— カップル; ch @Petrichorsb, yg @roziplace
"این رو خودت خواستی"
فلیکس با لبخند گفت و سر انگشت های خراش گرفتش رو روی صورت رنگ پریده و لاغر شدش کشید. اونقدر سرد بود که خون ریخته شده از زخم هاش هم مثل تیکه های یخ بودن.
"نمیخواستم، نخواستم و هیچوقت قرار نیست بخوام."
آروم خندید و نوک بینی گرد چانگبین رو بوسید.
"بذار ببینمت، انقدر حرف نزن."
"من از همه چیز بیشتر دوستت دارم، من همه تورو از همه چیز بیشتر میخوام، میفهمی چانگبینی؟ حتی وقتی عصبانی میشی و مثل یک شیطان واقعی رفتار میکنی من باز هم عاشقتم. منطق رو به خاطر تو میبوسم و کنار میذارم، همه چیز من تویی و این رو باید تا ابد به خودت یاد آوری کنی. مراقب همه چیز من باش."
قطره بزرگ اشکِ گوشه چشم چانگبین رو با لبهاش پوشوند و نذاشت صورتش رو خیس کنه، اون قول داده بود تا لحظه آخر مراقب عزیز ترینش بمونه و این کار رو میکرد.
"بمون، اگه التماس کنم میمونی؟"
"نه، من تموم شدم، تو باعث شدی تموم شم بینی. نباید عصبانی میشدی و عصبانیش میکردی، اگه عصبانی نمیشدی شاید من توی بغلت بودم."
چشم های خیس چانگبین گرد شد، بدنش رعشه خفیف ولی ممتدی گرفت. تصور دلیل سرمای دست های فلیکس توی اون ناکجا آبادی که نمیدونست کجاست باعث میشد بترسه.
"دوستم داشتی؟"
'چرا چرت و پرت میپرسی چانگبین؟ بیدار شو، داره میره'
صدای عربده های ناخودآگاهش هوشیارش میکرد، حالا دیگه توی خلاء نبود و اطرافش رو تشخیص میداد.
"من همیشه عاشقتم، بیشتر از نفس هایی که میکشیدم، حالا باهام خداحافظی کن چانگبین. این آخرین فرصتمونه."
به وضوح صدای همسرش رو میشنید، بوی الکل و مواد ضد عفونی کننده، بوی بیمارستان و خون.. خون؟
در شیشه ای ته راهرو باز شد و چانگبین گیج و منتظر، به جسم مخفی شده زیر ملافه ها زل زد.
اون نمیتونست فلیکس باشه، اون اجازه نداشت فلیکس باشه. هر لحظه نزدیک تر میشدن و چشم هاش تار تر.
با اشاره دست مینهو - دکتر جراح فلیکس - پرستار تخت رو وسط راهرو رها کرد و تنهاشون گذاشت.
"آخرین باره، قتلش مشکوکه پس میره پزشکی قانونی. از فرصتت خوب استفاده کن."
با ترس، لبه ملافه رو کنار زد و به صورت سرد پسر خیره شد. زخم بزرگی روی گردنش بود، همون زخمی که قرار بود روی گردن چانگبین باشه ولی حالا چی؟ پوست نرم پسرکش رو نقاشی کرده بود، فقط چون کریستوفر عصبانی بود و میخواست به برادرش حمله کنه. فقط چون کریستوفر مست بود.
میشد مارک پررنگ زیر گوشش رو دید، کار چانگبین بود؛ درست دو شب پیش با لبهاش گردنش رو نقاشی کرده بود.
چرا فعل هاش گذشته بودن؟ چون عصبانی شده بود؟ با عذر خواهی چیزی درست نمیشد نه؟
سرش و جلو برد و گوشه لب های زخمی جنازه بی جون فلیکس رو بوسید. نمیتونست درست ببینه، آخرین دیدارشون چرا تار شده بود؟
کمرش رو صاف کرد و با حرص مشتش رو روی چشمهاش کشید. شبیه بچه های بی پناهی شده بود که ترد شدن، چانگبین ترد شده بود.
"چجوری زندگی کنم؟ چجوری نفس بکشم؟ حالا، چجوری و برای کی بجنگم؟"
'هشت هفته بعد، جنازه سوخته شده برادر های بنگ رو به روی دشت لاله های سوزنی پیدا شد، به همراه مقدار زیادی براونی.'
"این رو خودت خواستی"
فلیکس با لبخند گفت و سر انگشت های خراش گرفتش رو روی صورت رنگ پریده و لاغر شدش کشید. اونقدر سرد بود که خون ریخته شده از زخم هاش هم مثل تیکه های یخ بودن.
"نمیخواستم، نخواستم و هیچوقت قرار نیست بخوام."
آروم خندید و نوک بینی گرد چانگبین رو بوسید.
"بذار ببینمت، انقدر حرف نزن."
"من از همه چیز بیشتر دوستت دارم، من همه تورو از همه چیز بیشتر میخوام، میفهمی چانگبینی؟ حتی وقتی عصبانی میشی و مثل یک شیطان واقعی رفتار میکنی من باز هم عاشقتم. منطق رو به خاطر تو میبوسم و کنار میذارم، همه چیز من تویی و این رو باید تا ابد به خودت یاد آوری کنی. مراقب همه چیز من باش."
قطره بزرگ اشکِ گوشه چشم چانگبین رو با لبهاش پوشوند و نذاشت صورتش رو خیس کنه، اون قول داده بود تا لحظه آخر مراقب عزیز ترینش بمونه و این کار رو میکرد.
"بمون، اگه التماس کنم میمونی؟"
"نه، من تموم شدم، تو باعث شدی تموم شم بینی. نباید عصبانی میشدی و عصبانیش میکردی، اگه عصبانی نمیشدی شاید من توی بغلت بودم."
چشم های خیس چانگبین گرد شد، بدنش رعشه خفیف ولی ممتدی گرفت. تصور دلیل سرمای دست های فلیکس توی اون ناکجا آبادی که نمیدونست کجاست باعث میشد بترسه.
"دوستم داشتی؟"
'چرا چرت و پرت میپرسی چانگبین؟ بیدار شو، داره میره'
صدای عربده های ناخودآگاهش هوشیارش میکرد، حالا دیگه توی خلاء نبود و اطرافش رو تشخیص میداد.
"من همیشه عاشقتم، بیشتر از نفس هایی که میکشیدم، حالا باهام خداحافظی کن چانگبین. این آخرین فرصتمونه."
به وضوح صدای همسرش رو میشنید، بوی الکل و مواد ضد عفونی کننده، بوی بیمارستان و خون.. خون؟
در شیشه ای ته راهرو باز شد و چانگبین گیج و منتظر، به جسم مخفی شده زیر ملافه ها زل زد.
اون نمیتونست فلیکس باشه، اون اجازه نداشت فلیکس باشه. هر لحظه نزدیک تر میشدن و چشم هاش تار تر.
با اشاره دست مینهو - دکتر جراح فلیکس - پرستار تخت رو وسط راهرو رها کرد و تنهاشون گذاشت.
"آخرین باره، قتلش مشکوکه پس میره پزشکی قانونی. از فرصتت خوب استفاده کن."
با ترس، لبه ملافه رو کنار زد و به صورت سرد پسر خیره شد. زخم بزرگی روی گردنش بود، همون زخمی که قرار بود روی گردن چانگبین باشه ولی حالا چی؟ پوست نرم پسرکش رو نقاشی کرده بود، فقط چون کریستوفر عصبانی بود و میخواست به برادرش حمله کنه. فقط چون کریستوفر مست بود.
میشد مارک پررنگ زیر گوشش رو دید، کار چانگبین بود؛ درست دو شب پیش با لبهاش گردنش رو نقاشی کرده بود.
چرا فعل هاش گذشته بودن؟ چون عصبانی شده بود؟ با عذر خواهی چیزی درست نمیشد نه؟
سرش و جلو برد و گوشه لب های زخمی جنازه بی جون فلیکس رو بوسید. نمیتونست درست ببینه، آخرین دیدارشون چرا تار شده بود؟
کمرش رو صاف کرد و با حرص مشتش رو روی چشمهاش کشید. شبیه بچه های بی پناهی شده بود که ترد شدن، چانگبین ترد شده بود.
"چجوری زندگی کنم؟ چجوری نفس بکشم؟ حالا، چجوری و برای کی بجنگم؟"
'هشت هفته بعد، جنازه سوخته شده برادر های بنگ رو به روی دشت لاله های سوزنی پیدا شد، به همراه مقدار زیادی براونی.'