از صبح کلی بالا پایین کرده بودم که چی بگم و چی نگم. اصلا بگم؟ بعدا پشیمون نمیشم یا حسرت نمیخورم؟ ولی بالاخره تصمیمم رو گرفتم و وسط مهمونی با خنده و شوخی گفتم:" میگن یلدا جشن یه دقیقه بیشتر با عزیزان بودنه، نه؟ خب من امشب شصت دقیقه بیشتر با شما بودن رو جشن گرفتم. اجازه هست برم یه گوشه سر درس و مشقم؟ به طور ناجوانمردانهای فردا امتحان پایان کورس دارم"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
+شب امتحان غدد جان، هیچ میدونستی "آخ تو شب یلدای منی"؟
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
+شب امتحان غدد جان، هیچ میدونستی "آخ تو شب یلدای منی"؟