idk


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


for challenges

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


https://t.me/talkshitbahemew
یه راک‌استار تو دهه‌ی 80 میلادی، که از خود شغلش لذت می‌بره اما چیزهایی که به خاطرش مجبوره تحمل کنه نه.
بیسیستِ یه بنده که همگی به جز اون مَردن، و نگاه‌های سنگین طرفدارهاش حس آزادی که موقع نواختن داره رو خفه می‌کنن.
برخلاف اصرار و تهدیدهایی که می‌شه، اون بند رو ترک می‌کنه و به کمک زن‌هایی که علاوه‌بر روحیات مشابه، زخم مشابه‌ای هم با اون دارن، تور خودش رو تشکیل می‌ده.
اما اون حس سنگینی مثل اشباح دنبالش میان و تنها چیزی که برای آروم کردن خودش داره گیتار قدیمی‌ش و الکله، و مدت زیادی طول نمی‌کشه که یه بند از دخترهایی شبیه خودش تشکیل می‌ده و مطمئن می‌شه که با صداش و خونی که از نوک انگشت‌هاش و گیتارش می‌چکه، پیام استقلال‌ش رو به همه‌ی دخترهای دیگه‌ای که آزادی‌شون به زور خفه شده برسونه.


https://t.me/idkwtwhph
حس کردم قبلا نوشته شدی، توسط آلبرکامو توی کتاب سقوط، همون دختری که می‌خواست نجاتش بده و نداد.
پس من بخش آخر این کتاب رو برات می‌نویسم، ولی اگه از جوابش راضی نیستی می‌تونی بهم بگی که من تلاش کنم که از قلم خودم هم بنویسمت.
"مگرنه این‌که به همدیگر شباهت داریم؛ یک‌بند حرف می‌زنیم بی‌آن‌که کسی مخاطب‌مان باشد و مدام با مسائلی مواجه می‌شویم که جواب‌شان را از قبل می‌دانیم؟ پس لطفا برایم تعریف کنید شبی که روی اسکله‌های سن قدم می‌زدید چه اتفاقی افتاد و چه‌طور موفق شدید زندگی‌تان را به خطر نیندازید. خودتان کلماتی را بر زبان بیاورید که، از سال‌ها قبل، بی‌امان در شب‌هایم طنین می‌افکنند، و سرانجام آن‌ها را با دهان شما بیان می‌کنم، "ای دختر جوان، دوباره خودت را در آب بینداز تا یک دفعه‌ی دیگر فرصت بیابم هردوی‌مان را نجات بدهم!" دوباره، هان، عجب بی‌احتیاطی فاحشی! مجسم کنید، همکارِ گرامی، درخواست‌مان موبه‌مو اجرا شود؛ آن وقت تکلیف چیست؟ باید اقدام کرد. اوی... آب خیلی سرد است! اما خاطرجمع باشیم! الان دیگر دیر شده، همیشه دیر خواهد بود. خوشبختانه!"


https://t.me/myEside
یه فیگور اسکیتر که تمام عمرش رو صرف حرفه و هدف‌هاش کرده و هرچی بزرگ‌تر شده، شک و ابهام‌های بیشتری درونش رخنه کردن که سعی در انکار‌شون داره.
فقط می‌دونه که خسته‌ست، خسته‌تر از اون‌که بخواد تمام سال‌های زندگی‌ش و چیزی که هر دقیقه‌ش رو وقف‌ش کرده رو زیر سوال ببره.
چیزی که قبلا به جای اکسیژن تنفس می‌کرد، الان راه ریه‌هاش رو می‌بنده و فکر نمی‌کنه که دلیلش "انتخابات اشتباه" اون باشه.
صرفا مکان اشتباه، راه اشتباه، زمان اشتباه‌.
تماشاچیان اشتباه.
آدم اشتباهی که باعث می‌شه احساس فلجی از نوک پاهاش تا ریه‌هاش بالا بیاد و بایسته. ولی ایستادن هنگام پرش هرگز کار درستی نیست، مگرنه موقع فرود زانوهات بار اشتباهت رو به دوش می‌کشن.
و تمامی این‌ها مثل تکه خرده‌های شیشه توی کفش‌هاش، تیزتر از هر چاقویی می‌برن و درنهایت تصمیم می‌گیره که نه بپره، نه بایسته، و نه بشینه.
فقط بیفته و اجازه بده سطح سرد یخ، بدن سردترش رو در آغوش بگیره.


https://t.me/sad_blue22
یه جعبه‌ی خاطرات آبی‌رنگ که کسایی که پیداش می‌کنن، هرکدوم به اون خاطراتِ توی جعبه زندگی می‌بخشن، از خودشون چیزی به جا می‌ذارن و هربار جعبه پُرتر و کهنه‌تر می‌شه.
قفل‌ش شکسته، بخشی از سطح ابریشمی‌ش پاره شده، و خیلی از خاطرات هرگز به جایی که بودن برنگشتن.
تاوقتی که یه دختر اون رو پیدا می‌کنه و به جای برگردوندنش به جایی که پیداش کرده، اون رو به خونه‌ش می‌بره.
تمیزش می‌کنه، گرد و خاک‌هاش رو می‌گیره و روش رو تزئین می‌کنه. و شروع می‌کنه به تقسیم کردن خاطرات خودش با اون جعبه، و این بار به جای این‌که اون خاطرات زنده بشن، نوبت جعبه‌ست که زندگی رو تجربه کنه.
(چقدر شما زیبایی...)


https://t.me/sakuramatilda
یه دختر مرفه که توی مصر باستان به عنوان فرستاده‌ی ایزدبانو آیزیس پرستیده می‌شده، و هرچیزی توسط پرستنده‌هاش براش مهیا می‌شده تا آیزیس برکت‌هاش رو از اون‌ها دریغ نکنه.
حتی اگه تمام ستاره‌ها به اسم اون باشه، ترسی که شب‌ها اون رو بیدار نگه می‌داره اینه که هیچ ستاره‌ای متعلق به اون نباشه، بماند روشن‌ترین ستاره‌ی آسمون شب‌. (مصری‌ها باور داشتن که آیزیس توی روشن‌ترین ستاره‌ی آسمون سکونت داره، که نماد خوشبختی و ثروت‌ئه.)
و اون می‌خواد که برای خودش دوست داشته بشه، کسی باشه که اون رو برای لطافت موهای خودش و زیبایی خودش بپرسته – نه چیزی که تمام آسمون‌ها می‌گن که هست و باید باشه.
و شاید یه روزی را نگاهی به چهره‌ی اون بندازه و بهش نشون بده نوری که تمام زندگی‌ش دنبالش بوده، از درون خودش منشا می‌گرفته و فقط باید چشم‌هاش رو می‌بسته.


https://t.me/LunaUmbra
یه معشوق که بیشتر از این‌که عاشق باشه وابسته‌ست. روزها رو با قهوه و کتاب می‌گذرونه و شب‌ها روی آخرین صندلی کنسرت می‌شینه تا تک‌نوازیِ ویولونیست‌ش رو تماشا کنه.
نمی‌خواد دیده بشه، و نمی‌خواد بهش بگه. خسته‌تر از اونه که تلاش کنه، و بهم ریخته‌تر از اونه که بخواد یه ایزدی مثل اون رو وارد آشوب‌ش کنه.
پس فقط به قافیه ساختن از خمیدگی ابروهاش و تشبیه موهاش به ابرها اکتفا می‌کنه، و بارها و بارها نقاشی همون چشم‌های قهوه‌ای رو می‌کشه.
و قرار نیست پشیمونی‌ای داشته باشه، چون بنده‌ها برای پرستیدن آفریده شدن و خدایان هرگز سرشون رو برای رحم خم نمی‌کنن.
حتی اگه ویولونیست بتونه شعرهاش رو از چشم‌هاش بخونه و به آرشه‌ش اجازه بده که درانتها پاسخِ دعاهاش به گوش‌های اون برسه، اون شب قراره آخرین صندلیِ کنسرت خالی باشه.


https://t.me/QurJik
یه فرشته که وظیفه‌ش رسیدگی به امور زمینی‌ئه، و عشق زیادی برای ساده‌ترین پدیده‌های زمینی مثل بازتاب، رنگین‌کمون، مه، و رودخونه‌ها داره.
تمامی این پدیده‌ها رو توی یه آدم زمینی ساده پیدا می‌کنه که مثل یه منشور زیبایی‌هایی زمین رو بازتاب می‌کنه و کاری می‌کنه که به صورت فرشته بتابه.
با دخالت‌های کوچیک، انسان‌ها، حیوانات و گل‌هایی رو نجات می‌ده که حتی خدا هم از نجات‌شون ناامید شده بوده.
ولی از اون‌جایی که حق دخالت توی بیماری انسان‌ش رو نداره، صرفا ازش مراقبت می‌کنه تاوقتی که زمان مرگ اون می‌رسه و اون‌جاست که بالاخره با احساسات خودش مواجه می‌شه و برعلیه پروردگارش می‌ایسته.
و برای این‌که اون انسان که حتی از وجود فرشته خبر هم نداره بتونه همچنان به بازتاب چیزهایی که فرشته تمام زندگی‌ش بهشون عشق می‌ورزید ادامه بده، رستگاری‌ش رو فدا می‌کنه و برای همیشه از سیاره‌ی آبی‌رنگش خداحافظی می‌کنه.


https://t.me/cmfao
یه مجسمه از یه الهه‌ی یونانی که قرن‌هاست توی شهر آتن پابرجاست و هیچ‌کس اسم مجسمه‌ساز یا اون الهه رو نمی‌دونه.
لباس ابریشم‌نما که تن بی‌نقص‌ش رو پوشونده، موهای پریشان، ابروهای خمیده و چشم‌های بسته‌ای که تاریخ‌دان‌ها اون رو نماد آزردگی از انسانیت می‌دونن.
طی سال‌های زیادی که گذرونده، تکه‌هایی ازش دووم نیاورده و با هر طوفان، یه بخشی از وجودش جدا شده. چند تار مو، تکه‌ای از لباس‌ش و درانتها چشم چپ‌ الهه.
کلاغ‌ها همدم روز و شب مجسمه‌ان، روی شونه‌ها و سرش می‌شینن و کسی واقعا نمی‌دونه برای نفرین اون‌جان یا محافظت.
عاشق‌های زیادی از کنار اون رد شدن، درویش‌های زیادی به اون تکیه دادن، مجنون‌ها کنار زانوهای اون نشستن و برای معشوق‌شون شعر سرودن.
اما هیچ‌کس به جز کلاغ‌ها واقعا به اون نگاه نکردن، هیچ‌کس وجودش به تکه‌های ترک‌خورده‌ی اون وابسته نبود، هیچ‌کس اون‌قدر به ظرافت دست هنرمند هنگام حک کردن کک و مک‌های روی صورت الهه دقت نکرد که زیبایی مجسمه رو ببینه و پرستش کنه.
اما هیچ‌کدوم از این‌ها دلیل نمی‌شد که اون اون‌جا نبود.
و این نفرین اون بود، شاید هم برای همین مجسمه‌ساز چشم‌های اون رو بسته طراحی کرده بود.
هیچ‌کس به جز کلاغ‌ها.
(صرفا سعی کردم احساساتت رو توصیف کنم، وگرنه مطمئنم که افراد زیادی زیبایی‌های تو رو می‌بینن و می‌پرستن، حتی اگه چشم‌هات بسته باشه.)


https://t.me/theanemoods
یه گِیشا تو قرن هجدهم، که طبق سنت خانوادگی‌ش به این حرفه می‌پردازه اما نمی‌تونه حس انزجارش از محکوم بودن رو انکار کنه.
با این‌حال با تکیه بر ترس‌ش از غیرعادی بودن و طرد شدن از تمام چیزی که کل عمرش می‌شناخته، از شکستن این تصویر متزلزل از خودش و پاک کردنِ نقابی که روی صورتش حک کردن اجتناب می‌کنه تا وقتی که با همسرِ یه یاکوزا آشنا می‌شه و اون‌ها به طرز غیرمنتظره‌ای باهم صمیمی می‌شن.
با این‌که تصور گیشا از آزادی چیزی خیلی شبیه زندگیِ دوست جدیدش بود، متوجه می‌شه که این محدودیت‌ها صرفا گریبان‌گیر خودش، خانواده‌ی سنتی‌ش و حرفه‌ش نبوده؛ بلکه ژاپن نیاز به یه تغییر بزرگ برای آزادیِ صورت‌هایی که به اجبار زیر پرده‌های سفید و بی‌نقص پنهان می‌شن داره.
تمام نقشه‌های اون‌ها برای تغییر چیزی که هرگز درست‌شدنی نبوده شکست می‌خوره و درانتها اون‌‌ها مجبور به فرار و از دست دادن تمام دارایی، مقام و احترام‌شون می‌شن؛ اما اون‌ها هنوز تنها چیزی که قابل بازیابی نیست رو از دست ندادن – همدیگه رو.


https://t.me/lissocute
یه قهرمان توی دنیایی که مرز بین ذهن و دنیای واقعی خیلی باریکه، و اون قهرمان می‌تونه توهم و واقعیت رو تغییر بده یا ترکیب کنه ولی مجبور می‌شه که اون بارِ اصلاحات رو روی ذهن خودش تحمل کنه تا وقتی که از لحاظ ذهنی بهبود پیدا کنه.
درنتیجه می‌تونه هرچیزی رو به دلخواه تبدیل به واقعیت کنه، یا از سیستم حذف‌ش کنه فقط درصورتی که از لحاظ ذهنی آماده‌ی عواقب اون تغییرات باشه.
با وجود تمام مطالعه‌ای که درمورد دنیای اطرافش و ذهن‌ش داشت، کم کم متوجه می‌شه که اون‌قدر که فکر می‌کرد روی همه چیز کنترل نداره و حتی با وجود تلاشش در پیش‌بینی اثرهای پروانه‌ای، تغییراتی که به وجود آورده بود باعث مرگ صدها آدم می‌شه و انتهای نخ تمام این آشوب‌ها به اون برمی‌گرده.
درنهایت، فشار روانی‌ای که به ذهنش وارد شده باعث می‌شه که مرز بین واقعیت و وهمِ اون دنیا رو درهم بشکنه.
(چقدر شبیه سلبریتی‌هایی شما.)


https://t.me/hellinwinter
وایب یه تماشاگر رو بهم می‌دی، پس شاید یه باریستا که خودش رو بین افکار فلسفی‌ش گم کرده.
به تماشای افرادی که تحت تاثیر نوشیدنی‌هاش، خودشون رو بهش می‌بازن می‌پردازه و به حرف‌هاشون گوش می‌ده و درآخر تصمیم می‌گیره که بذاره فرشتگان سرنوشت‌شون رو تصمیم بگیرن یا خودش دست به کار شه و لکه‌ی ننگ‌شون رو از پرده‌ی نمایش بزرگِ کائنات پاک کنه.
اگه براشون دلسوزی کنه، با کمی سم بهشون آزادی می‌بخشه و اگر نه، با بطری شکسته‌ی توی دستش اونا رو محکوم به زانو زدن و پرستیدنِ قادر مطلق می‌کنه.
در آخر وابسته‌ی آخرین مشتری‌ش که یه پسر با موهای سفید و جیب‌های پر از قرصه می‌شه و اون‌ها تموم شب رو صرف نوشیدن ویسکی و خوردن اون قرص‌ها می‌کنن.
صبح که بیدار می‌شه و با جسد پسر رو به روش مواجه می‌شه، آخرین چیزی که می‌شنوه صدای فریادهای گُنگ و آژیر ماشین امداده قبل از این‌که خودش رو با همون بطری ویسکی شکسته‌ای که اون پسر با لب‌هاش بوسیده بود بکشه.


https://t.me/qinaoqnskwkakqkka
یه شعبده‌باز که توی یه سیرک سیار کار می‌کنه، روز و شب درتلاشه که حقه‌هایی که بلده رو ترکیب کنه تا چیزهای جدیدی بیافرینه.
بیشتر از مخاطبین‌ش، خودش از حیله‌گری‌هاش لذت می‌بره؛ دوست داره همه چیز رو زیر سوال ببره، با قوانین خدایی که بهش باور نداره بازی کنه تا ثابت کنه از اون فرزندِ مطرودی که خانواده‌ی یهودی‌ش ازش نفرت داشتن بیشتره.
اون‌‌قدر خودش رو توی زندگی‌ای که دو دستش براش پیش می‌برن غرق می‌کنه که وقتی طی یه حرکت اشتباه هر دوتا دستش رو می‌سوزونه، به تدریج جنون رو وارد حقه‌هاش می‌کنه و درآخر هنگامی که داره به سوی شبحی از پدرِ حاخام‌ش فریاد می‌زنه، خودش رو زنده می‌سوزونه.
(وایب آهنگ‌های Bo Burnham می‌دی...)


https://t.me/aboutdutchman
بهم حس یه گرداب رو می‌دی، پس شاید مثل همون نهنگ 52 هرتز می‌نوشتمت که هیچ نهنگ دیگه‌ای نمی‌تونست بفهمه که اون از چی می‌خونه.
نهنگی که به تدریج بیشتر در عمق دریا فرو می‌ره، بدون این‌که جایی برای رفتن یا برگشتن بهش داشته باشه.
هرچی پایین می‌ره، خاطرات بیشتری رو فراموش می‌کنه و بی‌حسی جای دردهاش رو می‌گیره.
توی خلسه گیر افتاده و اون‌قدری پایین می‌ره و از غذا خوردن اجتناب می‌کنه که می‌میره، اما همچنان فکر می‌کنه که زنده‌ست و بالاخره تونسته به جایی که بتونه بهش تعلق داشته باشه برسه.
A self-carved redemption accompanied by a lonely requiem.


https://t.me/TLastStory
یه روح دختربچه‌ی سردرگم که هیچ‌کس به جز پسربچه‌ی یه قایق‌ساز اون رو نمی‌بینه.
روزها رو توی قایق‌های رهاشده‌ی کنار برکه می‌گذرونه و شب‌ها ناپدید می‌شه، و از خودش ردی جز گلبرگ‌هایی که دونه دونه می‌کَنه و به باد می‌سپاره نمی‌ذاره.
تنها چیزهایی که به یاد داره، خاطرات مبهمی از دوست داشته شدن توسط یه شخصی‌ئه که به خاطر نمیاره و لکه‌های قرمزرنگ روی پوستش رو نماد اون‌ عشق می‌دونه.
اون پسر، هر سپیده‌دم میاد که اون رو درحالی‌که روی قایقی که پدرش سال‌ها پیش رها کرده نشسته و داره گل‌های بنفش رنگ رو پرپر می‌کنه ببینه؛ اما یک روز، یک صبحی که خورشید با همون طیف بنفش‌رنگ طلوع می‌کنه دیگه هیچ‌وقت اون دختر رو مگر جز به جای بازتاب چهره‌ی خودش توی برکه‌ی گل‌آلود نمی‌بینه.


https://t.me/novasexisting
یه نیمف طبیعت که سال‌هاست سرزمین مادری‌ش رو ترک کرده و در بین انسان‌ها زندگی می‌کنه چون برخلاف نیمف‌های دیگه درمورد انسان‌ها و رابطه‌ی اون‌ها با احساسات‌شون کنجکاوه، اما به قدری شیفته‌ی زندگی انسانی‌ش شده که نمی‌تونه این فکر که یک مقلده و به هیچ کدوم از این دو دنیا تعلق نداره رو سرکوب کنه.
یه بازیگر تئاتره که همه شیفته‌ی زیبایی و جذبه‌ش می‌شن و به راحتی می‌تونه احساسات انسان‌ها رو الگوبرداری و تقلید کنه ولی برخلاف انتظارش، مطالعه انسان‌ها کمکی به درک کردن خواسته‌های خودش و کسی که واقعا هست نمی‌کنه.
در آخر تصمیم می‌گیره حین آخرین اجراش که نمایش "آنتونیوس و کلئوپاترا"ست، خودش رو بکشه و هنگام مرگ‌ش متوجه می‌شه که تمام مدت، سعی در بازی کردنِ نقشِ خودش رو داشته تا از ماهیت وجودش فرار کنه.


https://t.me/radionepenthe
یه کارآگاه که شب‌ها کابوس‌هاش رو از چشم‌هاش به کاغذهاش میاره.
داستان رو توی شب‌ها – خواب‌ها و توهم‌هاش روایت می‌کنم، و توی اتاق طوسی‌رنگی که پر از مدادهای شکسته و جای خراشیدگی‌های نوک قلم‌هاش روی میزشه.
سعی می‌کنه چیزهایی که در طول روز می‌بینه رو بنویسه و بکشه تا بتونه واقعیت رو از توهم تشخیص بده ولی هر شب خراش‌ها بیشتر و عمیق‌تر می‌شن – از روی میز به سمت دیوارها و پرده‌ها می‌خزن، و روی بدن‌ش ساکن می‌شن ولی هیچ‌کس دیگه‌ای اون‌ها رو نمی‌بینه.
پرونده‌هایی که دنبال می‌کنه به هیچ‌جایی نمی‌رسن، انگار که چیزی که تموم زندگی‌ش دنبالش بوده هیچ‌وقت وجود نداشته.
جنون‌ش رو وقتی به تصویر می‌کشم که هنگام آرایش کردن به جای خط چشم از قلم‌ش استفاده می‌کنه و خون جای خراش‌های روی گونه‌هاش رو می‌پوشونه.
جنونی که بعد از مرگ هم دنبالش میاد و توی یه حلقه‌ی زمانی تا ابد تسخیرش می‌کنه.


https://t.me/Mars21_nights
دهه 1870، آمریکا.
یک بازیگر مجرد که از خودش و فیلم‌هایی که بازی می‌کنه متنفره، و وقتی که متوجه می‌شه که داره یه مادر می‌شه مجبور می‌شه که شغل‌ش رو کنار بذاره.
این مادر با نفرت از بچه‌ی به دنیا نیومده‌ش و پدری که برای یه بار توی کشتی ملاقات کرده و دیگه هرگز ندیدش، برای مرخصی به یک سفر خارج از کشور می‌ره و با گذر زمان احساس وابستگی به ضربان دوم روحش پیدا می‌کنه.
نمی‌تونه شب‌ها بدون گذاشتن دستش روی قلبی که درونش می‌تپه به خواب بره، و وقتی که قبلا صرف انتخاب لباس و زیورآلات برای خودش می‌کرد رو صرف خرید چیزهایی که به عنوان یه بچه دوست داشت همیشه داشته باشه ولی هیچ‌وقت نتونست، می‌کنه.
اون ضربان، باعث می‌شن که احساس زنده بودن کنه؛ چون حتی قلب خودش هم هرگز به اون بلندی نمی‌زد. بلند مثل صدای ناوگان و نورانی مثل یک فانوس دریایی.
توی یکی از سفرهاش برای بازگشت به شهرش، همه‌چیز اون‌قدر بد پیش می‌ره که باعث می‌شه تمام چیزهایی که داشت و برای فرزندش خریده بود رو توی دریا از دست بده و درآخر مجبور می‌شه که توی یه روستا در حومه شهر بمونه. یه دختر جوان و مادرش اون رو به خونه‌ش دعوت می‌کنن و همون‌جا فرزندش رو به دنیا میاره.
اسمش رو می‌ذاره دلمار، به معنی غنیمتی از دریا‌.



Показано 18 последних публикаций.

7

подписчиков
Статистика канала