" موقعیت کتابخانهِ بین المللی لندن ، ساعت 13:56 دقیقهِ ظهر "
10 سال از اون زمان گذشته ، اما تو مثل همیشه پر از احساسات حل نشدهای.
-پس میشه گفت هیچ پیشرفتی نداشتم ، درسته؟
اگر اون پیشت بود الان فردی بودی که میتونست احساساتش رو کنترل کنه !
-اون همون فردیه که قربانیِ احساسات کنترل نشدهی منه ! فکر میکردم اون متفاوته اما اونم مثل بقیه بود.
ولی تو با اون فرد خوشحال بودی ! میتونی همه اونارو فراموش کنی؟
-چیزی به اسم فراموش کردن وجود نداره ؛
فقط به مرور زمان نسبت بهش بیتفاوت میشی ،
درسته... با اون خوشحال بودم اما این هم احساسات لحظه ای بود !
من یهچیز ماندگارتری میخواستم !
و بخش دردناک داستان من و اون این بود که
اون نه تنها چیزی رو در من تغییر نداد ، بلکه باعث شد فاجعهی بدی به بار بیاد.
فاجعه؟
-قرار نیست کسی یادش بیاد ، فردی به غیر از من و خودش اونجا نبود.
و اون مُرده....
-پس شاهد دیگه ای درکار نیست !
اینجا اشتباه توئه ! هیچوقت دقت کافی رو نداری اندرو !
-دقت کافی؟ متوجه منظورت نشدم.
اگر همه چیز شامل من هم بشه چی؟ اگر حساسیت بیشتری به خرج میدادی ، متوجه میشدی که منهم شاهد اون صحنهی دردناکی که طراحی کرده بودی ، بودم...
-سکوتی فضا رو پر کرد
اندرو ! میدونی از چه افرادی بدم میاد؟
کسایی که حتی قادر نیستن احساسات خودشون رو کنترل کنن و بازیچه احساسات خودشون میشن ، به زبان سادهتر احساساتشون اون فرد رو کنترل میکنن ؛
و توهم بدون شک یکی از اون افرادی !
فقط با کنترل نکردن خودت یه فاجعه بار اوردی ! یک فاجعهی جبران ناپذیر؛
-من ترسیده بودم... اون مثل یه گودال بود...هرچی میگذشت بیشتر توش کشیده میشدم.
اما الان با کسی که توی گوداله هیچ فرقی نداری !
فکرمیکنی اگر سرنوشتت مثل اون باشه چه اتفاقی میوفته؟
'ایده ای براش ندارم..
همه چیز درست مثل قبل تکرار میشه.
تو باعث مرگ اون شدی و حالا احساساتت باعث مرگ خودت میشن.
10 سال از اون زمان گذشته ، اما تو مثل همیشه پر از احساسات حل نشدهای.
-پس میشه گفت هیچ پیشرفتی نداشتم ، درسته؟
اگر اون پیشت بود الان فردی بودی که میتونست احساساتش رو کنترل کنه !
-اون همون فردیه که قربانیِ احساسات کنترل نشدهی منه ! فکر میکردم اون متفاوته اما اونم مثل بقیه بود.
ولی تو با اون فرد خوشحال بودی ! میتونی همه اونارو فراموش کنی؟
-چیزی به اسم فراموش کردن وجود نداره ؛
فقط به مرور زمان نسبت بهش بیتفاوت میشی ،
درسته... با اون خوشحال بودم اما این هم احساسات لحظه ای بود !
من یهچیز ماندگارتری میخواستم !
و بخش دردناک داستان من و اون این بود که
اون نه تنها چیزی رو در من تغییر نداد ، بلکه باعث شد فاجعهی بدی به بار بیاد.
فاجعه؟
-قرار نیست کسی یادش بیاد ، فردی به غیر از من و خودش اونجا نبود.
و اون مُرده....
-پس شاهد دیگه ای درکار نیست !
اینجا اشتباه توئه ! هیچوقت دقت کافی رو نداری اندرو !
-دقت کافی؟ متوجه منظورت نشدم.
اگر همه چیز شامل من هم بشه چی؟ اگر حساسیت بیشتری به خرج میدادی ، متوجه میشدی که منهم شاهد اون صحنهی دردناکی که طراحی کرده بودی ، بودم...
-سکوتی فضا رو پر کرد
اندرو ! میدونی از چه افرادی بدم میاد؟
کسایی که حتی قادر نیستن احساسات خودشون رو کنترل کنن و بازیچه احساسات خودشون میشن ، به زبان سادهتر احساساتشون اون فرد رو کنترل میکنن ؛
و توهم بدون شک یکی از اون افرادی !
فقط با کنترل نکردن خودت یه فاجعه بار اوردی ! یک فاجعهی جبران ناپذیر؛
-من ترسیده بودم... اون مثل یه گودال بود...هرچی میگذشت بیشتر توش کشیده میشدم.
اما الان با کسی که توی گوداله هیچ فرقی نداری !
فکرمیکنی اگر سرنوشتت مثل اون باشه چه اتفاقی میوفته؟
'ایده ای براش ندارم..
همه چیز درست مثل قبل تکرار میشه.
تو باعث مرگ اون شدی و حالا احساساتت باعث مرگ خودت میشن.