https://t.me/Mars21_nights
دهه 1870، آمریکا.
یک بازیگر مجرد که از خودش و فیلمهایی که بازی میکنه متنفره، و وقتی که متوجه میشه که داره یه مادر میشه مجبور میشه که شغلش رو کنار بذاره.
این مادر با نفرت از بچهی به دنیا نیومدهش و پدری که برای یه بار توی کشتی ملاقات کرده و دیگه هرگز ندیدش، برای مرخصی به یک سفر خارج از کشور میره و با گذر زمان احساس وابستگی به ضربان دوم روحش پیدا میکنه.
نمیتونه شبها بدون گذاشتن دستش روی قلبی که درونش میتپه به خواب بره، و وقتی که قبلا صرف انتخاب لباس و زیورآلات برای خودش میکرد رو صرف خرید چیزهایی که به عنوان یه بچه دوست داشت همیشه داشته باشه ولی هیچوقت نتونست، میکنه.
اون ضربان، باعث میشن که احساس زنده بودن کنه؛ چون حتی قلب خودش هم هرگز به اون بلندی نمیزد. بلند مثل صدای ناوگان و نورانی مثل یک فانوس دریایی.
توی یکی از سفرهاش برای بازگشت به شهرش، همهچیز اونقدر بد پیش میره که باعث میشه تمام چیزهایی که داشت و برای فرزندش خریده بود رو توی دریا از دست بده و درآخر مجبور میشه که توی یه روستا در حومه شهر بمونه. یه دختر جوان و مادرش اون رو به خونهش دعوت میکنن و همونجا فرزندش رو به دنیا میاره.
اسمش رو میذاره دلمار، به معنی غنیمتی از دریا.
دهه 1870، آمریکا.
یک بازیگر مجرد که از خودش و فیلمهایی که بازی میکنه متنفره، و وقتی که متوجه میشه که داره یه مادر میشه مجبور میشه که شغلش رو کنار بذاره.
این مادر با نفرت از بچهی به دنیا نیومدهش و پدری که برای یه بار توی کشتی ملاقات کرده و دیگه هرگز ندیدش، برای مرخصی به یک سفر خارج از کشور میره و با گذر زمان احساس وابستگی به ضربان دوم روحش پیدا میکنه.
نمیتونه شبها بدون گذاشتن دستش روی قلبی که درونش میتپه به خواب بره، و وقتی که قبلا صرف انتخاب لباس و زیورآلات برای خودش میکرد رو صرف خرید چیزهایی که به عنوان یه بچه دوست داشت همیشه داشته باشه ولی هیچوقت نتونست، میکنه.
اون ضربان، باعث میشن که احساس زنده بودن کنه؛ چون حتی قلب خودش هم هرگز به اون بلندی نمیزد. بلند مثل صدای ناوگان و نورانی مثل یک فانوس دریایی.
توی یکی از سفرهاش برای بازگشت به شهرش، همهچیز اونقدر بد پیش میره که باعث میشه تمام چیزهایی که داشت و برای فرزندش خریده بود رو توی دریا از دست بده و درآخر مجبور میشه که توی یه روستا در حومه شهر بمونه. یه دختر جوان و مادرش اون رو به خونهش دعوت میکنن و همونجا فرزندش رو به دنیا میاره.
اسمش رو میذاره دلمار، به معنی غنیمتی از دریا.