ماهِ سرخ پیشانیِ مرا بوسید و حالا روی قلبم روزنهای عاشقانه بهجا مانده که همیشه درد میکند،و همیشه بوی مُردهمُردهی دوستداشتن میدهد.
در وجودم رودی جاری از خون،مسافر تکهبهتکهی سرشتِ خستهی من میشود،
میرود و میرود و میرود و میرسد به کفِ پاهایم و از پوستهی تنم عبور میکند تا بر مزار گلهای بنفشه روان گردد،
من در اثنای بوتهو خارها میدوم و از من جای پنجهی سرخِ پاهای کوچکی باقی میماند بر سبزهزارِ دلِ باغ.
میدانی ، من هنوز نیاموختهام وطن چیست و چگونه در زنگ ادبیات باید آنرا هجی کرد؛اما هیچ تردیدی نخواهد بود که اگر شبی قراری بر آمدنِ من باشد، به آغوش تو پناه میآورم.و بر سرزمین خشک شدهی شانههای تو میبارم و با چشمانی خیس و بسته آرزو میکنم که اشکهایم خون نشود تا بر پیراهنِ نقرهگونت نقش نبندند،تا نشوی مضحکهی زلالت چشمهها.
نزدیکتر بیا،آشفتگی موهایت بوی دریا میدهد جانم،
میگویند انسان به هنگامِ مرگ،رایحهی دوستداشتنیهای دور را احساس میکند.
مگر تو و دریا چقدر دور بودهاید که هرگز نرسیدم؟چقدر دور که تمامِ جهان پُر شد از ردِ پای سرخِ من،و درنهایت نتوانستم در آغوش تو کنار دریا باشم؟برای نظارهی آخرین باورهای بشر،برای عشقهایی که به تدریج خواهند مُرد.
-عجب.
در وجودم رودی جاری از خون،مسافر تکهبهتکهی سرشتِ خستهی من میشود،
میرود و میرود و میرود و میرسد به کفِ پاهایم و از پوستهی تنم عبور میکند تا بر مزار گلهای بنفشه روان گردد،
من در اثنای بوتهو خارها میدوم و از من جای پنجهی سرخِ پاهای کوچکی باقی میماند بر سبزهزارِ دلِ باغ.
میدانی ، من هنوز نیاموختهام وطن چیست و چگونه در زنگ ادبیات باید آنرا هجی کرد؛اما هیچ تردیدی نخواهد بود که اگر شبی قراری بر آمدنِ من باشد، به آغوش تو پناه میآورم.و بر سرزمین خشک شدهی شانههای تو میبارم و با چشمانی خیس و بسته آرزو میکنم که اشکهایم خون نشود تا بر پیراهنِ نقرهگونت نقش نبندند،تا نشوی مضحکهی زلالت چشمهها.
نزدیکتر بیا،آشفتگی موهایت بوی دریا میدهد جانم،
میگویند انسان به هنگامِ مرگ،رایحهی دوستداشتنیهای دور را احساس میکند.
مگر تو و دریا چقدر دور بودهاید که هرگز نرسیدم؟چقدر دور که تمامِ جهان پُر شد از ردِ پای سرخِ من،و درنهایت نتوانستم در آغوش تو کنار دریا باشم؟برای نظارهی آخرین باورهای بشر،برای عشقهایی که به تدریج خواهند مُرد.
-عجب.