𝅭 ۪ ້ ֢ 𝛓ɦ𑆜་ᥴ𝛐 ۟ ⸼


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


🦢⃝ ⎁ㅤㅤ𓆪ㅤ𝗇ᥱ𝗏ᥱɾ 𝗍𐐫‌𐐫 𝗅ᥝ𝗍𝖾!

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


وای زیبا انتظار این همه مهربونی نداشتم مرسییی 🥺😭


Репост из: ᥉𝗍𝗋ᥲᥕ𝖻𝖾𝗋𝗋ᥳᩛ 𝗀𝗂𝗋𝗅 ִֶָ
خیلی خوشگله هم دیلیش هم یونگیوهایی که نوشته ...😭


بلههه


Репост из: Cαr͡αmelᴉtα
فرست شدم؟؟😭😭


boyfie ♡
شما در قلبه من جا داری قشنگ بشه 550 🫐🥲






Репост из: ‌ ‌ ‌ ‌nəverlanđ
اونر یا ادمین چنلایی که اینجارو دارید این پیامو فوروارد کنید که بیام چنلتون و از بقیه چنلا که ندارن اینجارو لفت بدم






‌—(🍓) یونجون تقریبا همه چیو واسه ی اون روزه مهم آماده کرده بود اونم دقیقا جایی که خرس کوچولوش دوست داشت ؛ جنگل ، جایی که اون خرسِ شیطونو با کلی عسل پیدا کرده بود حالا فقط مونده که بومگیو بیاد تا ببینه این روباهه وحشی روی تخت چقدر میتونه رومانتیک و خلاق باشه با دیدن بومگیو از تعریف کردن از خودش دست برداشت و دستشو براش تکون داد « اووو چه قشنگ شدید اقای چوی » بومگیو با حرف یونجون لبخند دندون نمایی زد و اروم پیشونیشو بوسید « هوم توم خوشگل شدی ولی خبریه ؟! » یونجون تو دلش اروم خندیدن و خیلی خنثا بهش نگاه کرد « نه چه خبر باشه فقط با دوست پسرم اومدم سرِ قرار » بومگیو بلند خندید « قرار ؟ اووو چه جالب همیشه فکر میکردم رو تخت قرار میزاریم ! » یونجون عصبی بهش نگاه کرد و باعث شد بومگیو از ترس لب هاشو به داخل هدایت کنه « واقعا جالبه انقدر زبون میریزی بهتره بشینی چون این اصلا یه قراره معمولی نیست من باید یه چیزیو بهت بگم » بومگیو جدی شد و با دقت به پسره روبه‌روش نگاه کرد و تند تند حرف میزد « یونجون چیزی شده ؟ من میدونم برات کم گذاشتم ولی باور کن من فقط درگیره خواهرمم خوب میدونی که من بی سرپرستم » با گفتن جمله ی اخرش بغضش ترکید به گریه افتاد « یونجون باور کن هر طوری هم بودم از ته دل دوست داشتم میدونم چند وقته باهام میسازی و میخوای دربارش بهم بگی ولی لطفا التماست میکنم ولم نکن من - » یونجون تموم اون مدت با گریه های بی صداش به بومگیو نگاه میکرد اما دیگه تحمل دیدن اون پسرو تو اون وضع رو نداشت و محکم به طرفش حمله ور شد لبای خرس کوچولوی گریونو به چنگ گرفت
« چوی بومگیو ولی من فقط میخواستم بگم باهام ازدواج میکنی ؟ »


ㅤ♡⃝   ⃝ㅤㅤ𝇄 𝇃⠀⠀⠀ ✏️          ᳃⠀  ⠀౨ৎㅤ






‌بومگیو این چند روز بیشتر با بچه های کلاسش‌ کار میکرد تا بتونه اون ها رو به سطح بالایی برسونه تا بتونن توی امتحانات شون موفق بشن ، شایدم فقط بیشتر خودشو با تدریس مشغول میکرد تا یادِ رفتار های تغییر کرده یونجون نیوفته به خاطر همین تصمیم گرفت بهش فکر نکنه تا اینکه گوشیش روی میز لرزید و متوجه اومدن پیامی از طرف یونجون شد « بومگیو لطفا امروز زود بیا حالم خوب نیست » بومگیو اهی زیرِ لب کشید و از اینکه هنوزم نگرانش میشد عصبیش میکرد « خب بهتره دیگه برگه هاتونو تحویل بدید تایم تموم شده » بعد از گرفتن برگه های امتحانی راهیه خونه شد اما با باز کردن در همه چراغا روشن شد و باعث جیغ بومگیو شد « یاااا اینجا چه خبره ؟ » یونجون به خاطر ترس اون پسر میخواست بغلش کنه اما این بار بومگیو محکم تر داد زد و ازش فاصله گرفت « میشه بگی این مسخره بازیا چیه ؟ » یونجون خیلی ریلکس بهش نگاه کرد اروم موهای بوم رو نوازش کرد « خرس کوچولو ی من عصبیه ! شاید چون چند وقته باهم خوش نگذروندیم هوم ؟ » بومگیو نیشخند زد و اروم شد « نه چرا باید در موردش ناراحت باشم تو که خوب میتونی نیازتو برطرف کنی چرا من نتونم ! » یونجون سعی کرد عصبانیتشو بروز نده و اروم به پسر روبه روش نزدیک شد « پس بهتره نیازه این بیبی رو برطرف کنم که دیگه نتونه همچین حرفی بزنه » بومگیو اروم خودشو بهش چسبوند به چشماش خیره شد « ولی چشمات انگار نگرانه یکی دیگس » یونجون اروم لبخندی از روی حرص زد و خوب میدونست بومگیو باهوشه پس انتظار داشت که متوجه خیانتش بشه اما با این حال اروم فقط لبای اون پسر رو به چنگ گرفت و بعد از چند دقیقه بومگیو ازش جدا شد
« چوی یونجون حتی طعم لباتم عوض شده »


꒰ ྀི   ‌𓇼 °  ׅ   ‌🐾









Показано 20 последних публикаций.

82

подписчиков
Статистика канала