نیمهشب بود،میان راه گورستان بودم و دانههای برف یکییکی روی کُت سیاه من میمُردند،
صدای پای مُردهها میآمد،زندگان دور بودند؛خیلی دور.
سرمرا روی مقبرهی سردش گذاشتم؛از زیر سطحبرفپوش شده نوایی از شیونی آشنا میآمد،
انگار صدای کسی بود که میخواستنش یا شاید میخواستمش.
شبهای گورستان خوب بود،همانجایی که آرزوها خاک شده بودند،ملائک دور سر ما میچرخیدند و میچرخیدند به منزلهی کسی که هست،به تفسیر مراقبتهستمهای پوچ.
عزیزم آنجا حالت خوب است؟خدا را ملاقات کردی؟اگر شبی از کنار رود آبیخ بهشت گذشتی و دستهای چروکیدهات منیت خداییاش را لمس کرد کنارش مکثکن و داستان مرا برایش بخوان؛وقتی که من زیر بار اندوه خون میگریستم،او از بیداری جا مانده بود.
حرارت اشکهای من،برفهارا حفاری میکرد و بعد گونههایم یخ میبستند،
دستکشم را درآوردم،چقدر همهچیز برای خوابیدن خوب بود.
چشمهایم را بستم و دیگر باز نشدند،همهچیز خوب بود،خوبِ برفی،
من یکشب مُردگی تورا به آغوش کشاندم و خوابیدم تا که خواب خدا را ببینم.
اصلا از کجا معلوم خدا خودش را به دار نور نیاویخته باشد؟ندانم.
-عجب.
صدای پای مُردهها میآمد،زندگان دور بودند؛خیلی دور.
سرمرا روی مقبرهی سردش گذاشتم؛از زیر سطحبرفپوش شده نوایی از شیونی آشنا میآمد،
انگار صدای کسی بود که میخواستنش یا شاید میخواستمش.
شبهای گورستان خوب بود،همانجایی که آرزوها خاک شده بودند،ملائک دور سر ما میچرخیدند و میچرخیدند به منزلهی کسی که هست،به تفسیر مراقبتهستمهای پوچ.
عزیزم آنجا حالت خوب است؟خدا را ملاقات کردی؟اگر شبی از کنار رود آبیخ بهشت گذشتی و دستهای چروکیدهات منیت خداییاش را لمس کرد کنارش مکثکن و داستان مرا برایش بخوان؛وقتی که من زیر بار اندوه خون میگریستم،او از بیداری جا مانده بود.
حرارت اشکهای من،برفهارا حفاری میکرد و بعد گونههایم یخ میبستند،
دستکشم را درآوردم،چقدر همهچیز برای خوابیدن خوب بود.
چشمهایم را بستم و دیگر باز نشدند،همهچیز خوب بود،خوبِ برفی،
من یکشب مُردگی تورا به آغوش کشاندم و خوابیدم تا که خواب خدا را ببینم.
اصلا از کجا معلوم خدا خودش را به دار نور نیاویخته باشد؟ندانم.
-عجب.