" آنچه خوانده میشد میفهمید، اما چیزی که او را بیش از حد خوشحال میکرد، تماشای سیمای جید بود که پلک چشمانش بالا و پایین میرفت و انگشت کوچکش از کلمه ای به کلمه ی دیگر کشیده میشد و به تدریج پایین میآمد. جید به نرمی، کلمات را میخواند و مانند قصه گویان کلمات را آهنگ میداد و لائوئر از افتخار و عشق به او لبریز میشد. تصمیم گرفت این مسئله را به او بگوید مبادا که از این همه افتخار و غرور و عشق بترکد! "
•نسل اژدها؛ پرل باک.
https://t.me/Sunhaki
•نسل اژدها؛ پرل باک.
https://t.me/Sunhaki