برای همهی زمانهایی که رنج کشیدی و گریه کردی، همهی لحظاتی که امیدوارانه تیشه بر بیستون زدی، برای هر لحظهای که سخت ناامید شدی و همهی پلهای پشت سرت را خراب کردی، برای آن لحظه که با حرص فریاد زدی و دستت به جایی بند نبود، برای لحظهای که مثل بچه آهویی نوپا تا دهان شیر رفتی و برگشتی، برای همهی صبحهایی که با چشمان نیمهباز و خسته به آینه نگاه کردی، برای تکتک قطرههای اشکی که از سر شوق و غم ریختی، برای تکتک رویاهایی که با دست خود به خاک سپردی، برای همهی زخمهایی که خوردی و ناباورانه درد کشیدی، برای آن لحظه که چشمانت را فشردی و از شادی جیغ کشیدی؛ برای تک تک قطعات این پازل که کنار هم چیدی، تا اکنون یک تابلوی هزار تکهی هزار رنگ داشته باشی از یک زندگی واقعی و زیستهشده، از تو ممنونم خودم جان!