دیگر چه فرقی میکند؟آنها هیچ نسبتی با من ندارند،یادم میماند که در سختترین دورههای زندگیام همان چندیننفرها موجب شدند من بدتر شوم،آنقدر بد که دیگر هرگز حالم خوب نشد.
من از همهچیز گذشتم،خودم به تنهایی.همهچیزم را کنار گذاشتم و رفتم.
موسیقیهای قدیمی،آلبوم عکسها،خاطرات،آدمها،و آدمها.. من از طولانیترین یادها گذشتم و تنها همسفرِ باقی،تنِ زخمی خویش بود.
ما که هیچچیزِ هم نمیشویم.میشویم؟نمیشویم دیگر،ما غریبهایم.و همهچیز از آنجایی پایان یافت که تو رسیدِ کافه را به دست من دادی،اما من دیگر نبوسیدمش و لای کتابم نگهش نداشتم،
از آنجایی که در چهرهام نگریستی و ریز خندیدی و من با همان چشمان بیروح مردمک چشمانِ تنگت را نظاره کردم و تو خوب میدانستی که من رفتنیام،تو آشیانهای امن نبودی.و این تنها پایانِ تو بود،و آغازی دگر برای من.
تو،تو،تو.. میخواهم بنویسم و با نامِ تو آغاز میکنم،ولیکن بعد از تو هیچ کلمهی قادر به احیای خاطرات نیست.
من از تو متنفرم،و از سوی دیگر متشکرم؛من از تو و از غرور خودم متشکرم،من دوباره بازگشتم به همانی که بودم،
همان منی که عاشقِ تو نبود.
-عجب.
[29.nov.2022-یادداشتهای یک دیوانه]
من از همهچیز گذشتم،خودم به تنهایی.همهچیزم را کنار گذاشتم و رفتم.
موسیقیهای قدیمی،آلبوم عکسها،خاطرات،آدمها،و آدمها.. من از طولانیترین یادها گذشتم و تنها همسفرِ باقی،تنِ زخمی خویش بود.
ما که هیچچیزِ هم نمیشویم.میشویم؟نمیشویم دیگر،ما غریبهایم.و همهچیز از آنجایی پایان یافت که تو رسیدِ کافه را به دست من دادی،اما من دیگر نبوسیدمش و لای کتابم نگهش نداشتم،
از آنجایی که در چهرهام نگریستی و ریز خندیدی و من با همان چشمان بیروح مردمک چشمانِ تنگت را نظاره کردم و تو خوب میدانستی که من رفتنیام،تو آشیانهای امن نبودی.و این تنها پایانِ تو بود،و آغازی دگر برای من.
تو،تو،تو.. میخواهم بنویسم و با نامِ تو آغاز میکنم،ولیکن بعد از تو هیچ کلمهی قادر به احیای خاطرات نیست.
من از تو متنفرم،و از سوی دیگر متشکرم؛من از تو و از غرور خودم متشکرم،من دوباره بازگشتم به همانی که بودم،
همان منی که عاشقِ تو نبود.
-عجب.
[29.nov.2022-یادداشتهای یک دیوانه]