" موقعیت آشپزخانهی خانهی جیم ساعت 22:56شب "
مزش چطوره؟
مزهی جدیدی داره ، نمیتونم درکش کنم
هوم جدا؟ این غذای مورد علاقهی منه ؛
برای مادرم هم همیشه از این غذا درست میکنم ، دوستش داره !
درواقع ، اولین باری که برای مادرم درست کردم ، اون هم واکنشی مثل تورو داشت. نمیتونست درکش کنه و عجیب بود براش
-پس به مرور زمان میشه درکش کرد ، درسته؟
البته هرچیزی ممکنه.
تیکهی دیگهای از گوشت رو برداشت و به ارومی جویدش و بعد ادامه داد:
-کی اولین بار این غذا رو بهت یاد داد؟
پدرم ، اشپز خوبی بود. غذاهای زیادی به من یاد داد ، مخصوصا غذاهایی که گوشت دارن.
-به نظر میاد رابطهی خوبی با پدرت داری ،
پدر من حوصلهی من و خواهرم رو نداشت و چیزی هم ازش یاد نگرفتیم.
-قبل از اینکه بره رابطه خوبی با پدرم داشتم ، عاشقش بودم.
-بره؟
اوهوم ، اون الان توی زندانه.
-اوه متاسفم ، نمیدونستم که توی زندانه
مشکلی نیست ؛
کنجکاوی که چرا رفته زندان ، نه؟
-اوهوم ، انتظارش رو نداشتم.
میتونم برات تعریف کنم !
یکشب ، درحالی که مشغول آشپزی بود زنگ در خونه رو زدن من اونموقع ۱۵ سال داشتم ، با کنجکاوی در خونه رو باز کردم و دوتا افسر پلیس رو دیدم. ازم راجب پدرم پرسیدن تا اینکه خود پدرم اومد و با پلیسها صحبت کرد
طولی نکشید که دیدم به دستای پدرم دستبند زدن ، اون لو رفته بود !
-لو رفته بود؟ کلاهبرداری چیزی بود؟
اوه معلومه که نه ، به دلیل نگهداشتن گوشتِ انسان
-گوشت..انسان؟ پدرت کسی رو کشته بود؟..
کسی نمیدونه !
سکوت ناگهانی بینشون شکل گرفت که با حرف جیم این سکوت شکسته شد.
مثل من میمونی.
-چرا فکرمیکنی شبیهت هستم؟
فقط با نگاه کردن به چشمهات میشه همهچیز رو فهمید ؛
مشخصه که از این موضوع زیاد خوشت نیومد ، غذات رو هم نخوردی !
جیم سرش رو کمی کج کرد و با پوزخندی ادامه داد:
الکس..به من بگو ، تاحالا چندبار میخواستی اون مردی رو که مسخرت کرد رو بکشی؟
-تو چطور درباره اون مرد میدونی؟..
دست از غذاخوردن کشید و به طرف دستشویی دوید و محتویات معدهاش رو خالی کرد.
جیم به دیوار دستشویی تکیه داد و پوزخندی زد
همونطور که من به مزهی گوشتِ انسانها عادت کردم ، توهم میکنی
مزش چطوره؟
مزهی جدیدی داره ، نمیتونم درکش کنم
هوم جدا؟ این غذای مورد علاقهی منه ؛
برای مادرم هم همیشه از این غذا درست میکنم ، دوستش داره !
درواقع ، اولین باری که برای مادرم درست کردم ، اون هم واکنشی مثل تورو داشت. نمیتونست درکش کنه و عجیب بود براش
-پس به مرور زمان میشه درکش کرد ، درسته؟
البته هرچیزی ممکنه.
تیکهی دیگهای از گوشت رو برداشت و به ارومی جویدش و بعد ادامه داد:
-کی اولین بار این غذا رو بهت یاد داد؟
پدرم ، اشپز خوبی بود. غذاهای زیادی به من یاد داد ، مخصوصا غذاهایی که گوشت دارن.
-به نظر میاد رابطهی خوبی با پدرت داری ،
پدر من حوصلهی من و خواهرم رو نداشت و چیزی هم ازش یاد نگرفتیم.
-قبل از اینکه بره رابطه خوبی با پدرم داشتم ، عاشقش بودم.
-بره؟
اوهوم ، اون الان توی زندانه.
-اوه متاسفم ، نمیدونستم که توی زندانه
مشکلی نیست ؛
کنجکاوی که چرا رفته زندان ، نه؟
-اوهوم ، انتظارش رو نداشتم.
میتونم برات تعریف کنم !
یکشب ، درحالی که مشغول آشپزی بود زنگ در خونه رو زدن من اونموقع ۱۵ سال داشتم ، با کنجکاوی در خونه رو باز کردم و دوتا افسر پلیس رو دیدم. ازم راجب پدرم پرسیدن تا اینکه خود پدرم اومد و با پلیسها صحبت کرد
طولی نکشید که دیدم به دستای پدرم دستبند زدن ، اون لو رفته بود !
-لو رفته بود؟ کلاهبرداری چیزی بود؟
اوه معلومه که نه ، به دلیل نگهداشتن گوشتِ انسان
-گوشت..انسان؟ پدرت کسی رو کشته بود؟..
کسی نمیدونه !
سکوت ناگهانی بینشون شکل گرفت که با حرف جیم این سکوت شکسته شد.
مثل من میمونی.
-چرا فکرمیکنی شبیهت هستم؟
فقط با نگاه کردن به چشمهات میشه همهچیز رو فهمید ؛
مشخصه که از این موضوع زیاد خوشت نیومد ، غذات رو هم نخوردی !
جیم سرش رو کمی کج کرد و با پوزخندی ادامه داد:
الکس..به من بگو ، تاحالا چندبار میخواستی اون مردی رو که مسخرت کرد رو بکشی؟
-تو چطور درباره اون مرد میدونی؟..
دست از غذاخوردن کشید و به طرف دستشویی دوید و محتویات معدهاش رو خالی کرد.
جیم به دیوار دستشویی تکیه داد و پوزخندی زد
همونطور که من به مزهی گوشتِ انسانها عادت کردم ، توهم میکنی