وقتایی که تا این موقع از شب بیدارم، طبق یه عادت قدیمی و شاید عجیب، میرم پشت پنجره و تعداد چراغهای روشن همسایههای روبهرویی و بغلی رو میشمرم.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.