"𝘕𝘰𝘳𝘣𝘦𝘳𝘵


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


She/Her - ENTJ - Pisces

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




ترس‌یه‌مدل‌مریضیه‌اگر‌بهش‌مبتلا‌بشی‌و‌درمانش‌
نکنی‌کل‌وجودت‌رو‌میگیره.

وقتی از بین احساساتی که داری چیزی رو به وضوح بیشتری احساسش کنی، اون برای تو قدرتمند‌تر نشون داده می‌شه.
خیلی‌ها در این دنیایِ تیره قربانی احساسات خود می‌شن، یکی از این احساسات؛
ترسه.
ترس برای او، جزو قدرتمند‌ترین احساساتش بود. چیزی که روی کارهایی که انجام می‌داد تاثیر می‌گذاشت. چیزی که دنیا رو برای اون از چیزی که هست، تیره‌تر می‌کرد.

اون به بیماریِ ترس مبتلا شده بود.

گاهی وقت‌ها می‌شد اون بیماری موذی رو تحمل کرد و در آخر بهش مقابله کرد؛
اما یک‌سری اوقات اون به بی‌نهایتی می‌رسید که کنترل رو به‌دست می‌گرفت.
ترس برای او مثل انسان بود، می‌تونست احساساتش رو مثل قسمت‌هایی از خودش ببینه؛
و ترس، آدمی بود که از رویارویی با اون تا حد امکان دوریی می‌کرد.








زندگی‌مثل‌مجموعه‌ای‌بی‌پایان‌از‌بدبختی‌هاست‌که تنها‌پیام‌های‌بازرگانی‌مختصری‌از‌خوشبختی‌داره.


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
⋆ 𓂅 𝘽𝙪𝙩 𝙣𝙤𝙬, 𝙬𝙝𝙤'𝙨 𝙜𝙤𝙣𝙣𝙖 𝙙𝙖𝙣𝙘𝙚 𝙬𝙞𝙩𝙝 𝙢𝙚?
𝘗𝘭𝘦𝘢𝘴𝘦 𝙨𝙩𝙖𝙮,
𝘈𝘯𝘥 𝘐'𝘮 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘨𝘰𝘯𝘯𝘢 𝘥𝘢𝘯𝘤𝘦 𝘢𝘨𝘢𝘪𝘯
𝘎𝘶𝘪𝘭𝘵𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘵 𝘩𝘢𝘷𝘦 𝘨𝘰𝘵 𝘯𝘰 𝘳𝘩𝘺𝘵𝘩𝘮
𝘛𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩 𝘪𝘵'𝘴 𝘦𝘢𝘴𝘺 𝘵𝘰 𝘱𝘳𝘦𝘵𝘦𝘯𝘥 𝙄 𝙠𝙣𝙤𝙬 𝙮𝙤𝙪'𝙧𝙚 𝙣𝙤𝙩 𝙖 𝙛𝙤𝙤𝙡...


I told u
Stop it.


" بازداشتگاه ساعت 3:41 دقیقه بامداد "


از اخرین باری که هم رو دیدیم خیلی میگذره لی !
-درسته...2 سال
هنوز احساساتت مثل قبله؟
-بنظرت میتونم اون احساسات رو عوض کنم؟
هرچیزی امکان پذیره لی ، اما من هنوزم میتونم اون خشم و نفرت عمیقی رو که نسبت به من داری رو از توی چشم‌هات به وضوح ببینم؛
چشم‌های مشکیت ، برق خاصی دارن و این برق از اخرین باری که دیدمت ذره‌ای تغییر نکرده خودت میدونی چقدر این برق رو توی چشم‌های انسان‌ها دوست دارم؛
البته میدونی ! اون روز چشمهات خنثی بودن ، احساسی رو نشون نمی‌دادن و کاملا غیرقابل پیش‌بینی به‌نظر می‌رسیدی ! فکرکنم شوک زیادی بهت وارد کردم ، همینطوره لی؟
-منظورت 8 اگوست سال 2020ئه؟
به غیر از اون موقعیت دیگه‌ای نمیتونه باشه
-میدونی چیه ، دوست ندارم پاسخی که دوست داری رو بهت بدم چون تنها ادمی هستی که میتونه من رو پیش‌بینی کنه و واقعا از این موضوع متنفرم.
-اما باید صادق باشم نه؟ درسته ! اون‌روز چشم‌هایی رو داشتم که توی طول عمرم یکبارم هم اونجوری نبودن.
-درواقع مثل وقتی بود که ابر روی خورشید میاد و مانع خورشید و نورش میشه.
-تو همون ابر سیاه رقت انگیز بودی !
-ابری که باتموم وجود دلم میخواد محوش کنم و هیچوقت نبینمش.

هیچوقت نمیتونی اینکارو بکنی لی ، درسته که هرچیزی امکان پذیره ولی من تورو بهتر از هرکسی میشناسم !
تو مثل من نیستی و هیچوقت نمیتونی مثل من باشی.
پس نمیتونی این ابر رقت انگیز رو محوش کنی
میدونی چیه لی ، اگر اون روز فقط حرکت نمی‌کردی و میذاشتی من کارم رو تموم کنم هردو در موقعیت مناسب‌تری بودیم. خودت هم این فکر رو زیاد می‌کنی نه؟
-میدونی همیشه راجب چی کنجکاو بودم؟ اینکه چه حسی داشتی وقتی من اولین فردی بودم که نتونستی کارش و تموم کنی و به کثیف کاریات ادامه بدی؟!
اسمش رو میزاری کثیف کاری؟ بهتره واقع بین باشی ! من خیلی کارام رو بی نقص انجام میدم.
تو فقط یه حیوون کوچولوی رام نشده بودی
من زمان زیادی رو برای تو گذاشتم ولی موفق نشدم ، میدونی تو اولین شکست من بودی.
-خوشحالم که متوقفت کردم
متوقف؟ فکرمیکنی فردی مثل من قادر نیست حتی از پشت این میله های احمقانه زندان کاری انجام بده؟
-صادق باش اینجا محدودت کرده
هیچ چیز نمیتونه یه خدا رو محدود کنه کسی که محدودیت رو به وجود میاره فقط خداست! این رو یادت باشه لی.




ꕤ⋆ 𝙎𝙝𝙚 𝙙𝙤𝙣'𝙩 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙩𝙝𝙚 𝙬𝙖𝙮 𝙮𝙤𝙪 𝙝𝙤𝙡𝙙 𝙝𝙚𝙧, 𝘕𝘰𝘸 𝘪𝘵 𝘢𝘭𝘭 𝘴𝘦𝘦𝘮𝘴 𝘧𝘢𝘳 𝘢𝘸𝘢𝘺
𝘈𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘦𝘵 𝘮𝘢𝘵𝘤𝘩𝘦𝘴 𝘸𝘦 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘬
𝘓𝘰𝘯𝘨 𝘤𝘰𝘮𝘱𝘭𝘢𝘪𝘯𝘵𝘴 𝘸𝘪𝘭𝘭 𝘥𝘶𝘭𝘭 𝘰𝘶𝘳 𝘯𝘦𝘦𝘥𝘭𝘦
𝘌𝘺𝘦𝘴 𝘰𝘶𝘵 𝘧𝘰𝘳 𝘨𝘳𝘦𝘢𝘵𝘯𝘦𝘴𝘴;𝙒𝙞𝙩𝙝𝙤𝙪𝙩 𝙨𝙝𝙖𝙥𝙚 𝙤𝙧 𝙙𝙞𝙨𝙩𝙖𝙣𝙘𝙚'


عصبی می‌شم و تیکم بیشتر خودشو نشون می‌ده و دوباره بخاطر همین عصبی می‌شم.


" موقعیت کتابخانهِ بین المللی لندن ، ساعت 13:56 دقیقهِ ظهر "


10 سال از اون زمان گذشته ، اما تو مثل همیشه پر از احساسات حل نشده‌ای.
-پس میشه گفت هیچ پیشرفتی نداشتم ، درسته؟
اگر اون پیشت بود الان فردی بودی که میتونست احساساتش رو کنترل کنه !
-اون همون فردیه که قربانیِ احساسات کنترل نشده‌ی منه ! فکر میکردم اون متفاوته اما اونم مثل بقیه بود.
ولی تو با اون فرد خوشحال بودی ! میتونی همه اونارو فراموش کنی؟
-چیزی به اسم فراموش کردن وجود نداره ؛
فقط به مرور زمان نسبت بهش بی‌تفاوت میشی ،
درسته... با اون خوشحال بودم اما این هم احساسات لحظه ای بود !
من یه‌چیز ماندگارتری میخواستم !
و بخش دردناک داستان من و اون این بود که
اون نه تنها چیزی رو در من تغییر نداد ، بلکه باعث شد فاجعه‌ی بدی به بار بیاد.

فاجعه؟
-قرار نیست کسی یادش بیاد ، فردی به غیر از من و خودش اونجا نبود.
و اون مُرده....
-پس شاهد دیگه ای درکار نیست !
اینجا اشتباه توئه ! هیچوقت دقت کافی رو نداری اندرو !
-دقت کافی؟ متوجه منظورت نشدم.

اگر همه چیز شامل من هم بشه چی؟ اگر حساسیت بیشتری به خرج می‌دادی ، متوجه می‌شدی که من‌هم شاهد اون صحنه‌ی دردناکی که طراحی کرده بودی ، بودم...

-سکوتی فضا رو پر کرد

اندرو ! میدونی از چه افرادی بدم میاد؟
کسایی که حتی قادر نیستن احساسات خودشون رو کنترل کنن و بازیچه احساسات خودشون میشن ، به زبان ساده‌تر احساساتشون اون فرد رو کنترل میکنن ؛
و تو‌هم بدون شک یکی از اون افرادی !

فقط با کنترل نکردن خودت یه فاجعه بار اوردی ! یک فاجعه‌ی جبران ناپذیر؛

-من ترسیده بودم... اون مثل یه گودال بود...هرچی می‌گذشت بیشتر توش کشیده می‌شدم.
اما الان با کسی که توی گوداله هیچ فرقی نداری !

فکرمی‌کنی اگر سرنوشتت مثل اون باشه چه اتفاقی میوفته؟
'ایده ای براش ندارم..
همه چیز درست مثل قبل تکرار میشه.
تو باعث مرگ اون شدی و حالا احساساتت باعث مرگ خودت می‌شن.




Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
Happy birthday Mr. kim




" موقعیت آشپزخانه "

تجارت جدید؟ شاید بشه روش فکر کرد.
-شاید؟ هِی لیام این می‌تونه بهترین تصمیم زندگیت باشه اگر یکم بیشتر دقت کنی!
این تجارت عادی نیست! دردسر درست می‌کنه.
-می‌خوای بگی کار الانت کارِ عادی‌ایه؟
شان...این حداقل می‌تونه بهتر باشه...طرفدارای بیشتری هست!
اونها به من می‌گن دقیقا چی‌ می‌خوان، من‌هم براشون اونارو تویِ همین آشپز‌خونه‌ی کوچیک درست می‌کنم. کاری می‌کنم چیزهایی رو ببینن که دلشون می‌خواد!
-تو فقط قبولش بکن من کاری می‌کنم این کار جدیدهم مثل این واست باشه! حتی می‌تونی چیزهای جدیدی درست کنی؛
-تازه فکرش رو بکن! این آدمایِ پولدار لعنتی برای نشون دادن قدرتشون حاضرن هرکاری بکنن
-نظرت چیه باهم تولیدشون کنی؟
شان، منظورت چیه
-می‌دونی منظورم چیه، فقط لازمه قرص‌هارو به پودر تبدیل کنی و روی اونا بریزی!
به این آسونی نمی‌تونه باشه، حتی لو رفتنمون هم زیاد میشه، خودت می‌دونی که حوصله‌ی پلیس‌هارو ندارم.
بعد از کجا میدونی کشنده نمی‌شه؟

-چرا کشنده بشه؟ تو فقط داری قرص‌های لعنتیشونو با گوشتشون یکی می‌کنی؛
-خیلی جالب میشه!!
جالب ولی پر دردسر
-ولی تو عاشق دردسری لیام.
عاشقشم، ولی تو هیچوقت نباید بزنی زیرش!! این ایده‌یِ خردمندانه از تو بوده؛
-خودت می‌دونی که نمی‌زنم زیرش؛ و تازه خودت می‌دونی که همیشه پشت‌صحنه‌یِ کارات هستم رفیق.
پس زودتر واسم اون آدمایِ لعنتی رو بیار؛
روحشونم خبر نداره قراره با اون بدنشون چیکار کنم..

-اون جنازه‌های متحرک رو بسپار به من.




" موقعیت آشپزخانه‌ی خانه‌ی جیم ساعت 22:56شب "


مزش چطوره؟
مزه‌ی جدیدی داره ، نمیتونم درکش کنم
هوم جدا؟ این غذای مورد علاقه‌ی منه ؛
برای مادرم هم همیشه از این غذا درست میکنم ، دوستش داره !
درواقع ، اولین باری که برای مادرم درست کردم ، اون هم واکنشی مثل تورو داشت. نمیتونست درکش کنه و عجیب بود براش
-پس به مرور زمان میشه درکش کرد ، درسته؟
البته هرچیزی ممکنه.
تیکه‌ی دیگه‌ای از گوشت رو برداشت و به ارومی جویدش و بعد ادامه داد:
-کی اولین بار این غذا رو بهت یاد داد؟
پدرم ، اشپز خوبی بود. غذاهای زیادی به من یاد داد ، مخصوصا غذاهایی که گوشت دارن.
-به نظر میاد رابطه‌ی خوبی با پدرت داری ،
پدر من حوصله‌ی من و خواهرم رو نداشت و چیزی هم ازش یاد نگرفتیم.
-قبل از اینکه بره رابطه خوبی با پدرم داشتم ، عاشقش بودم.
-بره؟
اوهوم ، اون الان توی زندانه.
-اوه متاسفم ، نمیدونستم که توی زندانه
مشکلی نیست ؛
کنجکاوی که چرا رفته زندان ، نه؟
-اوهوم ، انتظارش رو نداشتم.
میتونم برات تعریف کنم !
یک‌شب ، درحالی که مشغول آشپزی بود زنگ در خونه رو زدن من اونموقع ۱۵ سال داشتم ، با کنجکاوی در خونه رو باز کردم و دوتا افسر پلیس رو دیدم. ازم راجب پدرم پرسیدن تا اینکه خود پدرم اومد و با پلیس‌ها صحبت کرد
طولی نکشید که دیدم به دستای پدرم دستبند زدن ، اون لو رفته بود !
-لو رفته بود؟ کلاهبرداری چیزی بود؟
اوه معلومه که نه ، به دلیل نگه‌داشتن گوشتِ انسان
-گوشت..انسان؟ پدرت کسی رو کشته بود؟..
کسی نمیدونه !

سکوت ناگهانی بینشون شکل گرفت که با حرف جیم این سکوت شکسته شد
.

مثل من میمونی.
-چرا فکرمیکنی شبیهت هستم؟
فقط با نگاه کردن به چشمهات میشه همه‌چیز رو فهمید ؛
مشخصه که از این موضوع زیاد خوشت نیومد ، غذات رو هم نخوردی !
جیم سرش رو کمی کج کرد و با پوزخندی ادامه داد:
الکس..به من بگو ، تاحالا چندبار می‌خواستی اون مردی رو که مسخرت کرد رو بکشی؟
-تو چطور درباره اون مرد میدونی؟..

دست از غذاخوردن کشید و به طرف دستشویی دوید و محتویات معده‌اش رو خالی کرد.
جیم به دیوار دستشویی تکیه داد و پوزخندی زد

همونطور که من به مزه‌ی گوشتِ انسان‌ها عادت کردم ، توهم می‌کنی



Показано 20 последних публикаций.

44

подписчиков
Статистика канала