https://t.me/cmfaoیه مجسمه از یه الههی یونانی که قرنهاست توی شهر آتن پابرجاست و هیچکس اسم مجسمهساز یا اون الهه رو نمیدونه.
لباس ابریشمنما که تن بینقصش رو پوشونده، موهای پریشان، ابروهای خمیده و چشمهای بستهای که تاریخدانها اون رو نماد آزردگی از انسانیت میدونن.
طی سالهای زیادی که گذرونده، تکههایی ازش دووم نیاورده و با هر طوفان، یه بخشی از وجودش جدا شده. چند تار مو، تکهای از لباسش و درانتها چشم چپ الهه.
کلاغها همدم روز و شب مجسمهان، روی شونهها و سرش میشینن و کسی واقعا نمیدونه برای نفرین اونجان یا محافظت.
عاشقهای زیادی از کنار اون رد شدن، درویشهای زیادی به اون تکیه دادن، مجنونها کنار زانوهای اون نشستن و برای معشوقشون شعر سرودن.
اما هیچکس به جز کلاغها واقعا به اون نگاه نکردن، هیچکس وجودش به تکههای ترکخوردهی اون وابسته نبود، هیچکس اونقدر به ظرافت دست هنرمند هنگام حک کردن کک و مکهای روی صورت الهه دقت نکرد که زیبایی مجسمه رو ببینه و پرستش کنه.
اما هیچکدوم از اینها دلیل نمیشد که اون اونجا نبود.
و این نفرین اون بود، شاید هم برای همین مجسمهساز چشمهای اون رو بسته طراحی کرده بود.
هیچکس به جز کلاغها.
(صرفا سعی کردم احساساتت رو توصیف کنم، وگرنه مطمئنم که افراد زیادی زیباییهای تو رو میبینن و میپرستن، حتی اگه چشمهات بسته باشه.)