𝖦𝗋𝖺𝗒;


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎.
https://t.me/BiChatBot?start=sc-611134-NBzmcdT

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


" حال دیگر حضور مرگِ سرخ مسجل شده بود. همچون دزد، شبانه به آن‌ها زده بود. آن جماعت عشرت طلب یکی پس از دیگری در تالار های خون گرفته‌ی عیش و نوش‌شان از پا افتادند و در استیصال سقوط جان سپردند. با پایان حیات آخرین نفر زندگی ساعت آبنوس نیز به اتمام رسید و شعله‌ی آتش سه‌ پایه‌ها به خاموشی گرایید و سیاهی و تباهی و مرگ سرخ بر همه چیز مستولی شد."
•بالماسکه مرگ سرخ؛ ادگار آلن پو.

https://t.me/Lelacdescygness


"وقتی که لیزل در وان نشسته بود، به بوهایی که به لباس پاپاش نشسته بود، فکر می‌کرد. بیشتر از هرچیزی رایحه ی دوستی بود و می‌توانشت این رایحه رت بر لباس‌های خودش هم حس کند. لیزل آن بو را دوست داشت. او دستش را بو می‌کرد و در حالی که آب وان سرد می‌شد، لبخند می‌زد."
•کتاب دزد؛ مارکوس زوساک.

https://t.me/All_About_luv


" یک شب قبل از امتحانات میان‌ترمم، تصمیم می‌گیرم به مغزم استراحت دهم. آن‌قدر آن را پر از موضوعات و اعداد مختلف کرده‌ام که شبیه چمدانی شده که برای بستن آن باید رویش بنشینی. دوست دارم به جای بوی عرق استیوی، کمی هوای نمکین دریا را استشمام کنم. برای همین به سکوی ساحلی می‌روم. حدس بزنید چه کسی روی نمیکت نشسته است؟
ظاهرا دختر جالب هم تصمیم گرفته کمی استراحت کند و به ستاره‌های چشمک‌زن خیره شود."
• من، بامزه‌تر بود! ؛ جیمز پترسون، کریس گرانبستاین.

https://t.me/MyBullBlueShits


"آن بهار ادامه یافت و ما خوشحال شدیم. ما بزرگ شدیم، یاد گرفتیم، به فکر فرو رفتیم. فهمیدیم که جهان ما بی پایان است. فهمیدیم چیزی چون تکامل و تحول وجود دارد. فهمیدیم بدن ما مثل بدن حیوانات است. فهمیدیم دربرابر شکاف زمان و مکان هیچ هستیم. به وجود همه‌چیز شک کردیم. من از این فکر لرزیدم، اما هالی فقط خندید."
• بندبازان؛ دیوید آلموند.

https://t.me/+H49CiHQK9dA4N2Yx


" امروز بعد از ظهر، در ظرف فقط دو ساعت، سه مسئله در برابر او نهاده اند. مسئله اول این بود که چه کسی آن دو پاکت سفید را در صندوق پست گذارده بود. مسئله ی دوم پرسش های دشوار بود که این نامه‌ها طرح می‌کرد. مسئله سوم آن اینکه هیلده مولرکناگ کی می‌تواند باشد، و چرا کارت تبریک تولدش برای سوفی فرستاده شده است. مطمئن بود که این سه مسئله یه نحوی به هم ارتباط دارد. باید اینطور باشد، زیرا زندگی سوفی تا به امروز خیلی عادی بوده است."
•دنیای سوفی؛ یوستین گردر.

https://t.me/sillageB


" وقتی رویم را برگرداندم احساس کردم شبح کسی را می‌بینم که لباس سفید مایل به زرد و فقط یک لنگه کفش دارد. شبح به وسیله ی طنابی از تیر چوبی گوشه‌ی ساختمان آویزان شده بود. قیافه‌اش مثل قیافه‌ی خانم هاویشام بود. انگار داشت مرا صدا می‌زد. وحشت کردم و دوان دوان به طرفش رفتم اما کسی آن‌جا نبود."
• آرزوهای بزرگ؛ چارلز دیکنز.

https://t.me/safefornow


"تمام آن سال، حیوانات مانند برده کار کردند. اما آن‌ها از کار کردنشان خوشحال بودند و از هیچ تلاش و فداکاری خودداری نمی‌کردند، به خوبی آگاه بودند که هرکاری انجام دهند، برای خود و نسل بعدی‌شان مفید است، نه برای یک دسته انسان تنبل و دزد."
• قلعه حیوانات؛ جورج اورول.

https://t.me/airyfairyy


"مهم نیست. هرجا باشم می‌تونم از رو چراغای هاوانا خودم رو به ساحل برسونم. هنوز دو ساعت به غروب مونده و شاید اون تا پیش از غروب رو آب بیاد. اگه نه شاید با در اومدن ماه رو آب بیاد و اگه نه شاید با در اومدن آفتاب رو آب بیاد. هیچ جام درد نمی‌کنه و قوی و سرحالم و این اونه که قلاب تو دهنش فرو رفته. اما عجب ماهی ای و عحب زوری. حتما دهنش رو سفت بسته و نخ رو محکم تو دهنش نگه داشته. کاش می‌تونستم ببینمش. کاش فقط یک‌دفعه می‌دیدمش تا حریفم رو بشناسم."
•پیرمرد و دریا؛ ارنست همینگوی.

https://t.me/axivic


"اتاقی که خود را در آن یافتم، بسیار بزرگ بود با سقفی بلند. پنجره ها باریک، بلند و نوک‌تیز بودند و آنقدر از کف بلوطی تیره فاصله داشتند که از داخل اتاق دسترسی به همه ی آن‌ها غیر ممکن بود. پرتوهای بی رمق نور قرمز از میان شیشه‌های مشبک می‌تابید و به قدر کافی اشیای مهم اطراف را متمایز می‌ساخت؛ با این وجود چشم بیهوده می‌کوشید تا به زوایای دورتر تالار یا به اعماق سقف طاقدار و منبت کاری شده راه یابد. پرده‌های چین دار تیره از دیوارها آویخته بود. مبلمان بسیار فراوان، قدیمی و مندرس بود. کتاب و سازهای بسیاری در گوشه و کنار اتاق پراکنده بود، اما فضای اتاق با داشتن این چیزها نیز جانی نداشت. احساس کردم در هوای حزن آلودی نفس می‌کشم. اندوهی عبوس، ژرف و علاج ناپذیر هوا را آکنده بود."
• سقوط خانه ی آشر؛ ادگار آلن‌پو.

https://t.me/Lordnickho


"لحظه‌ای موریا دچار دوگانگی شد و می‌خواست بگوید همین‌جا برای او بهتر است. احساس کودکی را داشت که هنوز از خیانتی که به او شده بود، عصبانی بود و با لجاجت و خیره سری می‌خواست روی حرفش پافشاری کند. اما دست کم شاید می‌توانست از جای جدیدش فرار کند؛ بنابراین، ایستاد و پتویش را برداشت."
• عصر اساطیر؛ کلی آرمسترانگ.

https://t.me/CaLlMeFoOlmOnsTeR


"هیچ راه دیگری به فکرش نمی‌رسید. از همه سو به بن‌بست رسیده بودند. ریدل به اشتباه هاگرید را دستگیر کرده بود، نواده ی اسلیترین جان سالم به در برده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا این بار همان شخص حفره را باز کرده است با پای شخص دیگری در میان است. هیچ کس دیگری نبود که از او سوال منند. هری دراز کشید و دوباره یلد حرف‌های آراگوگ افتاد."
• هری پاتر و حفره اسرار آمیز؛ جی.کی.رولینگ.

https://t.me/dailysilver


"دفترچه‌ام را در آوردم و سعی کردم بنویسم و دیدم انگار دستم به اختیار خودش حرکت می‌کند. کلمات فراتر از وحشت غریبم، فراتر از سرفه‌های پیرمرد، فراتر از باران و آسمان خاکستری جاری می‌شدند و در این میان می‌گفتند چقدر همه‌ی این‌ها زیبا است. همه ی چیزهایی که از کنارشان گذشتم. هرچیز بی‌اهمیت و کوچک."
• نغمه‌ای برای الاگری؛ دیوید آلموند.

https://t.me/lonersclub


"اگر آشین در چنین موقعیتی قرار می‌گرفت، آیا همین کار را می‌کرد؟ احتمالا نه. قهرمان ها زندگی‌شان را به خطر می‌انداختند. امثال آشین سعی می‌کردند زخمی‌ها را مداوا کنند؛ به گرسنه‌ها غذا بدهند و پشت میدان جنگ خدمت کنند. زندگی بدون آن‌ها غیر ممکن بود؛ همین‌طور بدون قهرمان‌ها."
•عصر اساطیر؛ کلی آرمسترانگ.

https://t.me/cevherq


"خاطراتی سیاه و تکه تکه. آن‌هارا نمی‌خواهد. از آن‌ها روی برمی‌گرداند و به طرف نور می‌رود. همان‌طور که امروز صبح مادرش گفت، دنیا وسیع، روز دراز، و او جوان و آزاد است. با وجود اتفاق وحشتناکی که افتاده، باز دنیا وسیع است، روز دراز است، او هنوز جوان و آزاد است و هیچ دوست ندارد به خانه برگردد و مادرش مجبورش کند تمام روز در خانه بماند تا از قاتل در امان باشد. "
• رنگ خورشید؛ دیوید آلموند.

https://t.me/itsmarble


" مشتری دستی به چسب زخم زد و آن را بالا کشید. زیر آن شکلک اخم آلود و دهان چسب خورده کاملا مشخص بود که بچه ای میخندد. لوکریس بسته را به مشتری داد.
- جریمه‌اش کردن. تو مدرسه ازش پرسیدن چه کسایی خودکشی میکنن. اونم جواب داده بود آدمای ناراضی. "
• مغازه‌ی خودکشی؛ ژان‌ تولی.

https://t.me/my_caffune


"قطار امروز توقف نکرد، لغزید و آهسته گذشت. می‌تونم تلق‌تولوق چرخاشو توی مسیر بشنوم، حتی میتونم تکونشو حس کنم. نمی‌تونم صورتای مسافرارو ببینم و می‌دونم اونا درست هرروز از حومه به شهر و از شهر به حومه سفر می‌کنن تا به یوستُن سری بزنن و پشت میز بشینن اما من می‌تونم تو رویاش باقی بمونم، رویای سفرای عجیب‌غریب و سرگذشت‌های آخر خط و اونور تر."
• دختری در قطار؛ پائولا هاوکینز.

https://t.me/HighOnMarijuana


" آنچه خوانده می‌شد می‌فهمید، اما چیزی که او را بیش از حد خوشحال می‌کرد، تماشای سیمای جید بود که پلک چشمانش بالا و پایین می‌رفت و انگشت کوچکش از کلمه ای به کلمه ی دیگر کشیده می‌شد و به تدریج پایین می‌آمد. جید به نرمی، کلمات را می‌خواند و مانند قصه گویان کلمات را آهنگ می‌داد و لائوئر از افتخار و عشق به او لبریز می‌شد. تصمیم گرفت این مسئله را به او بگوید مبادا که از این همه افتخار و غرور و عشق بترکد! "
•نسل اژدها؛ پرل باک.

https://t.me/Sunhaki


اشکی چکیده از سرما یخ بسته
قلبی تپنده از درد ایستاده
دستی تکیده از ترس میلرزه
کاش فقط نبینید، کاش فقط نبینم.





Показано 20 последних публикаций.

38

подписчиков
Статистика канала