"ببین عزیزم!
من و تو که نمیتونیم خیلی چیزا رو تغییر بدیم و اصلا خیلی چیزا که دست ما نیست؛ ولی این حس رضایت آخر شبی که دست ماست، هوم؟ چرا از خودمون دریغش کنیم؟
چرا دری که میتونیم باز کنیم رو، بسته نگه داریم؟"
#هفتاد؛ شصتودو
+ وسط درس خوندن غم مسئلهای که نمیتونم کاری براش بکنم، قلبم رو به درد آورد. یه برگه برداشتم و سریع هرچیزی که اون لحظه دختر عاقل و فهمیدهی درونم تو گوشم میگفت رو نوشتم تا بهت بگم.
میدونم بدخط شده، ولی اگه تند تند نمینوشتم و ثبتش نمیکردم، دختر گوشهگیر درونم کار خودشو میکرد بالاخره.
من و تو که نمیتونیم خیلی چیزا رو تغییر بدیم و اصلا خیلی چیزا که دست ما نیست؛ ولی این حس رضایت آخر شبی که دست ماست، هوم؟ چرا از خودمون دریغش کنیم؟
چرا دری که میتونیم باز کنیم رو، بسته نگه داریم؟"
#هفتاد؛ شصتودو
+ وسط درس خوندن غم مسئلهای که نمیتونم کاری براش بکنم، قلبم رو به درد آورد. یه برگه برداشتم و سریع هرچیزی که اون لحظه دختر عاقل و فهمیدهی درونم تو گوشم میگفت رو نوشتم تا بهت بگم.
میدونم بدخط شده، ولی اگه تند تند نمینوشتم و ثبتش نمیکردم، دختر گوشهگیر درونم کار خودشو میکرد بالاخره.