خب من دقیقا از ۱۴ تیر یعنی روزِ قلمِ سال گذشته، قلمم رو بوسیدم و گذاشتم تو صندوقچه "رویاهای نرسیده" و رویای نویسنده شدن رو_ به این معنی که کتاب بنویسم و نویسنده بودن لقبم باشه_ گذاشتم کنار و طی این یک سال هم دیگه بهش فکر نکردم.
ولی امروز یه اشتباهی کردم!
متن ۶ تا پست بالاترم رو فرستادم برای یه نویسنده تا نظرش رو بگه، و گفت:
" در عین حال که متن ظاهراً یک ساختار ذوق محور و غنایی داره، با رگه های هنرمندانه ای از ارائه ی یک روش روانشناسانه و منطقی برای مواجهه با تلخی های وادی پزشکی تزئین شده و همین بسیار وزین ترش کرده،
حتی میشه گفت این رگه ها هستن که ساختار اصلی متن رو ساختن.
از متعالی ترین حالات یک متن این هست که در عین داشتن محتوای عمیق، دلنشین و دلپذیر هم باشه. مثل همین متن. واقعا که لذت بردم."
و خب اولش خوشحال شدم، ولی دروغ چرا؟ ته دلم میخواست که نقدش کنه، بکوبدش اصلا! که بگه تو از نویسندگی دوری، بگه هنوز جای کار داری، بگه بیا تو کلاسهامون شرکت کن حالا، یا اصلا بگه دیگه دیره دخترجان، یا حتی بگه اینا رو بذار جلوی آینه دو تا بشه!
تا دوباره این هوس نیفته به سرم، تا دوباره این رویا نیاد بیرون از اون صندوقچه، تا بعدا همهی تقصیرها رو بندازم گردن اون و بگم اون گفت به درد این راه نمیخورم!
ولی... ولی الان باید دوباره این دخترک چهاردهسالهی در آرزوی نویسنده شدنم رو آروم کنم و بگم: حالا اون یه چیزی گفت دلت نشکنه! تو چرا جدی گرفتی حالا؟
پ.ن: سبک نوشتارم چقدر تغییر کرده از پارسال تا حالا :)))
ولی امروز یه اشتباهی کردم!
متن ۶ تا پست بالاترم رو فرستادم برای یه نویسنده تا نظرش رو بگه، و گفت:
" در عین حال که متن ظاهراً یک ساختار ذوق محور و غنایی داره، با رگه های هنرمندانه ای از ارائه ی یک روش روانشناسانه و منطقی برای مواجهه با تلخی های وادی پزشکی تزئین شده و همین بسیار وزین ترش کرده،
حتی میشه گفت این رگه ها هستن که ساختار اصلی متن رو ساختن.
از متعالی ترین حالات یک متن این هست که در عین داشتن محتوای عمیق، دلنشین و دلپذیر هم باشه. مثل همین متن. واقعا که لذت بردم."
و خب اولش خوشحال شدم، ولی دروغ چرا؟ ته دلم میخواست که نقدش کنه، بکوبدش اصلا! که بگه تو از نویسندگی دوری، بگه هنوز جای کار داری، بگه بیا تو کلاسهامون شرکت کن حالا، یا اصلا بگه دیگه دیره دخترجان، یا حتی بگه اینا رو بذار جلوی آینه دو تا بشه!
تا دوباره این هوس نیفته به سرم، تا دوباره این رویا نیاد بیرون از اون صندوقچه، تا بعدا همهی تقصیرها رو بندازم گردن اون و بگم اون گفت به درد این راه نمیخورم!
ولی... ولی الان باید دوباره این دخترک چهاردهسالهی در آرزوی نویسنده شدنم رو آروم کنم و بگم: حالا اون یه چیزی گفت دلت نشکنه! تو چرا جدی گرفتی حالا؟
پ.ن: سبک نوشتارم چقدر تغییر کرده از پارسال تا حالا :)))