☆ ׄ خش خش خش* صدایِ برگهایِ پاییزی با هر قدمِ دختركِ مومشکیِ کوچك در خیابانی طویل و بیانتها بلند میشد. او زندگیِ یكنواخت و روزهایِ خستهکنندهای داشت. به آدمهایِ اطرافش اهمیتی نمیداد و متقابلاً کسی هم به حضورِ او توجهی نمیکرد. هرروز در خیابانها، رویِ کاشیهایِ مربعشکل راه میرفت بلکه چیزِ جدیدی پیدا کند که شور و هیجان را به زندگیاش برگرداند.
یك روز درحالی که لیلیکنان کنارِ خیابان را گرفته بود و میرفت، دختركـی را دید که رویِ چمنهایِ تازه آب زده شده دراز کشیده و مشغولِ کتاب خواندن است. مثلِ همیشه بیاهمیت گذشت اما بعد از چند قدم انگار حسی در درونش وادارش میکرد برگردد.
دخترك نمیدانست میخواهد چه کند و هیچ ایدهای نداشت. ولی دلش میخواست بداند که او کیست، چرا اینجا دراز کشیده، و چه چیزی باعث شده بدونِ توجه به اطرافش کتاب بخواند. مسیری رو که رفته بود برگشت، اما دختركِ کتابخوان آنجا نبود. با خیالِ اینکه شاید همین اطراف باشد چند قدمِ دیگری جلو رفت. کتابش را جا گذاشته بود ?!
با تردید به سمتِ کتاب رفت و آن را برداشت، سرش را چرخاند بلکه بتواند صاحبش را پیدا کند ولی هیچکس نبود. همینطور که کتاب را بین دستهایِ کوچیکش نگه داشته بود به سمتِ صندلی رفت و با نشستن رویِ آن نفسِ عمیقی کشید و باز اطرافش را از نظر گذراند. چند ساعتی میشد که منتظر بود اما کسی حتی از آنجا عبور هم نمیکرد. صفحهیِ اول را باز کرد و نوشتهای آنجا دید : " اگر بهم نیاز داری دوبار دست بزن ! "
دختركِ مومشکی کنجکاو شده بود برای همین چشمهایش رو بست و همانطور که نوشته شده بود دوبار کفِ دستهایش را به هم زد. اما اتفاقی نیوفتاد.
- " چقدر مسخره !! چرا باید همچین چیزی نوشته باشه؟ چه آدمِ عجیبی. ㅠㅠ "
انتظار نداشت اتفاقی بیوفتد اما همان لحظه گرمایِ دستی را روی شانهاش احساس کرد.
- " خیلی وقت بود منتظرت بودم. "
سرش را برگرداند و با دیدنِ شخص روبه رویش تعجب کرد. زیباتر از چیزی بود که فکرش را میکرد؛ ولی چرا باید یك آدمِ مو سیمتلفنی را این موقعِ شب آن هم این طوری ملاقات کند !!
یك روز درحالی که لیلیکنان کنارِ خیابان را گرفته بود و میرفت، دختركـی را دید که رویِ چمنهایِ تازه آب زده شده دراز کشیده و مشغولِ کتاب خواندن است. مثلِ همیشه بیاهمیت گذشت اما بعد از چند قدم انگار حسی در درونش وادارش میکرد برگردد.
دخترك نمیدانست میخواهد چه کند و هیچ ایدهای نداشت. ولی دلش میخواست بداند که او کیست، چرا اینجا دراز کشیده، و چه چیزی باعث شده بدونِ توجه به اطرافش کتاب بخواند. مسیری رو که رفته بود برگشت، اما دختركِ کتابخوان آنجا نبود. با خیالِ اینکه شاید همین اطراف باشد چند قدمِ دیگری جلو رفت. کتابش را جا گذاشته بود ?!
با تردید به سمتِ کتاب رفت و آن را برداشت، سرش را چرخاند بلکه بتواند صاحبش را پیدا کند ولی هیچکس نبود. همینطور که کتاب را بین دستهایِ کوچیکش نگه داشته بود به سمتِ صندلی رفت و با نشستن رویِ آن نفسِ عمیقی کشید و باز اطرافش را از نظر گذراند. چند ساعتی میشد که منتظر بود اما کسی حتی از آنجا عبور هم نمیکرد. صفحهیِ اول را باز کرد و نوشتهای آنجا دید : " اگر بهم نیاز داری دوبار دست بزن ! "
دختركِ مومشکی کنجکاو شده بود برای همین چشمهایش رو بست و همانطور که نوشته شده بود دوبار کفِ دستهایش را به هم زد. اما اتفاقی نیوفتاد.
- " چقدر مسخره !! چرا باید همچین چیزی نوشته باشه؟ چه آدمِ عجیبی. ㅠㅠ "
انتظار نداشت اتفاقی بیوفتد اما همان لحظه گرمایِ دستی را روی شانهاش احساس کرد.
- " خیلی وقت بود منتظرت بودم. "
سرش را برگرداند و با دیدنِ شخص روبه رویش تعجب کرد. زیباتر از چیزی بود که فکرش را میکرد؛ ولی چرا باید یك آدمِ مو سیمتلفنی را این موقعِ شب آن هم این طوری ملاقات کند !!