مرهمانه 🍃


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


جنبه‌های الهام‌بخش ِ زندگی ِ یک دختر دانشجوی پزشکی که تصمیم گرفت مرهم🍃 باشه برای بیمارهاش :)
معرفی مرهم و اولین پیام رو پین کردم.

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


امروز خیلی ذهنم شلوغ بود، اونقدر که به جای یه برگه، دو تا برگه پر کردم از فکرایی که وسط کار به ذهنم میرسیدن! و با وجود اینکه به همه‌ی برنامه‌های امروزم رسیدم، ولی به دلم نچسبید این رسیدنه. چون مثل خوردن شیرینی دانمارکی بود، وسط اورژانس کرونایی بیمارستان!
راهکاری هم الان متاسفانه به ذهنم نمیرسه واسه انفجار فکری بعضی روزات که بهت بگم و توشه‌ای باشه واسه ۲۲ سالگی‌ات! همین دیگه، خیلی حوصله ندارم. اینم از نامه‌ی ۶۳اُم‌ات.
#هفتاد؛ شصت‌و‌سه




خب من دقیقا از ۱۴ تیر یعنی روزِ قلمِ سال گذشته، قلمم رو بوسیدم و گذاشتم تو صندوقچه "رویاهای نرسیده" و رویای نویسنده شدن رو_ به این معنی که کتاب بنویسم و نویسنده بودن لقبم باشه_ گذاشتم کنار و طی این یک سال هم دیگه بهش فکر نکردم.
ولی امروز یه اشتباهی کردم!
متن ۶ تا پست بالاترم رو فرستادم برای یه نویسنده تا نظرش رو بگه، و گفت:
" در عین حال که متن ظاهراً یک ساختار ذوق محور و غنایی داره، با رگه های هنرمندانه ای از ارائه ی یک روش روانشناسانه و منطقی برای مواجهه با تلخی های وادی پزشکی تزئین شده و همین بسیار وزین ترش کرده،
حتی میشه گفت این رگه ها هستن که ساختار اصلی متن رو ساختن.
از متعالی ترین حالات یک متن این هست که در عین داشتن محتوای عمیق، دلنشین و دلپذیر هم باشه. مثل همین متن. واقعا که لذت بردم."
و خب اولش خوشحال شدم، ولی دروغ چرا؟ ته دلم میخواست که نقدش کنه، بکوبدش اصلا! که بگه تو از نویسندگی دوری، بگه هنوز جای کار داری، بگه بیا تو کلاسهامون شرکت کن حالا، یا اصلا بگه دیگه دیره دخترجان، یا حتی بگه اینا رو بذار جلوی آینه دو تا بشه!
تا دوباره این هوس نیفته به سرم، تا دوباره این رویا نیاد بیرون از اون صندوقچه، تا بعدا همه‌ی تقصیرها رو بندازم گردن اون و بگم اون گفت به درد این راه نمی‌خورم!
ولی... ولی الان باید دوباره این دخترک چهارده‌ساله‌ی در آرزوی نویسنده شدنم رو آروم کنم و بگم: حالا اون یه چیزی گفت دلت نشکنه! تو چرا جدی گرفتی حالا؟

پ.ن: سبک نوشتارم چقدر تغییر کرده از پارسال تا حالا :)))


هشتاد‌و‌نه: تو استیشن پرستاری بودم و داشتم برای مریض نوت می‌نوشتم که اتند قلب مون اومد و به همراه مریضش گفت: دفترچه شو بده داروهاشو بنویسم که مرخص بشه.
بعدش خطاب به ما (یا شایدم خودش!) گفت: واقعااا این لحظه که بیمارت رو مرخص میکنی، چقققدر حس خوبیه‌ هاا!
و همزمان چشمای مشکی‌اش برق زد!
راستش فکر میکردم این حس‌ها بعد چند وقت تکراری میشن، و امروز خوشحالم که فهمیدم نمیشن، چون من تو این رشته واقعا به لمس این حس‌ها چنگ زده و امیدوارم!✨

+بی عشق جهان یعنی یک چرخش بی‌معنی!


"ببین عزیزم!
من و تو که نمی‌تونیم خیلی چیزا رو تغییر بدیم و اصلا خیلی چیزا که دست ما نیست؛ ولی این حس رضایت آخر شبی که دست ماست، هوم؟ چرا از خودمون دریغش کنیم؟
چرا دری که می‌تونیم باز کنیم رو، بسته نگه داریم؟"

#هفتاد؛ شصت‌و‌دو
+ وسط درس خوندن غم مسئله‌ای که نمی‌تونم کاری براش بکنم، قلبم رو به درد آورد. یه برگه برداشتم و سریع هرچیزی که اون لحظه دختر عاقل و فهمیده‌ی درونم تو گوشم می‌گفت رو نوشتم تا بهت بگم.
می‌دونم بدخط شده، ولی اگه تند تند نمی‌نوشتم و ثبتش نمی‌کردم، دختر گوشه‌گیر درونم کار خودشو می‌کرد بالاخره.


اشتیاق
اصرار
اشتیاق
اصرار
یاءس
دست کشیدن
الهام
امید
امید
اشتیاق
اصرار
اشتی...
.
.
.

این، ریتم زندگی منه.




Репост из: Study with Brisa
این انرژی که درونم هر روز صبح جوونه میزنه و من رو بلند میکنه و بهم قدرت اینو میده که ادامه بدم فقط از تصور همون نوری هست که منو به سمت خودش میکشونه. همون نوری که توی خورشید صبح میبینم یا همون موسیقی که دوباره در دلم امید زنده میکنه. مثل همین قطعه ای که فرستادم. تصویر طلوع آفتاب یا این صداها و آواها هیچ وقت برای من عادی نمیشه چون همه نشان از اون هدفی داره که به دنبالش هستم. خسته میشم و دلم میخواد برم یه گوشه و هیچ چیزی توی ذهنم نباشه ولی انگار همین نور از درز پنجره میاد و وارد میشه و با همین آوا دستش رو به سمت من دراز میکنه.
همین نور
همین امید به آینده
باعث میشه که دوباره الان شروع کنم به خوندن و نوشتن.
We are LEGENDS


داستان زندگی رو خودم می‌سازم ... همون داستانی که به لطافت این موسیقیه، همون داستانی که نور صحبش هر روز زیباتر از روز قبله، داستان زندگی رو خودم می‌نویسم، همون داستانی که...
@studywithbrisa


اینکه بلد باشی در مقابل بقیه آدما بتونی بگی "نه" که خب بدیهیه و موضوع جدیدی نیست که بخوام ازش حرف بزنم؛ ولی اینکه در مقابل خواسته‌های غیرمنطقی دخترک لوس و بهانه‌گیر و غرغروی درونت هم بتونی محکم بگی "نه" و جلوش بایستی، چیزیه که هنوز یکمی جای کار و بحث داره راستش.
#هفتاد؛ شصت‌و‌یک


من یه دیوونه‌ام که دیوونگیشو دوست داره...!
@marhamane


از صبح کلی بالا پایین کرده بودم که چی بگم و چی نگم. اصلا بگم؟ بعدا پشیمون نمیشم یا حسرت نمیخورم؟ ولی بالاخره تصمیمم رو گرفتم و وسط مهمونی با خنده و شوخی گفتم:" میگن یلدا جشن یه دقیقه بیشتر با عزیزان بودنه، نه؟ خب من امشب شصت دقیقه بیشتر با شما بودن رو جشن گرفتم. اجازه هست برم یه گوشه سر درس و مشقم؟ به طور ناجوانمردانه‌ای فردا امتحان پایان کورس دارم"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی‌‌ با یه لبخند کجکی و حالت مچ‌گیرانه‌ای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمه‌ها رو بدید اینور. برنامه‌ی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوه‌ی جلسه‌ی ۱۶ و رو برگه‌ی خلاصه‌هام نوشتم :" من یه دیوونه‌ام که دیوونگیشو دوست داره!"

+شب امتحان غدد جان، هیچ میدونستی "آخ تو شب یلدای منی"؟


برای همه‌ی زمان‌هایی که رنج کشیدی و گریه کردی، همه‌ی لحظاتی که امیدوارانه تیشه بر بیستون زدی، برای هر لحظه‌ای که سخت ناامید شدی و همه‌ی پل‌های پشت سرت را خراب کردی، برای آن لحظه که با حرص فریاد زدی و دستت به جایی بند نبود، برای لحظه‌ای که مثل بچه آهویی نوپا تا دهان شیر رفتی و برگشتی، برای همه‌ی صبح‌هایی که با چشمان نیمه‌باز و خسته به آینه نگاه کردی، برای تک‌تک قطره‌های اشکی که از سر شوق و غم ریختی، برای تک‌تک رویاهایی که با دست خود به خاک سپردی، برای همه‌ی زخم‌هایی که خوردی و ناباورانه درد کشیدی، برای آن لحظه که چشمانت را فشردی و از شادی جیغ کشیدی؛ برای تک تک قطعات این پازل که کنار هم چیدی، تا اکنون یک تابلوی هزار تکه‌ی هزار رنگ داشته باشی از یک زندگی واقعی و زیسته‌شده، از تو ممنونم خودم جان!


وقتایی که تا این موقع از شب بیدارم، طبق یه عادت قدیمی و شاید عجیب، میرم پشت پنجره و تعداد چراغهای روشن همسایه‌های رو‌به‌رویی و بغلی رو می‌شمرم.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پرده‌های ضخیم و پنجره‌های بسته، چه قصه‌ایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشم‌های آدم‌های توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قوی‌تره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغ‌های روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیال‌پرداز درونم که میتونه ساعتها با قصه‌ی خیالی همسایه‌ها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغ‌ها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایه‌‌ی روبه‌رویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه‌ حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.


حالا تو که نمی‌دونی.
شاید خدا بعد اون ماجرا، یه اتفاق تازه رقم بزنه اصلا...

( لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا💚)

#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس


من آدمِ " به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل"‌ام. یه فرهاد درون دارم که ترجیح میده یه تیشه‌ی بیست‌سانتی بگیره دستش و کوه بیستون رو با اون عظمت، با هزار امید و آرزو بکنه تا اینکه دست روی دست بذاره، یا از غصه مثل مجنون راهی بیابون بشه.
من فرهادی‌ام که ترجیح میده به کوهکن معروف باشه، حتی اگه آخرش به شیرینش نرسه.
بالاخره گر مراد نیابم، به قدر وسع باید بکوشم که.
نمیگم تو هم کوهکن باش، نمیگم به راه بادیه برو، ولی حداقل این رو از من بپذیر که حسرتِ نجنگیدن و تلاش نکردن و دست روی دست گذاشتن، حسرت ِ" حالا شاید میتونستم کوهه رو جا به جا کنم"، یکی از کشنده‌ترین دردهای دنیاست. تو که نمیخوای سالها درد بکشی، میخوای؟

۲۴ آذرماه ۱۳۹۸

#هزار‌_و‌_یک‌_نامه‌_به‌_انار‌_کوچکم


دنیا، بازی دربیِ بدون تماشاگره. تو میدویی، خیس عرق میشی،به نفس‌نفس می‌افتی و بعد از هزار تا شوتِ به تیرک‌خورده و اوت شده، گل میزنی. بعد نگاهت رو از سمت دروازه برمیداری، رو میکنی سمت تماشاگرا و می‌بینی کسی نیست تشویقت کنه. استادیوم خالیه.
دنیا، اون لحظه‌ایه که رسیدی نوک قله و پرچمت رو با غرور روی خاک میکاری؛ اما این لحظه رو باید با دوربین سلفی گوشیت ثبت کنی، چون کسی کنارت نیست.
می‌بینی؟ دنیا جای ثابت کردن خودمون به آدما نیست، چون ما تو موفقیت‌هامون تنهاییم، چون استادیوم خالیه و نوک قله هم جای هرکسی نیست.
پس هروقت دیدی داری سعی میکنی خودت رو به دیگری ثابت کنی، با لحن هلاکویی به خودت بگو:" چی رو میخوای به کی ثابت کنی عزیز؟!"


قبل از اینکه بیام اینجا و اینا رو بنویسم، تو گوگل سرچ کردم "تعداد زبان‌های زنده‌ی دنیا". انتظار داشتم یه عدد بهم بده، ولی یه لیست داد و مجبور شدم خودم بشینم بشمرم. اگه اشتباه نکنم ۱۰۴ تا بود. چرا در این نیمه‌شب پاییزی تعداد زبان‌های زنده‌ی دنیا برام مهم شده؟ چون میخواستم بگم اگه ویکی‌پدیا میگه ۱۰۴ زبان زنده داریم، من میگم ۱۰۵ تا داریم. صد و پنجمی، زبان پزشکیه.
ترم‌های اول، اصلا چرا راه دوری بریم، همون روز اول و سر کلاس آناتومی که استاد گفت انتریور و پوسترولترال، من فهمیدم که با یه زبان کاملا جدید مواجهم که هیچی ازش بلد نیستم.
بعدها رسیدم به کارنیتین‌پالمیتوئیل‌ترنسفراز ها و اکستنسورکارپی‌رادیالیس‌برویس‌ها و گفتم نکنه این اصلا زبان نیست و دانشمندا از فرط خستگی کوبیدن روی کیبورد و نیوفولدر3شون مثلا شده دراکنکولوس‌مدینسیس.
ولی خب، بالاخره روز ما هم رسید. دیدی کلاس زبان رفتنی، از یه ترمی به بعد حس میکنی دیگه داری میفهمی اون صدایی که از پلیر استاد میاد چی میگه و بعدش ناخودآگاه لبخند میزنی؟
تقریبا از اواسط ترم پیش، من به چنین مرحله‌ای رسیدم. واژگان صد و پنجمین زبان زنده‌ی دنیا رو میفهمیدم و نگم که ته دلم رو داشتن با پر قلقلک میدادن انگار.
حالا اما، صد و پنجمین زبان زنده‌ی دنیا رو قد زبان مادری‌ام دوست دارم. وقتی تو اتوبوس میشنوم که خانمه به دوستش میگه:"دکتر پاروکستینم رو قطع کرد و اس‌سیتالوپرام داد بهم"، عین کسی که تو شاخ آفریقا صدای هم‌وطنش رو شنیده باشه که به زبان مادری‌اش حرف میزنه، ذوق میکنم! حس میکنم واقعا میفهمم چی میگه!
بعضی‌وقتها فکر میکنم پزشکی مثل مادریه که از دور شاهد قد کشیدن منه، شاهد بزرگ شدنمه، کاش همین‌طور که بزرگ میشم، علاقه‌ام بهش هم بزرگ و بزرگتر بشه.

#آغاز‌یک‌رویا


نیستی مامانی!
نیستی ببینی نوه‌ی ته‌تغاری‌ات داره یاد میگیره شکایت نکنه، دست و پا نزنه، هی خدا رو سوال‌پیچ نکنه که چرا شد و چرا نشد، صبور باشه و بلد باشه چه طور منتظر بمونه. آخه خودت که بهتر میدونی، انتظار هم بلد بودن میخواد.
نیستی ببینی شکایت کردن واسم شده یه خط قرمز، که اگه ازش رد بشم، امتیاز اون روزمو از دست میدم.
مامانی تو که کنارم نیستی که ببینی‌ام، اما از اون بالا که نگاه میکنی، بین این همه آدم، معلومه که یه دختری داره سعی میکنه یاد بگیره طعم تلخ صبر رو مزه‌مزه کنه و در حالیکه لب‌هاش جمع شدن از تلخی، به شیرینی تهش فکر کنه؟
اگه معلومه، اگه من و این یه ذره تلاشم از اون بالا معلومیم که دیگه هیچ شیرینی‌ای از این بهتر و قشنگتر نمیخوام مامانی.


هیچ رنجی رو تجربه نمی‌کنید مگر اینکه خدا اجازه‌ش رو داده باشه. اگه به خدا اعتماد کنید، به قلب‌تون راه تحمل یا رهاشدن از اون رنج رو یاد میده.
و خدا خوب بلده چیکار کنه.

(مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.💚)

+میدونی؟ ما همیشه دلمون به اون"خدا خوب بلده چیکار کنه"های آخر آیه‌ها دلخوشه.

#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس

Показано 20 последних публикаций.

199

подписчиков
Статистика канала