هشتادونه: تو استیشن پرستاری بودم و داشتم برای مریض نوت مینوشتم که اتند قلب مون اومد و به همراه مریضش گفت: دفترچه شو بده داروهاشو بنویسم که مرخص بشه.
بعدش خطاب به ما (یا شایدم خودش!) گفت: واقعااا این لحظه که بیمارت رو مرخص میکنی، چقققدر حس خوبیه هاا!
و همزمان چشمای مشکیاش برق زد!
راستش فکر میکردم این حسها بعد چند وقت تکراری میشن، و امروز خوشحالم که فهمیدم نمیشن، چون من تو این رشته واقعا به لمس این حسها چنگ زده و امیدوارم!✨
+بی عشق جهان یعنی یک چرخش بیمعنی!
بعدش خطاب به ما (یا شایدم خودش!) گفت: واقعااا این لحظه که بیمارت رو مرخص میکنی، چقققدر حس خوبیه هاا!
و همزمان چشمای مشکیاش برق زد!
راستش فکر میکردم این حسها بعد چند وقت تکراری میشن، و امروز خوشحالم که فهمیدم نمیشن، چون من تو این رشته واقعا به لمس این حسها چنگ زده و امیدوارم!✨
+بی عشق جهان یعنی یک چرخش بیمعنی!