خشابهای پُر ، حماقتهای بهجا مانده از مغزهای خالیاند.
کُشتار پشتِ کُشتار؛اما این بقای مبتذل از دویدن نمیایستد و روحِ من و تو لابهلای چرخدندههای زمان خرد خواهد شد،
ما پایان نمییابیم،نه تا زمانی که درد بر سرشت بیهمتای انسان حاکم گردد.
حتی اگر جهان تهی شود از پشتوانهی وجود
برای فراموش کردن و فراموش شدن،چیزی از ما باقی میماند؛صدایی آشنا اما دور،آرام و ناملموس.
بیا برویم،بریم و قدم گذاریم بر خرده شیشههای زوال و نابودی و هرآنچه در تناقض با نفس کشیدنهای دشوار است.
اگر برویم دردهایمان ستارهای خموش خواهد شد مصلوب بر صفحهی آبیِ سپهر،دردهایمان میشود زیبایی کیهان.و بیشک پس از آن هرکس کتاب آبی زندگیمان را ورق بزند خواهد خواند از تاریکی چشمهای من؛که چیزی از اینجا با تو نخواهد ماند،بهغیر از زخمها.
رفتن خوب است،خوبِ بارانی.آدم میرود و میداند که هیچ وطنی،هیچ آغوشی در انتظار آمدنش ناقص نمانده است.
اینجا همهچیز کامل است،با من یا بدون من.
پس میروم تا کلمات کمی هم دچار رهایی شوند،
دستِکم اینرا خیلی خوب میدانم که اسارت ، بزرگترین توهین به یک وجود است،آنهم یک وجودِ خستهی بیانتها.
-عجب.
کُشتار پشتِ کُشتار؛اما این بقای مبتذل از دویدن نمیایستد و روحِ من و تو لابهلای چرخدندههای زمان خرد خواهد شد،
ما پایان نمییابیم،نه تا زمانی که درد بر سرشت بیهمتای انسان حاکم گردد.
حتی اگر جهان تهی شود از پشتوانهی وجود
برای فراموش کردن و فراموش شدن،چیزی از ما باقی میماند؛صدایی آشنا اما دور،آرام و ناملموس.
بیا برویم،بریم و قدم گذاریم بر خرده شیشههای زوال و نابودی و هرآنچه در تناقض با نفس کشیدنهای دشوار است.
اگر برویم دردهایمان ستارهای خموش خواهد شد مصلوب بر صفحهی آبیِ سپهر،دردهایمان میشود زیبایی کیهان.و بیشک پس از آن هرکس کتاب آبی زندگیمان را ورق بزند خواهد خواند از تاریکی چشمهای من؛که چیزی از اینجا با تو نخواهد ماند،بهغیر از زخمها.
رفتن خوب است،خوبِ بارانی.آدم میرود و میداند که هیچ وطنی،هیچ آغوشی در انتظار آمدنش ناقص نمانده است.
اینجا همهچیز کامل است،با من یا بدون من.
پس میروم تا کلمات کمی هم دچار رهایی شوند،
دستِکم اینرا خیلی خوب میدانم که اسارت ، بزرگترین توهین به یک وجود است،آنهم یک وجودِ خستهی بیانتها.
-عجب.