https://t.me/hellinwinter
وایب یه تماشاگر رو بهم میدی، پس شاید یه باریستا که خودش رو بین افکار فلسفیش گم کرده.
به تماشای افرادی که تحت تاثیر نوشیدنیهاش، خودشون رو بهش میبازن میپردازه و به حرفهاشون گوش میده و درآخر تصمیم میگیره که بذاره فرشتگان سرنوشتشون رو تصمیم بگیرن یا خودش دست به کار شه و لکهی ننگشون رو از پردهی نمایش بزرگِ کائنات پاک کنه.
اگه براشون دلسوزی کنه، با کمی سم بهشون آزادی میبخشه و اگر نه، با بطری شکستهی توی دستش اونا رو محکوم به زانو زدن و پرستیدنِ قادر مطلق میکنه.
در آخر وابستهی آخرین مشتریش که یه پسر با موهای سفید و جیبهای پر از قرصه میشه و اونها تموم شب رو صرف نوشیدن ویسکی و خوردن اون قرصها میکنن.
صبح که بیدار میشه و با جسد پسر رو به روش مواجه میشه، آخرین چیزی که میشنوه صدای فریادهای گُنگ و آژیر ماشین امداده قبل از اینکه خودش رو با همون بطری ویسکی شکستهای که اون پسر با لبهاش بوسیده بود بکشه.
وایب یه تماشاگر رو بهم میدی، پس شاید یه باریستا که خودش رو بین افکار فلسفیش گم کرده.
به تماشای افرادی که تحت تاثیر نوشیدنیهاش، خودشون رو بهش میبازن میپردازه و به حرفهاشون گوش میده و درآخر تصمیم میگیره که بذاره فرشتگان سرنوشتشون رو تصمیم بگیرن یا خودش دست به کار شه و لکهی ننگشون رو از پردهی نمایش بزرگِ کائنات پاک کنه.
اگه براشون دلسوزی کنه، با کمی سم بهشون آزادی میبخشه و اگر نه، با بطری شکستهی توی دستش اونا رو محکوم به زانو زدن و پرستیدنِ قادر مطلق میکنه.
در آخر وابستهی آخرین مشتریش که یه پسر با موهای سفید و جیبهای پر از قرصه میشه و اونها تموم شب رو صرف نوشیدن ویسکی و خوردن اون قرصها میکنن.
صبح که بیدار میشه و با جسد پسر رو به روش مواجه میشه، آخرین چیزی که میشنوه صدای فریادهای گُنگ و آژیر ماشین امداده قبل از اینکه خودش رو با همون بطری ویسکی شکستهای که اون پسر با لبهاش بوسیده بود بکشه.