تو فکر نمیکنی ما جایی دیگر بههم باز خواهیم رسید؟و در زمانی بهدور از تمام خشکسارهای حقیقت ، تو بوسه میکاری بر لبانِ زخمی من و تنِ من میشکفد از صلابت ریشهی شکوفهها.
باران تویی،بر خاکِ من ببار و از دور به سرزمین بیآب و علف من رسوخ کن.
و به من بگو،آسان نیست تکاندن یک روحِ مُرده برای منزّه دانستنش از مرگ ، اینک میدانم که زندگیای دیگر درکار نیست و چقدر غمانگیز باید باشد که تنها بُعدِ امکانِ وجود،اینچنین غمانگیز میگذرد.
من مومن ماندهام به شنریزههای میانِ گیسوانم که از طوفان شهر تو بههمراه آوردهام،
و اگر شبی میان شعلههای رقصانِ آتش بسوزم و تمام شوم،باد میآید و تمام جهان پُر میشود از خاکستری که خانهی ریشه تا برگِ جنگل درد میشوند.
فراموشت خواهم کرد،چنان که انگار هرگز نبودهای و انگار که هرگز آرزوی در آغوش کشیدنت در دلم نمُرد،
فراموشت میکنم و میشویم غریبهترینهای این هستی،
آنقدر ناآشنا که هیچکس حتی شک نخواهد کرد که یکزمانی منو تو برای یکدیگر میمُردیم.
فراموش میکنم،فراموش میشوم،و همینجا همهچیز پایان مییابد،
نقطه را میگذارم.
-عجب.
باران تویی،بر خاکِ من ببار و از دور به سرزمین بیآب و علف من رسوخ کن.
و به من بگو،آسان نیست تکاندن یک روحِ مُرده برای منزّه دانستنش از مرگ ، اینک میدانم که زندگیای دیگر درکار نیست و چقدر غمانگیز باید باشد که تنها بُعدِ امکانِ وجود،اینچنین غمانگیز میگذرد.
من مومن ماندهام به شنریزههای میانِ گیسوانم که از طوفان شهر تو بههمراه آوردهام،
و اگر شبی میان شعلههای رقصانِ آتش بسوزم و تمام شوم،باد میآید و تمام جهان پُر میشود از خاکستری که خانهی ریشه تا برگِ جنگل درد میشوند.
فراموشت خواهم کرد،چنان که انگار هرگز نبودهای و انگار که هرگز آرزوی در آغوش کشیدنت در دلم نمُرد،
فراموشت میکنم و میشویم غریبهترینهای این هستی،
آنقدر ناآشنا که هیچکس حتی شک نخواهد کرد که یکزمانی منو تو برای یکدیگر میمُردیم.
فراموش میکنم،فراموش میشوم،و همینجا همهچیز پایان مییابد،
نقطه را میگذارم.
-عجب.