بومگیو این چند روز بیشتر با بچه های کلاسش کار میکرد تا بتونه اون ها رو به سطح بالایی برسونه تا بتونن توی امتحانات شون موفق بشن ، شایدم فقط بیشتر خودشو با تدریس مشغول میکرد تا یادِ رفتار های تغییر کرده یونجون نیوفته به خاطر همین تصمیم گرفت بهش فکر نکنه تا اینکه گوشیش روی میز لرزید و متوجه اومدن پیامی از طرف یونجون شد « بومگیو لطفا امروز زود بیا حالم خوب نیست » بومگیو اهی زیرِ لب کشید و از اینکه هنوزم نگرانش میشد عصبیش میکرد « خب بهتره دیگه برگه هاتونو تحویل بدید تایم تموم شده » بعد از گرفتن برگه های امتحانی راهیه خونه شد اما با باز کردن در همه چراغا روشن شد و باعث جیغ بومگیو شد « یاااا اینجا چه خبره ؟ » یونجون به خاطر ترس اون پسر میخواست بغلش کنه اما این بار بومگیو محکم تر داد زد و ازش فاصله گرفت « میشه بگی این مسخره بازیا چیه ؟ » یونجون خیلی ریلکس بهش نگاه کرد اروم موهای بوم رو نوازش کرد « خرس کوچولو ی من عصبیه ! شاید چون چند وقته باهم خوش نگذروندیم هوم ؟ » بومگیو نیشخند زد و اروم شد « نه چرا باید در موردش ناراحت باشم تو که خوب میتونی نیازتو برطرف کنی چرا من نتونم ! » یونجون سعی کرد عصبانیتشو بروز نده و اروم به پسر روبه روش نزدیک شد « پس بهتره نیازه این بیبی رو برطرف کنم که دیگه نتونه همچین حرفی بزنه » بومگیو اروم خودشو بهش چسبوند به چشماش خیره شد « ولی چشمات انگار نگرانه یکی دیگس » یونجون اروم لبخندی از روی حرص زد و خوب میدونست بومگیو باهوشه پس انتظار داشت که متوجه خیانتش بشه اما با این حال اروم فقط لبای اون پسر رو به چنگ گرفت و بعد از چند دقیقه بومگیو ازش جدا شد
« چوی یونجون حتی طعم لباتم عوض شده »
« چوی یونجون حتی طعم لباتم عوض شده »