و از حرف‌های شیرینش دربارۀ هنر و سینما لبریز بشیم. 

این شما و این خانوم بندباز:)

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


جاده‌ی مخمل

گلی که این هفته از جاده خریده بود را خدا از مخمل دوخته بود، مخملِ سرخ، خودش گفت برایت از این گل خنگ‌ها خریدم ، خنگ در ادبیاتِ ما یعنی بامزه، گوگولی. مامان می‌گفت اسمش گلِ تاج خروسی است یا همچین چیزی اما به نظر من اسمش گلِ خنگِ مخملی است.

کنارشان یک شاخه گل داوودی پلاسیده هم  بود، برش داشتم و گفتم این را برای که گرفتی؟ گفت: هیچ کس! گل‌فروش گفت فلان تومن کم است تا بقیه پول ت درست شود، به جایش یک شاخه از این‌ها بردار!

من هم گشتم پلاسیده‌ترینش را برداشتم، گفتم این را که کسی نمی‌خرد ، بگذار من برش دارم سالم‌هایش را به بقیه بفروشد. :)

#بلاگ‌گردون #کوچش


در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی

من همیشه به این فکر می‌کردم و فکر می‌کنم که خدا با آرزوهای مشترک آدم‌ها چطور برخورد می‌کند؟ به آرزوهایی که برآورده شدنشان در حق یک نفر مساوی ست با برآورده نشدنشان در حق شخصی دیگر. مثلا دو نفر آدم خوب و با ایمان و دارای تخصص را در نظر بگیرید که می‌خواهند در یک شرکت استخدام شوند، و هر دو به آن کار شدیدا احتیاج دارند، ولی شرکت یک نفرشان را بیشتر نیاز ندارد، یا فکر کنید یک خانواده یک بچه مریض دارد که برای زنده ماندن باید قلبش پیوند بخورد، و قلب مناسب برای پیوند با او فقط در سینه ی کودک دیگری می‌تپد که دچار مرگ مغزی شده، هر دو خانواده عمیقا برای شفای کودکشان دعا می‌کنند اما شفای یک کودک مساوی ست با مرگ دیگری، یا مثلا فکر کنید دو نفر بدون آنکه متوجه باشند به یک نفر دل ببندند، آن هم نه یک دل بستن معمولی. از آن دل بستن‌هایِ " یا تو یا هیچ کس" _که البته هر کس چنین حرفی زد بدانید مزخرف گفته است! _ ولی خب.. از این دل بستن‌های عجیب و عمیق.. حالا خدا آن بالا چه کار می‌کند؟ مثلا به فرشته‌ها می‌گوید یک ترازو دو کفه‌ای بیاورید و دعاهای هر دو طرف را وزن کنید و هر کس بیشتر دعا کرده بود او را اجابت کنید؟ یا مثلا تقدیر یک طناب است که آدم‌ها می‌توانند با تلاش کردن خود تغییرش بدهند؟ مثلا در عرش خدا با دعاهایشان مسابقه طناب‌کشی راه می‌اندازند تا هر کس زورش بیشتر بود تقدیر طبق میل او رقم بخورد؟
یک نفر می‌گفت : در نظام خدا هر کسی رزق معین و از پیش تعیین شده‌ای دارد که هیچ کس نمی‌تواند آن را برای خودش بردارد، هزارسال هم که دعا کند و نماز بخواند و روزه بگیرد و قرآن ختم کند هم نمی‌تواند، چون خدا آن را با دلایل محکم خودش برای یک نفر مشخص کرده است. آن رزقی که با دعا کم و زیاد می‌شود یک رزقِ جدا از "رزق معلوم" است.
مثلا رزق مسلم شما این است که در سال ۱۳۹۷ به مشهد بروید، حالا اینکه با شتر بروید یا هواپیما و آنجا هتل داشته باشید یا در حرم بخوابید یا چه بخورید و چه بشنوید و چه ببینید و اینکه مثلا آن چرخ و فلک بزرگ راهم سوار شوید و چقدر خوش بگذرد می‌تواند با اعمال و رفتاری که می‌کنید کم و زیاد شود. ولی شما قطعا به مشهد خواهید رفت چون خدا برای شما این گونه خواسته است..
این یک نظر نسبتا قانع‌کننده است اما آرام‌کننده نیست. آرام‌کننده نیست اگر به خیرخواهی خدا از اعماق وجودمان مومن نباشیم. آن وقت است که اگر یک نفر به رزق مسلم‌ش که آرزو و دعای ما هم هست برسد آنقدر جزع و فزع می‌کنیم که کارمان به قرص و دکتر اعصاب می‌کشد، حالا هر چقدر هم برایمان بگویند این رزقِ تو نبوده و اجابتش به صلاح تو نبوده مگر قبول می‌کنیم؟ به جایش با خدا می‌افتیم سرِ لج که چرا به صلاح فلانی بوده و به صلاح من نه؟
این است که فکر می‌کنم بیایید قبل از اینکه امسال لیست حاجاتمان را از جیبمان در بیاوریم و بگذاریم رو به روی خدا، از او بخواهیم اول از همه چیز دلمان را به خیرخواهی‌اش مطمئن کند و به رضایش راضی.
#بلاگ‌گردون #کوچش


همراهان همیشگی بلاگردون سلام:)

پیرو پست چندماه پیشمان، و طبق وعده‌ای که داده بودیم این ماه هم به مرور وبلاگ‌های معرفی‌شده‌‌ی اخیر می‌پردازیم. در اسفند و فرورین نیز، با هر به‌روزرسانی بلاگردون، ما به شما یک وبلاگ رو معرفی و در ستون سمت چپ وبلاگ در بخشی با عنوان «بلاگ‌گردون» لینک کردیم.

در پست امروزمون، معرفی کوتاهی از وبلاگ‌های حاصل از بلاگ‌گَردونی ما رو می‌تونید بخونید:)

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


انسان ناقص
بهم گفت که: "درسته که داره بی‌مسئولیتی می‌کنه، ولی من ازش خوشم می‌آد." آخه مگه همیشه آدم از آدم‌های بی‌نقص خوشش می‌آد؟ من فکر کنم که ما بیشتر، از ایدئولوژی آدم‌ها خوشمون می‌آد، از اسکلتی که افکار و قضاوت‌ها و نظراتشون رو شکل داده؛ حتی اگر بانقص باشن یا گاهی در عمل افتضاح از آب دربیان. اون وقت نقایصشون رو به عنوان بخشی از بودنشون می‌پذیریم. اون وقته که هر بار که می‌بینیمشون، وجودمون پر از غرور و احترام و اشتیاق می‌شه؛ شایدم واقعا هر بار عاشقشون می‌شیم.

#بلاگ‌گردون #کوردلیا_شرلی

Показано 20 последних публикаций.

67

подписчиков
Статистика канала