https://t.me/idkwtwhphحس کردم قبلا نوشته شدی، توسط آلبرکامو توی کتاب سقوط، همون دختری که میخواست نجاتش بده و نداد.
پس من بخش آخر این کتاب رو برات مینویسم، ولی اگه از جوابش راضی نیستی میتونی بهم بگی که من تلاش کنم که از قلم خودم هم بنویسمت.
"مگرنه اینکه به همدیگر شباهت داریم؛ یکبند حرف میزنیم بیآنکه کسی مخاطبمان باشد و مدام با مسائلی مواجه میشویم که جوابشان را از قبل میدانیم؟ پس لطفا برایم تعریف کنید شبی که روی اسکلههای سن قدم میزدید چه اتفاقی افتاد و چهطور موفق شدید زندگیتان را به خطر نیندازید. خودتان کلماتی را بر زبان بیاورید که، از سالها قبل، بیامان در شبهایم طنین میافکنند، و سرانجام آنها را با دهان شما بیان میکنم، "ای دختر جوان، دوباره خودت را در آب بینداز تا یک دفعهی دیگر فرصت بیابم هردویمان را نجات بدهم!" دوباره، هان، عجب بیاحتیاطی فاحشی! مجسم کنید، همکارِ گرامی، درخواستمان موبهمو اجرا شود؛ آن وقت تکلیف چیست؟ باید اقدام کرد. اوی... آب خیلی سرد است! اما خاطرجمع باشیم! الان دیگر دیر شده، همیشه دیر خواهد بود. خوشبختانه!"