https://t.me/TLastStory
یه روح دختربچهی سردرگم که هیچکس به جز پسربچهی یه قایقساز اون رو نمیبینه.
روزها رو توی قایقهای رهاشدهی کنار برکه میگذرونه و شبها ناپدید میشه، و از خودش ردی جز گلبرگهایی که دونه دونه میکَنه و به باد میسپاره نمیذاره.
تنها چیزهایی که به یاد داره، خاطرات مبهمی از دوست داشته شدن توسط یه شخصیئه که به خاطر نمیاره و لکههای قرمزرنگ روی پوستش رو نماد اون عشق میدونه.
اون پسر، هر سپیدهدم میاد که اون رو درحالیکه روی قایقی که پدرش سالها پیش رها کرده نشسته و داره گلهای بنفش رنگ رو پرپر میکنه ببینه؛ اما یک روز، یک صبحی که خورشید با همون طیف بنفشرنگ طلوع میکنه دیگه هیچوقت اون دختر رو مگر جز به جای بازتاب چهرهی خودش توی برکهی گلآلود نمیبینه.
یه روح دختربچهی سردرگم که هیچکس به جز پسربچهی یه قایقساز اون رو نمیبینه.
روزها رو توی قایقهای رهاشدهی کنار برکه میگذرونه و شبها ناپدید میشه، و از خودش ردی جز گلبرگهایی که دونه دونه میکَنه و به باد میسپاره نمیذاره.
تنها چیزهایی که به یاد داره، خاطرات مبهمی از دوست داشته شدن توسط یه شخصیئه که به خاطر نمیاره و لکههای قرمزرنگ روی پوستش رو نماد اون عشق میدونه.
اون پسر، هر سپیدهدم میاد که اون رو درحالیکه روی قایقی که پدرش سالها پیش رها کرده نشسته و داره گلهای بنفش رنگ رو پرپر میکنه ببینه؛ اما یک روز، یک صبحی که خورشید با همون طیف بنفشرنگ طلوع میکنه دیگه هیچوقت اون دختر رو مگر جز به جای بازتاب چهرهی خودش توی برکهی گلآلود نمیبینه.