جوون که بودم یه پیر مرد عجیبی هر روز دم صبح اون موقع که هنوز آبی آسمون رنگ حقیقیش رو نشون نداده میومد و برفارو کنار میزد و لبه پل چوبی مینشست
سیگارش رو لب دهنش میگرفت و فندک کلکسیونیش رو زیر سیگار میزد تا دود بشه
یروز رفتم کنارش نشستم
بدون اینکه بگم برام برفای اون قسمت کنار زد
به دریاچه یخ زده خیره شدیم
گفت مرد جوان هیچ وقت سیگار نکش
پرسیدم چرا
گفت یروزی منم هم سن و سال تو بودم اتفاقی عاشق دختری شدم مشکلات تنفسی امانش رو بریده بود اما بهم نمیگفت یروز ازم پرسید چرا سیگار ترک نمیکنی ؟ بهش گفتم میگرن دارم سردرد هام رو برام قابل تحمل میکنه
پیر مرد نفسی بیرون داد و مکث کرد فندکش رو از جیبش در آورد و دستم داد
بگذریم اینو ببین آخرین دیدارمون بهم داد و بعد از دستش دادم حالا من میدمش به تو اگه قول بدی سیگار نکشی به پیر مرد قول دادم اما چرا؟ چرا دادش به من؟ چرا برام تعریف کرد ؟ چرا بعد اون روز دیگه نیومد؟
بروز که داشتم با اون فندک ور میرفتم از ساچمه کنارش یه کاغذ بیرون کشیدم
روش نوشته شده بود
نفس هایم را دادم تا دردت بجانم باشد بعد زلف من دوده های سیگارت را به یادم نوازش کن
https://t.me/blueeReverie