—(🍓) یونجون تقریبا همه چیو واسه ی اون روزه مهم آماده کرده بود اونم دقیقا جایی که خرس کوچولوش دوست داشت ؛ جنگل ، جایی که اون خرسِ شیطونو با کلی عسل پیدا کرده بود حالا فقط مونده که بومگیو بیاد تا ببینه این روباهه وحشی روی تخت چقدر میتونه رومانتیک و خلاق باشه با دیدن بومگیو از تعریف کردن از خودش دست برداشت و دستشو براش تکون داد « اووو چه قشنگ شدید اقای چوی » بومگیو با حرف یونجون لبخند دندون نمایی زد و اروم پیشونیشو بوسید « هوم توم خوشگل شدی ولی خبریه ؟! » یونجون تو دلش اروم خندیدن و خیلی خنثا بهش نگاه کرد « نه چه خبر باشه فقط با دوست پسرم اومدم سرِ قرار » بومگیو بلند خندید « قرار ؟ اووو چه جالب همیشه فکر میکردم رو تخت قرار میزاریم ! » یونجون عصبی بهش نگاه کرد و باعث شد بومگیو از ترس لب هاشو به داخل هدایت کنه « واقعا جالبه انقدر زبون میریزی بهتره بشینی چون این اصلا یه قراره معمولی نیست من باید یه چیزیو بهت بگم » بومگیو جدی شد و با دقت به پسره روبهروش نگاه کرد و تند تند حرف میزد « یونجون چیزی شده ؟ من میدونم برات کم گذاشتم ولی باور کن من فقط درگیره خواهرمم خوب میدونی که من بی سرپرستم » با گفتن جمله ی اخرش بغضش ترکید به گریه افتاد « یونجون باور کن هر طوری هم بودم از ته دل دوست داشتم میدونم چند وقته باهام میسازی و میخوای دربارش بهم بگی ولی لطفا التماست میکنم ولم نکن من - » یونجون تموم اون مدت با گریه های بی صداش به بومگیو نگاه میکرد اما دیگه تحمل دیدن اون پسرو تو اون وضع رو نداشت و محکم به طرفش حمله ور شد لبای خرس کوچولوی گریونو به چنگ گرفت
« چوی بومگیو ولی من فقط میخواستم بگم باهام ازدواج میکنی ؟ »