صامتوفسکی🖋️


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


رفته بودم خودکشی کنم
توت چیدم آوردم.
[كيارستمی-باد‌و‌برگ]
https://t.me/harfmanbot?start=838841359

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


هرجا برف بیاد اصفهان نمیاد. قشنگ خدا یه بیلاخ به اصفهانیا داده. کللللل شهرستان ها هم بیاد خود شهر برف نمیاد:||| از ایزد منان تقاضای نظر الهی بر اصفهان و اصفهانیان دارم بخدا ما اونقدرم بد نیستیم:(((💘


صدای خنده بلند میشه. همه دارن مسخره بازی درمیارن. مهمونی شلوغ تر از چیزی شده بود که فکرش رو میکرد. شکایتی نداشت. اینجوری دوستای نزدیکش اونقدر بهش دقت نمیکردن که بخوان سوال پیچش کنن چرا ساکته. در اصل اول حالش خیلی خوب بود. با همه شوخی میکرد و می‌خندید اما یک دفعه حس کرد از یه ساختمون سقوط کرده.
شاید هم همیشه همینطور بود. همیشه درحال افتادن از بلندی ها، لبخند میزد و کاری میکرد بقیه قهقهه بزنن! پس اینطوری هیچکس واقعا نمی‌فهمید چه احساسی داره. چه وقت هایی که چاقو را وارد شکمش کردن و چرخوندنش. بی وقفه خون ریزی کرد و از درد به خودش پیچید اما هرکس ازش حالش رو پرسید گفت عالیه و لباسش هم بخاطر رنگ آمیزی خونه ی جدیدش قرمز رنگ شده! و در آخر هیچکس نفهمید که این خودشه که آروم آروم داره زخمی و زخمی تر میشه درصورتی که هیچکس رو نداره که روش مرهمی بذاره و ضد عفونی کنه‌. حالا این عفونته که روحش رو تسخیر می‌کنه و بوی گندش در میاد. و شاید اون موقع همه ولش کنن و فکر کنن این مشکل اونه!
راه برو. ممکنه تیغ پاهات رو ببره ولی دست از راه رفتن برندار.با هر زخم جدید بخند! اونقدر قهقهه بزن که انگار خنده دار ترین جوک زندگیت رو شنیدی. برای رفع تشنگی خونت رو بنوش که این تنها چیزیه که داری! در گشنگی از روح خودت تغذیه کن. در صبح از خورشید به تاریکی درونت فرار کن و شب ها برای شکار بیرون بیا. تو باید شکارچی باشی! روزگار طعمه بودن به سر رسیده. با اون به جایی نرسیدی پس این یکی رو امتحان کن. حالا میتونی روح شکارت رو بخوری و خودت رو پروار کنی.
شاید وقتی شکار مناسبت رو پیدا کردی تونستی همه چیز رو تموم کنی. بشی همون آدم قبل بااین فرق که دیگه توی دام نخواهی افتاد. همچنان میتونی بخندی و بخندانی. بااین فرق که اون موقع بار های زیادی روی دوشته. بار همه ی اون روح هایی که ازشون تغذیه و بیچاره رها کردی. اون موقع انسان های زیادی کشتی و خون های زیادی رو نوشیدی.
ولی حواست باشه از خودت نترسی! آروم باش دختر کوچولو، هرکس جز تو بود هم همین کار رو میکرد. کتاب راهنمایی وجود نداشت. همش خودت بودی. میتونی خودت بنویسیش.
بیا در گوشت بگم: تو کارت رو عالی انجام دادی دختر جوان! هممون بهت افتخار میکنیم.




میتونی ببینی؟ همه دارن میمیرن. کم کم روزی میرسه که فقط تو موندی. صداشونو میشنوی؟ دارن نزدیک و نزدیک تر میشن. چه اتفاقی میوفته وقتی برسن؟ میتونی جلوشون رو بگیری؟اصلا کسی میتونه؟ گمون نکنم. هیچکس از پسشون بر نیومده. نه تا الان. چیکار میشه کرد؟ این رو دیگه تو باید بفهمی.
همه نشستن و دست رو دست گذاشتن و نگاه می‌کنن که اسطوره ها آتیش میگیرن. خدایان رو به دار آویختن.صدای شیون بر خنده غالب شده. هزاران آه از این وضعیت.درختان گریه میکنن و حیوانات بر سر و صورت خود میزنن. زمین عزادار است.
و تو؟ تو چیکار راجب این وضعیت میکنی؟ هیچی!درست مثل بقیه.ولی یه فرق بین شما وجود داره. بقیه، همگی نابینا ان. تو اما میبینی. بهتر از هرکس دیگه ای! تو چی انتخاب کردی؟ اینکه بشینی، پا رو پا بندازی و به اطرافیانت زخم زبون بزنی. آره، بی انصافی نیست اگه بگیم تو هم میتونی دلیل این هرج و مرج باشی!
هیس!! چیکار داری می‌کنی دختر جون؟میخوای بمیری یا بمیرانی؟ولی تو با کشتن فقط داری خودت رو میکشی. آروم و تدریجی. شاید حس نکنی ولی هر خونی که ریختی، خونت رو میخوره.ولی کارت رو تموم نمیکنی. حتی به اخطار من هم اهمیت نمیدی. انتظاری ازت ندارم، هیچوقت تره ای برای نظر اطرافیانت خورد نکردی. و من حتی نمی‌دونم باید بابتش سرزنشت کنم یا بهت غبطه بخورم!
صدایی ناآشنا میاد. نمیدونی متعلق به کیه. به پشت سرت نگاه کن! این دیگه چه کوفتیه؟ اولین چیزی که به ذهنت میاد: فرار کن!!
می‌دوی. تند و تند تر. از کی فرار می‌کنی؟ اون که پشتته یا خودت؟ از کجا معلوم شاید همون هم خودتی. خودت دنبال خودت می‌ذاری. خودت از دست خودت فرار می‌کنی و در آخر خودت، خودت رو شکار می‌کنی.
بس نیست این همه تناقض؟ وقتشه به خودت بیای! دست از جنگ با خودت و بقیه بردار. این همه خون و خون ریزی قرار نیست به جایی برسه. روحت رو سیاه تر از این نکن. ممکنه روز هیچوقت نرسه ولی توی تاریکی شب گم نشو. نیرو هایی که بهت کمک میکنن رو رها کن. دست خالی و جوانمردانه بازی کن!
حالا...میتونی ببینی؟ همه دارن میمیرن.






نکنه دارید کصکلک بازی درمیارید شیر میکنید گپ و سیو مسیجتون تا منو زجر بدید؟


این پرایوت شیر هایی که لینک چنلشونو ندادن خیلی رو مخم رفتن. شب خوابشونو میبینم!


چون بنظرم جالب بود👍


Репост из: 52-𝗵𝗲𝗿𝘁𝘇
اندوه تا ابد ادامه خواهد داشت.
-نامه‌ی خودکشی ونسان ون‌گوگ


Репост из: 52-𝗵𝗲𝗿𝘁𝘇
واقعاً به من خوش گذشت. خداحافظ و متشکرم!
-بخشی از نامه‌ی خودکشی رومن گاری






Репост из: 𝙏𝙉𝙏🤲
زینب جون امیدوارم همینطوری پشت هم پله های ترقی رو طی کنی و در آینده شیشه ساز موفقی بشی😗✌

✥------- † -------✥✥------- † -------✥
「صامتوفسکی」


شب بود و کم کم زمان بسته شدن موزه می‌رسید. گوشه ای نشسته بود و منتظر بود که ساعت ده فرا برسه و در های موزه رو ببنده و یک مدت رو برای خودش بگذرونه‌. توی افکار خودش بود. وقتی به دنیای رویا هاش سر می‌زد بیرون آوردنش ازش کار خدا هم نبود. فکرش به طرف سگش رفت که توی خونه تنها، ممکن بود چه خراب کاری هایی کرده باشه. بعد رفت سراغ موسیقی هاش، امشب چه موسیقی رو موقع خوردن شامش انتخاب کنه؟ چایکوفسکی یا موتزارت؟ یک دفعه و خیلی بی ربط حس کرد چقدر دلش برای رابین ویلیامز، بازیگر مورد علاقش تنگ شده و خودکشی اش چه ظلمی به جامعه ی بشری بود. سعی کرد خیلی بخاطر این موضوع ناراحت نشه.
با یه عطسه از دنیای خودش بیرون اومد و فهمید ساعت ده شده. بلند شد و بازدیدکنندگان رو یکی یکی به بیرون هدایت کرد.
حالا تنها شده بود. خودش بود و خودش. در سکوت مطلق و تاریکی راه خودش رو به سمت دفتر کارش پیدا میکرد. یعنی احتمال اینکه به یکی از آثار گرانبهای تاریخی برخورد کنه چقدره؟ با فکر کردن بهش هم مو به تنش سیخ میشد پس تصمیم گرفت حواسشو بیشتر جمع کنه.
به دفترش که رسید چراغ رو روشن کرد و پشت میزش نشست. از توی کشوی میزش کتابی که به تازگی در حال خواندنش بود، از نویسنده ی مورد علاقش پائولو کوئیلو رو در آورد. از شخصیت اصلی داستان خوشش میومد. زنی آزاد و سرکش که در نقطه ای از زمان مجبور میشه گارد های خودش رو پایین بیاره و به عشق یه فرصت دوباره بده. در واقع خودش اعتقادی به عشق نداشت اما از خوندن توصیفات نویسنده لذت میبرد.
با خودش اندیشید دلیل این که عشق رو خارج از دنیای رویا، کتاب و فیلم ها ممکن نمی‌بینه چیه؟ آیا زخم خورده بود یا ناامید؟ شاید خیلی وقت بود منتظر احساس جدیدی بود. شاید این احساس همان عشق بود. احتمالا منتظر، پشت در های بسته ایستاده بود تا گارد هایش رو پایین بیاره. آیا قصد داشت این کار رو بکنه؟ خیر. نه فعلا. نه وقتی که تصمیم گرفته بود تمرکزش رو روی تحصیل و زندگی کاریش بذاره. ولی کی می‌دونه عشق کی به سراغ آدم میاد؟ شاید همین الان هم، کسی میان تاریکی ها حواسش به اون بود. شاید کسی منتظر نشانه ای از او بود تا جلو بیاد و تمام عشقش رو به اون هدیه بده. ولی واقعا، کی قرار بود گارد ها از بین بره؟ بیاید دعا کنیم از بین بروند، قبل از اینکه شکسته شوند!




وای نمی‌فهمم هدف اون پرایوت شیر ها که لینک ندادن چیه⁦ಠ_ಠ⁩


Репост из: 🌈𝗛𝗼𝗽𝗲
اینو از یکشنبه به بعد درست میکنم ولی الان میذارمش
انی وی
اینو فوروارد کنین چنلاتون و من با وایبی که ازتون میگیرم بهتون دوتا عکس و شاید اگه حال داشتم لیریک از خودم میدم🗿


آفتاب می تابه. آب برق میزنه. اردک ها آروم و صبور در عرض دریاچه حرکت میکنن. باد سرد و کم جونی در حال وزیدنه که موهای دختر رو به بازی گرفتن. برق نگاه دختر گل های آبی رنگ حاشیه ی دریاچه رو نشونه گرفته ان. هوا خوبه. هوا همیشه خوبه. جایی که دختر زندگی میکنه، توی اون روستا هوا همیشه آفتابی اما خنکه.
روز ها دختر با دوچرخه قدیمی ای که قبلاً مال پدرش بوده از خانه تا محل کارش یعنی خیاطخانه، پا میزنه. روز های آزادی مثل امروز هم با دوستانش برای پیک نیک کنار دریاچه ی کوچک وسط روستا میاد ولی امروز تنها اومده بود. تصمیم گرفته بود اوقات بیشتری رو با خودش بگذرونه.
احساس آزادی بیشتری میکرد. این روز ها آزادی احساسی بود که بهتر از قبل میفهمید. از زمانی که خانواده اش رو در گذشته رها کرد و خودش رو از هر بندی رها کرد. مدتی بود که به این روستا نقل مکان کرده بود و سبک زندگی اش رو کاملا عوض کرده بود و از این بسیار راضی بود. در نتیجه روز ها آفتابی تر شده بود، پرنده ها زیباتر میخوندن و آب گوارا تر شده بود.
روز های شادی بود. همه چیز طبق روال پیش می‌رفت و روزمرگی معنا نداشت. دختر به خودش افتخار میکرد. به اینکه تونسته بود همه چیز رو پشت سر بذاره و اون جور که رویا داشت زندگی کنه.شاید هنوز هم به زندگی قبلیش فکر میکرد. شاید هنوز آدم های قدیمی براش اهمیت داشتن. شاید خاطرات هنوز در نیمه ی شب شکارش میکردن اما با همه ی این ها اون خوب بود. و قرار بود خوب بمونه.
ولی... کی از آینده و دست سرنوشت خبر داره؟ سرنوشت می‌تونه بی رحم باشه، همینطور در کنارش می‌تونه باهات سر انعطاف و مهربونی برداره. باید امیدوار بود دنیا با دختر سازش کند. باید دعا کنیم دنیا با دختر سازش کند. باید...التماس کنیم.



Показано 20 последних публикаций.

22

подписчиков
Статистика канала