یادداشت 11
گاهی اوقات دوست دارم در کالبد موجودات دیگر زندگی کنم، چند روز پیش داشتم مستند حیات وحش میدیدم و این احساس که کاش میشد مانند میمونهای درختی از شاخهای به شاخه دیگر بپرم و از درخت میوه بچینم آن ته مههای دلم برای خودش پرسه میزد.
یا مثلا جای عقاب از بالای ابرها رد شوم، جای یوزپلنگها با همان سرعت اعجابانگیز کش بیایم و بدوم، شبیه غزالهای چالاک، فرز و نرم در دشت بپرم.
دوست داشتم میتوانستم در کالبدهای دیگر هم زندگی کنم و گمان میکنم باید لذتبخش باشد. مثل مار خزیدن، مثل ماهی شنا کردن یا پرندهها... آه پرندهها به خصوص آن زمان که بالهایشان را در وسعت آسمان باز میکنند و بی آنکه بال بزنند در باد شناور میشوند... این یکی را آنقدر دوست دارم که این دوپای چسبنده به زمین بودن لب و لوچهام را آویزان میکند.
حتی دوست داشتم مثل قورباغهها میپریدم یا این کانگوروها با آن بچههای کوچک نهفته در کیسههایشان.
افسوس که باید این ابر سفید آرزوها را در هوا پخش کنم و راهم را مثل بچه آدم کج کنم و بروم سراغ درس و مشقهایم..
#بلاگگردون #پناهگاه_یک_جنگزدهی_قرن_بیستویکم
گاهی اوقات دوست دارم در کالبد موجودات دیگر زندگی کنم، چند روز پیش داشتم مستند حیات وحش میدیدم و این احساس که کاش میشد مانند میمونهای درختی از شاخهای به شاخه دیگر بپرم و از درخت میوه بچینم آن ته مههای دلم برای خودش پرسه میزد.
یا مثلا جای عقاب از بالای ابرها رد شوم، جای یوزپلنگها با همان سرعت اعجابانگیز کش بیایم و بدوم، شبیه غزالهای چالاک، فرز و نرم در دشت بپرم.
دوست داشتم میتوانستم در کالبدهای دیگر هم زندگی کنم و گمان میکنم باید لذتبخش باشد. مثل مار خزیدن، مثل ماهی شنا کردن یا پرندهها... آه پرندهها به خصوص آن زمان که بالهایشان را در وسعت آسمان باز میکنند و بی آنکه بال بزنند در باد شناور میشوند... این یکی را آنقدر دوست دارم که این دوپای چسبنده به زمین بودن لب و لوچهام را آویزان میکند.
حتی دوست داشتم مثل قورباغهها میپریدم یا این کانگوروها با آن بچههای کوچک نهفته در کیسههایشان.
افسوس که باید این ابر سفید آرزوها را در هوا پخش کنم و راهم را مثل بچه آدم کج کنم و بروم سراغ درس و مشقهایم..
#بلاگگردون #پناهگاه_یک_جنگزدهی_قرن_بیستویکم