چشمهایم نگاه کن،میبینی؟در آنجا تویی،انعکاسِ بودنت.
مسیرمان همیشه جدا بوده است،حتی زمانی که باهم گام برمیداشتیم و گمان میکردیم که طبیعت تمامیِ راهها را همینگونه هموار و بدون نشیب برای بههم رسیدنِ ما آماده ساخته؛
ولیکن تقصیر ما نبود،جوان بودیم و بیخرد.
حالا من به پایان رسیدم،و تو.. تورا نمیدانم.و میخواهم تا ابد همینطور از تو بیخبر بمانم و آرزو میکنم راهمان تا همیشه دوتا بماند ؛ مانند قلبهایمان.
من به پایانِ راه رسیدهام و اینجا آغازِ دیگریست.خوبیاش این است که زین پس،پاهای تو خاک را ورق نمیزنند و قدمبهقدم همراهِ من در مسیری پنهانی نخواهی آمد،
من به تنهایی سفر کردم و این داستان من است،یک منِ بدونِ تو.
من سرنوشت خویش را بر کاغذ گیتی روان نگرداندهام ؛ اما میتوانم به بودنش باوری نداشته باشم،
همهچیز درون خودِ ما است
و من انسانی آزاد هستم که حالا دیگر کاملاً تورا رها کرده است.
رها ، در دستانِ سپیدِ باد.
-عجب.
مسیرمان همیشه جدا بوده است،حتی زمانی که باهم گام برمیداشتیم و گمان میکردیم که طبیعت تمامیِ راهها را همینگونه هموار و بدون نشیب برای بههم رسیدنِ ما آماده ساخته؛
ولیکن تقصیر ما نبود،جوان بودیم و بیخرد.
حالا من به پایان رسیدم،و تو.. تورا نمیدانم.و میخواهم تا ابد همینطور از تو بیخبر بمانم و آرزو میکنم راهمان تا همیشه دوتا بماند ؛ مانند قلبهایمان.
من به پایانِ راه رسیدهام و اینجا آغازِ دیگریست.خوبیاش این است که زین پس،پاهای تو خاک را ورق نمیزنند و قدمبهقدم همراهِ من در مسیری پنهانی نخواهی آمد،
من به تنهایی سفر کردم و این داستان من است،یک منِ بدونِ تو.
من سرنوشت خویش را بر کاغذ گیتی روان نگرداندهام ؛ اما میتوانم به بودنش باوری نداشته باشم،
همهچیز درون خودِ ما است
و من انسانی آزاد هستم که حالا دیگر کاملاً تورا رها کرده است.
رها ، در دستانِ سپیدِ باد.
-عجب.