Ch


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана



Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


طنازی و عشوه‌گریِ سیاهی‌ کم‌ که نیست‌.. اما روی دور تکرار، دائما دم گوشم سوال‌ت رو نجوا میکنی"چی توی تیره‌گی میبینی؟" خودم رو. خودم رو لالوی خط‌‌وخطوط‌ تیره‌گی ها تماشا می‌کنم.تورو تماشا میکنم، اندرون دل آسمون، وقتی روی ماه قدم می‌زنی‌‌. عطر سرمای زمستون، دونه‌برف های بی‌رنگ ابر، به صرف قهوه‌ی گرمی کنج ترین کافه‌ی شهر، شاید هم با چاشنی آغوش آشنایی.. همچنین واژه‌هایی که به‌منظور لبخند تو، ابراز میشن.. کالبدم رو سمت زنده بودن، سمت نفس کشیدن،، هدایت میکنه.
@DarkRedSoul


حال پریشون و گرفته‌دلی‌های من رو نمی‌بینی، که مجددا سوال، "خوبی؟" رو، با من مرور میکنی؟ به‌هرحال جای خرده‌گیری نیست. به‌قصد تو که، جفت تتمه محبت های این و اون رو، آشنا شدی. با فوادی که جمع ناتمام زننده‌گی ها، تیز ترین نگاه، تاریک‌ترین و بدترکیب‌ترین فضای عقلانی‌ تورو پذیرفت‌ه، به‌علاوه‌ی جریان سنگین وابسته‌گی، که تا شعاع چندین متری همدم‌های راستکی‌ش رو، مابین تابوت حسرت و تاسف، له میکنه. منتها راهی مابین سفیدک های باطن‌ش گشوده، برای جای پای تو..
@WorlldPolaris


یادت میاد، راجع به قطرات بارونِ درد، گفتگو هایی بین ما رد و بدل شد؟ و یادت میاد، تو دونه دونه از واژه‌های خاطرِ من رو، مهر تایید کوبیدی؟ منتها اکنون، جدال سوال دیگه‌ای، دور شقیقه‌های زارم چنبره زده، بی‌تفاوتی". تکون دادن لب‌هام برای بیان زجر های دلم.. حرکت شاق و معضلی‌ه، و تو، قدرت دریافتِ چیزهای این‌مدلی رو نداری‌. دست‌های تاریک‌ت رو از آرامش سهمِ روحیات من، پس بزن. مغموم و ناشادم، وقتی حوالی من و افکار من، قدم میزنی.. دلواپس روزهای بعدی‌م نباش، یاد میگیرم، استفاده‌ی به‌جا و شیرین رو، از روزمره‌های تکراری. و طلب بریدن ابرازعلاقه‌های تورو دارم، من نمیتونم گوش شنوام رو، یا دل بی‌نوام‌ رو.. دور بندازم..
@Nycotophiilia


دیگ کسدستیارو ب بزرگیتون ببخشید


یک جهان کوچکی، کنج دلم مخفی دارم‌.. به عنوان رازدارِ معتمدی، واژگان پخش و پلای خاطرم رو شنوایی؟ و من میتوانم به عنوان نرمینه‌دل آرومی، امنیت بازوانت رو به بی‌پناهی‌های دخترکی شبیهِ من.. خودسرانه پیشکش کنم؟ آزرده‌خاطری های سنگینی دارم‌. حالا که با ستاره‌ی کورِ دلم دیدار کردی، برو نوک کوه عشق، پیِ گیاه سرخِ توجه، دوای چشم‌های تر و، گلوی تیر خورده‌م را پیدا کن.. بیا تا کمی چای بوسه، به لب‌های تشنه‌ی هم برسانیم.
@The_Ngar


از بابت قضاوت‌های نابه‌جا، دخالت های نامربوطه، حتی از قوانین دنیوی،، مکدرم. آزرده‌م.. ولی‌کن از شیشه‌ی نامعلوم غرورم، عقب‌نشینی نمی‌کنم. من از اونچه هستم، از حقیقت درونی‌م بیرون نمی‌زنم. خودم رو، من خودم رو به رویاهای ناپاک و نانجیب کسی نمیفُروشم. افتراق های قابل شناسایی، فرق بین مارو نمایان میکنه.
@TheWeaponn


درگیر قید و بند های ساخته ی ذهن شما نیستم. من دنیای خودم رو، قوانین ممتاز خودم رو دارم، و عواطف وابسته به عقل و هوش خودم رو دارم. احتمال داره، صد ها سال دیگه پشت قفسه ی کتابخونه ی قدیمی و متروکه‌ای، کتاب "اخلاقیات شگفتی" رو پیدا کنی. شاید با خوندن نوشته‌های کم‌جونی بین صفحات پاره و رنگو رو رفته، صورت من ورِ نگاهت پدیدار شه. با کفش های گنده‌ی پاهام قدم زدن رو، روی زمین اتاقک سرخِ خودم، به حرف‌های مضحک آدمیزاد های گوشه کنار اینور، کنجِ اونور.. یقینا ترجیح میدم.
@TheRedLune


زمان دائم؟ عاشق تو بودن، فقط محدود به این دنیای تباهی پذیر نیست. فقط مختص حالا که گرمای تنت حلقه میزنه دور ریشه ی جونم نیست. فقط مربوط به پوسته ی جسمم نیست. شیرینکِ خوش‌خنده‌‌م، کی میدونه حدودِ عمرش محور کدوم عددیه؟ به‌هرحال این زمونه برای اتصال دل‌هامون کافی نیست. دست‌های من از دور بازویِ تو هیچ‌جوره جُم نمی‌خوره. من دوستت‌دارم حتی اگه نرمی موهای کوتاهت، دیگه زیر انگشت‌هام لمس نشه. یا لب‌های خوش‌حالتت از زخم‌های عمیق و سطحی پر بشه. دوستت دارم حتی اگه سفتیِ سختی ها توی سرمون بخوره. دوستت دارم حتی اگه..
@tkhiila


قبول دارم. من مملو از احساسات صاف و ساده‌م، که به روشن ترین رنگ‌های جهانِ هستی، میشه نسبتش داد. اما اون نمیدونه، که میتونم از پس خودم‌بربیام. حتی اگه توی دنیای ناشناخته ای گیر کنم، با رفت و آمدِ نقاشی های تخیلی، یا دنیای کارتونی‌ای که همه‌چیز متفاوت با دنیای منه، و احتمالا تراوشات ذهن هم‌سن‌‌سال‌های من نباشه. اما من هرجایی باشم، میتونم خوشحالیم رو پیدا کنم.
@daisieshills


احیانا توی زندگی قبلیم، فروپاشی روحی و روانیِ عظیمی تجربه کردم. و مابین تنگی دیوار تنهایی، خورد شدم، و از بین رفتم. لابد صدای فریادم رو زندانی های پیرامون نشنیدن. و هیچ احدی به داد زخم‌های آلوده‌م نرسیده. منتها همیشه و همیشه ندایی در گوشم نجوا میکرده، که تو "قوی‌ و باهوشی". انکارِ آسیب ها و کمبود ها که چیز قابل قبولی نیست، هیچ‌زمانی هم نبوده. نمی‌دونم‌. نمی‌دونم غده ی قدرت، تحمل، خوشحالی، و آسوده‌گی تا چه حدی توی وجودم گسترده‌ست؟ ولی اگر صدایی هست، شجاعتی هم هست. شجاعتِ قبول دردهایی که بی دغدغه من رو از من، بیرونم میکشه. خودم رو، توی برگ سبز درخت ها، یا گیاه جون گرفته ی کوچک خونه مادربزرگ، یا بال‌های طلایی فرشته‌های کودکی‌م، پیدا می‌کنم.
@sleep_rose


این ماه و ستاره ها... هرزمانِ شب که توی آغوش آسمون لم میدن، زیادی شیرین و دوستداشتنی‌، حتی پرستیدنی‌ن. اما در حقیقت اگر‌.. اگر خونه‌ای، اتاقکی، یا جای کوچکی برای قایم شدن توی دلشون جا میدادن، چه برای استراحت، چه برای نقاشی از زیبایی های اطرافت، یا برای تماشا کردن خودت.. توی آیینه ی شفاف دلشون، حداقل برای من، جالب‌تر بود. ولی چرا؟ به این‌دلیل محکمی که، خیلی میون جماعت گشتن و نفس کشیدن، بینهایت از پوسته ی خودمون بیرون زدن، آخر داستان سر حدّ هرکسی، حوصله‌ش رو سر می‌بره.. یا میشه گفت، برای فرار از دست ماجراهای سیاهِ روزمره.. به خونه ی ستاره‌ای یواشکی سر میزدی، مهمون روشناییِ ملایمی که از در و دیوار گذر میکنه، گرمی مطبوعی به تنت هدیه میکنه میشدی، و اگه مدتی منفرد میموندی خوشی‌های لبخندآور تری، نصیبمون میکرد.
@menboobs


هرکسی رو به چیزی قسم‌ میدن، که قبولش داشته باشه. بین قلبش، حجم ممتدی از مهم بودن لبالب اشغال شده باشه. یا اهمیت بیشماری، یا اعتقاد استواری روی دیواره‌ش حک شده باشه. پس عزیزِ گران‌قدر، دخترک خوش‌خویِ نرم‌دل‌م، هرروز، هرشب به ساعت بوسیدن، تند و بُرنده نگاهم از سینه‌ت عبور می‌کنه، خودم رو تماشا می‌کنم. کناره ی دلت نه، من همه ی دلت رو توی آغوشم گرفتم..
پس قسَمت میدم به من، به جانِ من، به جایگاهِ من، چه با هجران های طاقت فرسا، چه کناره گیری‌های کوتاه مدت، چه دونه اشک‌های از سرِ شکستگی، به زمان دائم، جانانه دلبرِ دلداده‌‌ت بمونی.
@madbutcalm



Показано 13 последних публикаций.

20

подписчиков
Статистика канала