https://t.me/LunaUmbra
یه معشوق که بیشتر از اینکه عاشق باشه وابستهست. روزها رو با قهوه و کتاب میگذرونه و شبها روی آخرین صندلی کنسرت میشینه تا تکنوازیِ ویولونیستش رو تماشا کنه.
نمیخواد دیده بشه، و نمیخواد بهش بگه. خستهتر از اونه که تلاش کنه، و بهم ریختهتر از اونه که بخواد یه ایزدی مثل اون رو وارد آشوبش کنه.
پس فقط به قافیه ساختن از خمیدگی ابروهاش و تشبیه موهاش به ابرها اکتفا میکنه، و بارها و بارها نقاشی همون چشمهای قهوهای رو میکشه.
و قرار نیست پشیمونیای داشته باشه، چون بندهها برای پرستیدن آفریده شدن و خدایان هرگز سرشون رو برای رحم خم نمیکنن.
حتی اگه ویولونیست بتونه شعرهاش رو از چشمهاش بخونه و به آرشهش اجازه بده که درانتها پاسخِ دعاهاش به گوشهای اون برسه، اون شب قراره آخرین صندلیِ کنسرت خالی باشه.
یه معشوق که بیشتر از اینکه عاشق باشه وابستهست. روزها رو با قهوه و کتاب میگذرونه و شبها روی آخرین صندلی کنسرت میشینه تا تکنوازیِ ویولونیستش رو تماشا کنه.
نمیخواد دیده بشه، و نمیخواد بهش بگه. خستهتر از اونه که تلاش کنه، و بهم ریختهتر از اونه که بخواد یه ایزدی مثل اون رو وارد آشوبش کنه.
پس فقط به قافیه ساختن از خمیدگی ابروهاش و تشبیه موهاش به ابرها اکتفا میکنه، و بارها و بارها نقاشی همون چشمهای قهوهای رو میکشه.
و قرار نیست پشیمونیای داشته باشه، چون بندهها برای پرستیدن آفریده شدن و خدایان هرگز سرشون رو برای رحم خم نمیکنن.
حتی اگه ویولونیست بتونه شعرهاش رو از چشمهاش بخونه و به آرشهش اجازه بده که درانتها پاسخِ دعاهاش به گوشهای اون برسه، اون شب قراره آخرین صندلیِ کنسرت خالی باشه.