احیانا توی زندگی قبلیم، فروپاشی روحی و روانیِ عظیمی تجربه کردم. و مابین تنگی دیوار تنهایی، خورد شدم، و از بین رفتم. لابد صدای فریادم رو زندانی های پیرامون نشنیدن. و هیچ احدی به داد زخمهای آلودهم نرسیده. منتها همیشه و همیشه ندایی در گوشم نجوا میکرده، که تو "
قوی و باهوشی". انکارِ آسیب ها و کمبود ها که چیز قابل قبولی نیست، هیچزمانی هم نبوده. نمیدونم. نمیدونم غده ی قدرت، تحمل، خوشحالی، و آسودهگی تا چه حدی توی وجودم گستردهست؟ ولی اگر صدایی هست، شجاعتی هم هست. شجاعتِ قبول دردهایی که بی دغدغه من رو از من، بیرونم میکشه. خودم رو، توی برگ سبز درخت ها، یا گیاه جون گرفته ی کوچک خونه مادربزرگ، یا بالهای طلایی فرشتههای کودکیم، پیدا میکنم.
@sleep_rose