"بوف کور؛


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


نوشته‌ها خاک میخورند،ما می‌پوسیم.

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


حالا پِی بُردم که پُر ارزش‌ترین قسمت من همین تاریکی ، همین سکوت بوده.این تاریکی در نهاد هر جنبده‌ای هست،فقط در انزوا و برگشت به‌طرف خودمان وقتیکه از دنیای ظاهری کناره گیری میکنیم به‌ما ظاهر میشه.
اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار بکنن،گوش خودشان‌را در مقابل صدای مرگ بگیرن،شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن.

-صادق هدایت.




و دشت پُر شد از لاله‌های سرخ.


اگر قرار باشد یک چیز برای افتخار کردن از من باقی بماند،ترجیح میدهم آزادگی‌ام باشد.
من در زندگی بر هیچ آئینی آنقدر متعصب نبوده‌ام و هیچگاه از یاد نبردم که زیاد خواستنِ من از چیزی ، نمیتواند چیز دیگری مثل ذهن‌های پلاسیده‌ی آن اجتماع را تغییر دهد.
و این زندگی همیشه در جریان است.چه من برای اثبات حقیقت بجنگم و چه در خُف‌و خموشی چشم بر روی همه‌چیز ببندم و بی‌اعتنا عبور کنم.
اگر قرار بود به هرکسی گوش کرد و احترام گذاشت که حالا جهان پُر بود از دین‌داران بی‌سروپایی که هریک برای خود خدایی ساخته بودند،
من ترجیحم به همین سکوت است،به بحث نکردن درمورد هیچ.
به‌هرحال افراط همه‌چیز را خراب میکند.پافشاری بر سر یک عقیده حتی اگر به‌جا باشد نیز تمام زیبایی‌اش را ویران میکند.
ما به‌جای کسی نبودیم،کسی هم به‌جای ما نبوده است.
تو اگر در فکر نمازی ، باش ؛ من هم هنوز خدایی را ندیده‌ و نشناخته‌ام،
پس بیا هریک زندگی خود را برگزینیم.تو دربرابر یک بی‌وجودِ همیشه نامرئی خم‌شو و برای عاقبتت در دنیایی که بودنش با عقل در تناقض است دعا کن و گمان ببر که من ناآگاهم،
من نیز آرزو میکنم که بشر در تعصباتِ خود زجه‌زنان بمیرد.

-عجب.


زندگی یک زنگِ دینی بزرگ است.
خسته کننده،احمقانه،پوچ.


چگونه میتوانم بگویم رفته‌ها بازخواهند گشت،زمانی که خودم هرگز قرار نیست برگردم؟

-عجب.


دیگر چه فرقی میکند؟آن‌ها هیچ نسبتی با من ندارند،یادم می‌ماند که در سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام همان‌ چندین‌نفرها موجب شدند من بدتر شوم،آنقدر بد که دیگر هرگز حالم خوب نشد.
من از همه‌چیز گذشتم،خودم به تنهایی.همه‌چیزم را کنار گذاشتم و رفتم.
موسیقی‌های قدیمی،آلبوم عکس‌ها،خاطرات،آدم‌ها،و آدم‌ها.. من از طولانی‌ترین یادها گذشتم و تنها همسفرِ باقی،تنِ زخمی خویش بود.
ما که هیچ‌چیزِ هم نمیشویم.میشویم؟نمیشویم دیگر،ما غریبه‌ایم.و همه‌چیز از آنجایی پایان یافت که تو رسیدِ کافه را به دست من دادی،اما من دیگر نبوسیدمش و لای کتابم نگهش نداشتم،
از آنجایی که در چهره‌ام نگریستی و ریز خندیدی و من با همان چشمان بی‌روح مردمک چشمانِ تنگت را نظاره کردم و تو خوب میدانستی که من رفتنی‌ام،تو آشیانه‌ای امن نبودی.و این تنها پایانِ تو بود،و آغازی دگر برای من.
تو،تو،تو.. میخواهم بنویسم و با نامِ تو آغاز میکنم،ولیکن بعد از تو هیچ کلمه‌ی قادر به احیای خاطرات نیست.
من از تو متنفرم،و از سوی دیگر متشکرم؛من از تو و از غرور خودم متشکرم،من دوباره بازگشتم به همانی که بودم،
همان منی که عاشقِ تو نبود.

-عجب.
[29.nov.20‌22-یادداشت‌های یک دیوانه]




چشم‌هایم نگاه کن،میبینی؟در آنجا تویی،انعکاس‌ِ بودنت.
مسیرمان همیشه جدا بوده است،حتی زمانی که باهم گام برمیداشتیم و گمان میکردیم که طبیعت تمامیِ راه‌ها را همینگونه هموار و بدون نشیب‌ برای به‌هم رسیدنِ ما آماده ساخته؛
ولیکن تقصیر ما نبود،جوان بودیم و بی‌خرد.
حالا من به پایان رسیدم،و تو.. تورا نمیدانم.و میخواهم تا ابد همینطور از تو بی‌خبر بمانم و آرزو میکنم راهمان تا همیشه دوتا بماند ؛ مانند قلب‌هایمان.
من به پایانِ راه رسیده‌ام و اینجا آغازِ دیگریست.خوبی‌اش این است که زین پس،پاهای تو خاک را ورق نمی‌زنند و قدم‌به‌قدم همراهِ من در مسیری پنهانی نخواهی آمد،
من به تنهایی سفر کردم و این داستان من است،یک منِ بدونِ تو.
من سرنوشت خویش را بر کاغذ گیتی روان نگردانده‌ام ؛ اما میتوانم به بودنش باوری نداشته باشم،
همه‌چیز درون خودِ ما است
و من انسانی آزاد هستم که حالا دیگر کاملاً تورا رها کرده است.
رها ، در دستانِ سپیدِ باد.

-عجب.


قضیه بی‌دینی نیست،مخمصه‌ی اصلی خودِ دین است.


بمیرت من ، ایذه‌ی جان.


تو فکر نمیکنی ما جایی دیگر به‌هم باز خواهیم رسید؟و در زمانی به‌دور از تمام خشک‌سارهای حقیقت ، تو بوسه میکاری بر لبانِ زخمی من و تنِ من می‌شکفد از صلابت ریشه‌ی شکوفه‌ها.
باران تویی،بر خاکِ من ببار و از دور به سرزمین بی‌آب و علف من رسوخ کن.
و به من بگو،آسان نیست تکاندن یک روحِ مُرده برای منزّه دانستنش از مرگ ، اینک میدانم که زندگی‌ای دیگر درکار نیست و چقدر غم‌انگیز باید باشد که تنها بُعدِ امکانِ وجود،اینچنین غم‌انگیز میگذرد.
من مومن مانده‌ام به شن‌ریزه‌های میانِ گیسوانم که از طوفان شهر تو به‌همراه آورده‌ام،
و اگر شبی میان شعله‌های رقصانِ آتش بسوزم و تمام شوم،باد می‌آید و تمام جهان پُر میشود از خاکستری که خانه‌ی ریشه تا برگِ جنگل درد میشوند.
فراموشت خواهم کرد،چنان که انگار هرگز نبوده‌ای و انگار که هرگز آرزوی در آغوش کشیدنت در دلم نمُرد،
فراموشت میکنم و میشویم غریبه‌ترین‌های این هستی،
آنقدر ناآشنا که هیچکس حتی شک نخواهد کرد که یک‌زمانی من‌و تو برای یک‌دیگر می‌مُردیم.
فراموش میکنم،فراموش میشوم،و همینجا همه‌چیز پایان می‌یابد،
نقطه را میگذارم.

-عجب.


مرگ حتمی است.چیزی که در آن باید تردید داشته باشیم این است که در طول زنده‌بودن آیا واقعا زندگی کردیم یا فقط نمایشنامه‌ی نوشته‌شده‌ به‌دستِ کسی دیگر را بازی کرده‌ایم؟

-عجب.


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
؛


اینجا یک‌ساله شده‌بود.


خشاب‌های پُر ، حماقت‌های به‌جا مانده از مغز‌های خالی‌اند.
کُشتار پشتِ کُشتار؛اما این بقای مبتذل از دویدن‌ نمی‌ایستد و روحِ من و تو لابه‌لای چرخ‌دنده‌های زمان خرد خواهد شد،
ما پایان نمی‌یابیم،نه‌ تا زمانی که درد بر سرشت بی‌همتای انسان حاکم گردد.
حتی اگر جهان تهی شود از پشتوانه‌ی وجود
برای فراموش کردن و فراموش شدن،چیزی از ما باقی میماند؛صدایی آشنا اما دور،آرام و ناملموس.
بیا برویم،بریم و قدم گذاریم بر خرده شیشه‌های زوال و نابودی و هرآنچه در تناقض با نفس کشیدن‌های دشوار است.
اگر برویم دردهایمان ستاره‌ای خموش خواهد شد مصلوب بر صفحه‌ی آبیِ سپهر،دردهایمان میشود زیبایی کیهان.و بی‌شک پس از آن هرکس کتاب آبی زندگی‌مان را ورق بزند خواهد خواند از تاریکی چشم‌های من؛که چیزی از اینجا با تو نخواهد ماند،به‌غیر از زخم‌ها.
رفتن خوب است،خوبِ بارانی.آدم می‌رود و می‌داند که هیچ وطنی،هیچ آغوشی در انتظار آمدنش ناقص نمانده است.
اینجا همه‌چیز کامل است،با من یا بدون من.
پس میروم تا کلمات کمی هم دچار رهایی شوند،
دستِ‌کم این‌را خیلی خوب میدانم که اسارت ، بزرگ‌ترین توهین به یک وجود است،آن‌هم یک وجودِ خسته‌ی بی‌انتها.

-عجب.


من از تو می‌پرسم،حالا آن دست‌ها کجااند؟در جیبِ کاپشن مشکی‌ات؟یا در دوطرف خودکار آبی،به‌رنگ نامه‌های من؟یا شاید میان گیسوان یک غریبه‌ که هرکه باشد من نیستم.. میدانی که از نوازش و بوسیده شدن گریزانم ، من از عشق بدم می‌آید.
گاهی فکر میکنم دستت زیر چانه‌ات داربست شده‌است و چشم‌هایت نقطه‌ای کور از قدیمی‌ترین کافه‌ای شهر را نشان گرفته‌اند به مقصد مرور خاطرات چرکیده در ذهن،و دستِ دیگر قاشق بخت‌برگشته‌را در فنجان قهوه می‌چرخاند و می‌چرخاند و می‌چرخاند تا سرنوشت تلخِ شکلات،قهوه‌ات را کمی شیرین کند.
ما به‌هنگام دیدار با تکان‌دادنِ سر برهم درود میفرستادیم،یادت می‌آید؟دستان من همیشه توی جیبم بوده‌اند،یا گرفته شده توسط کتاب‌ها و یا چفت شده در یکدیگر،
من هرگز برای بسودن دستانمان از غرورم نکاستم،اما خوب یادم می‌آید که تو همیشه در کودتایی عظیم برای کاهش فاصله‌ها می‌بودی،زمانی که کتابی را از دستم میگرفتی،رسید کافه را به‌من می‌دادی تا نگهش دارم،یا وقت‌هایی که دست‌ می‌آوردی و موهایم را کنار میزدی.ولیکن ما چشمانِ هم را داشتیم،لبخندِ تورا،آرامش نگاهِ مرا.
حالا ما غریبه‌ایم،غریبه‌ترین‌ها.و یادآور من باش ، تو فکر نمیکنی که استخوان‌های انگشتانمان خاطرات را به یادهای طویل می‌سپارند؟و هنگام شکنجه‌کردنِ کلاویه‌های پیانو به دستانمان نگاه میکنیم
و یادمان می‌آید ، هرآنچه که از یاد بُرده بودیم.

-عجب.


ماهِ سرخ پیشانیِ مرا بوسید و حالا روی قلبم روزنه‌ای عاشقانه به‌جا مانده که همیشه درد میکند،و همیشه بوی مُرده‌مُرده‌ی دوست‌داشتن میدهد.
در وجودم رودی جاری از خون،مسافر تکه‌به‌تکه‌ی سرشتِ خسته‌ی من میشود،
میرود و میرود و میرود و میرسد به کفِ پاهایم و از پوسته‌ی تنم عبور میکند تا بر مزار گل‌های بنفشه روان گردد،
من در اثنای بوته‌و خارها میدوم و از من جای پنجه‌ی سرخِ پاهای کوچکی باقی میماند بر سبزه‌زارِ دلِ باغ.
میدانی ، من هنوز نیاموخته‌ام وطن چیست و چگونه در زنگ ادبیات باید آن‌را هجی کرد؛اما هیچ تردیدی نخواهد بود که اگر شبی قراری بر آمدنِ من باشد، به آغوش تو پناه می‌آورم.و بر سرزمین خشک شده‌ی شانه‌های تو می‌بارم و با چشمانی خیس و بسته آرزو میکنم که اشک‌هایم خون نشود تا بر پیراهنِ نقره‌گونت نقش نبندند،تا نشوی مضحکه‌ی زلالت چشمه‌ها.
نزدیک‌تر بیا،آشفتگی موهایت بوی دریا میدهد جانم،
میگویند انسان به هنگامِ مرگ،رایحه‌ی دوست‌داشتنی‌های دور را احساس میکند.
مگر تو و دریا چقدر دور بوده‌اید که هرگز نرسیدم؟چقدر دور که تمامِ جهان پُر شد از ردِ پای سرخِ من،و درنهایت نتوانستم در آغوش تو کنار دریا باشم؟برای نظاره‌ی آخرین باورهای بشر،برای عشق‌هایی که به تدریج خواهند مُرد.

-عجب.


نیمه‌شب بود،میان راه گورستان بودم و دانه‌های برف یکی‌یکی روی کُت سیاه من میمُردند،
صدای پای مُرده‌ها می‌آمد،زندگان دور بودند؛خیلی دور.
سرم‌را روی مقبره‌ی سردش گذاشتم؛از زیر سطح‌برف‌پوش شده نوایی از شیونی آشنا می‌آمد،
انگار صدای کسی بود که میخواستنش یا شاید میخواستمش.
شب‌های گورستان خوب بود،همانجایی که آرزوها خاک شده بودند،ملائک دور سر ما میچرخیدند و میچرخیدند به منزله‌ی کسی که هست،به تفسیر مراقبت‌هستم‌های پوچ.
عزیزم آنجا حالت خوب است؟خدا را ملاقات کردی؟اگر شبی از کنار رود آب‌یخ بهشت گذشتی و دست‌های چروکیده‌ات منیت خدایی‌اش را لمس کرد کنارش مکث‌کن و داستان مرا برایش بخوان؛وقتی که من زیر بار اندوه خون میگریستم،او از بیداری جا مانده بود.
حرارت اشک‌های من،برف‌هارا حفاری میکرد و بعد گونه‌هایم یخ میبستند،
دستکشم را درآوردم،چقدر همه‌چیز برای خوابیدن خوب بود.
چشم‌هایم را بستم و دیگر باز نشدند،همه‌چیز خوب بود،خوبِ برفی،
من یک‌شب مُردگی تورا به آغوش کشاندم و خوابیدم تا که خواب خدا را ببینم.
اصلا از کجا معلوم خدا خودش را به دار نور نیاویخته باشد؟ندانم.

-عجب.


میشه اعتقاد داشت‌و عمل نکرد.

Показано 20 последних публикаций.

67

подписчиков
Статистика канала