امروز خیلی ذهنم شلوغ بود، اونقدر که به جای یه برگه، دو تا برگه پر کردم از فکرایی که وسط کار به ذهنم میرسیدن! و با وجود اینکه به همهی برنامههای امروزم رسیدم، ولی به دلم نچسبید این رسیدنه. چون مثل خوردن شیرینی دانمارکی بود، وسط اورژانس کرونایی بیمارستان!
راهکاری هم الان متاسفانه به ذهنم نمیرسه واسه انفجار فکری بعضی روزات که بهت بگم و توشهای باشه واسه ۲۲ سالگیات! همین دیگه، خیلی حوصله ندارم. اینم از نامهی ۶۳اُمات.
#هفتاد؛ شصتوسه
راهکاری هم الان متاسفانه به ذهنم نمیرسه واسه انفجار فکری بعضی روزات که بهت بگم و توشهای باشه واسه ۲۲ سالگیات! همین دیگه، خیلی حوصله ندارم. اینم از نامهی ۶۳اُمات.
#هفتاد؛ شصتوسه