مثل شن


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


میداف، پارو یا همان مجداف عربی است!
صندوق پست📮:
@Tsnm_bot
و
https://t.me/BChatBot?start=sc-303482-OXuEGxF
وبلاگ:
Shade.blog.ir

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


چیکا! چیکای خوب، چیکای قدردان من...
هرگز بوسه‌های لیزوزومی‌ات به سرانگشتم را وقتی که در آب فرو می‌بردمش، از یاد نخواهم برد. تو را به آب سپردیم... کاش بهراد مرا هم یک روز مثل تو به آب بسپارد... به آن آبیِ عمیقِ مات... آخ... کاش... بوسه‌های لیزوزومی‌‌ام را روانه‌ات می‌کنم. آرام و عمیق در آن آبی بی‌پایان غوطه‌ور شو و آرام بگیر...


در بلاگفا به وبلاگ دختری رسیده بودم دیشب. ۱۸ ساله بود و کنکور داشت. گزارش روزانه‌اش را با جزئیات ثبت می‌کرد. می‌کند. هرشب. در انتهای گزارش روزهایی که خوب تلاش کرده بود نوشته بود شکر. در انتهای گزارش روزهایی که کمتر خوانده بود هم نوشته بود شکر. پیدا بود که از درس خواندنش لذت می‌برد. آرامش و انگیزه‌‌ در پست‌هاش پیدا بود. دیدم که در پست دیشبش برای آن کس که در پیامی ناشناس، دعای خیر و موفقیت بدرقه‌ی راهش کرده بود، ماچ‌های لیزوزومی روانه کرده...


ولی آخر چیکا! پیش‌تر به تو نگفته بودم که اگر بمیری یک فصل کتکت می‌زنم؟ چه وقت خوبی هم یافتی برای مردن؛ دیروز! دیروز که شبیه کتک‌خورده‌ها بودم. پنج و نیم صبح بود. در حمام کم آورده بودم. مامان را صدا کردم. آمد و موهایم را شست. شبیه سوگواران، نشسته بودم یک گوشه. برهنه و خیس و مبهوت! دلم از فقدان پُر بود. مامان رفت حوله‌ام را آورد که تنم را خشک کند. بی‌قرار بودم و حتی تحمل قطراتی که از رستنگاه موهام راه می‌کشیدند به پیشانی هم برایم دشوار بود. احساس ازدست‌دادگی در کالبد بخار مات حمام، احاطه‌ام کرده بود و سینه‌ام را تنگ می‌کرد. مامان فکر کرده بود تنگی نفس لعنتی دوباره برگشته. و آسیمه رفته بود ببیند از اسپری‌های آبی‌رنگم چیزی نگه داشته‌ام یا نه... بعدتر افتاده بودم گوشه‌ی هال، مامان موهای نیمه‌خشکم را شانه کرده بود و داشت سیب زرد پوست می‌گرفت برای هردومان. من هم به آرامی نفس می‌کشیدم و با چشم‌های خیس، تست استوکیومتری می‌زدم و بغض تا سیبک حوام آمده بود بالا. به بهانه‌ی درس تمام روز، خودم را پنهان کردم. تا عصر، دم غروب... که از پشت میز بلند شدم و آمدم دیدم روی سطح آبِ کدرِ تنگت دراز کشیده‌ای و تازه دانستم که این همه التهاب برای چه بود...

می‌دانی چه از همه سنگین‌تر بود؟ آنجا که با بهراد نشسته بودیم مقابلت، تنگت را ناز و نوازش می‌کردیم که یکهو و آرام، میان گریه‌های آهسته‌ام پرسید حالا باید چه کنیم...؟ گفتم توی باغچه‌ی نارنج چالش می‌کنیم. هیچ فکر می‌کردم با تمام خشمش سرم فریاد بزند که نه، که تو فقط گرسنه‌ و بی‌حالی؟ گفت دلت خالی‌ است و باید برایت غذا بریزم. ریختم. چند دانه‌ی کوچک بویناک قهوه‌ای... دانه‌ها هم روی سطح آن آب کدر شناور ماندند. گفتم دیدی؟ مرده... باید چالش کنیم... به لابه گفت: «نه، نه، توی خاک نه. مورچه‌ها اذیتش می‌کنند. توی آب‌های اسکله چالش کنیم...»
چیکا بعدتر که از اسکله برگشتیم، شب بود. بهراد کیکی که در یخچال مانده بود و سفت شده بود را با چایی می‌خورد. من سرم را گذاشته بودم روی پای بابا و روی مبل مچاله شده بودم. گفتم می‌دانستم که یک چیزی می‌شود، حسش کرده بودم و ترسیده بودم. گفتم نمی‌دانستم این دل‌گرفتگی ناخوانده بابت چیست، روی سینه‌ام نشسته بود و بیخ گلوم را گرفته بود و رها نمی‌شدم ازش... بابا گفت یک جایی خوانده که وقتی دچار همچه حالتی می‌شویم یعنی کسی یا چیزی که برایمان عزیز است و متصل، در رنج و عذاب و سختی ست و ما فقط احساسش می‌کنیم بی که بدانیم برای چیست...


کمبود کاغذ دارم. شدیداً کمبود کاغذ دارم. اون کاغذکاهی کیلویی‌ها که پارسال گرفته بودم هم دارند تموم می‌شند و دلم عمیقا گرفته. به کاغذفروشیه گفته بودم برای چرک‌نویس می‌خوام. یه چیز ارزون، کیفیتش مهم نیست. بعد گوشهٔ مغازه، کاغذکاهی‌های سایز آسه‌ام رو دیده بودم و گفته بودم: «آها، این‌ها رو می‌گم.» بعد که فروشنده‌هه یک کیلو از اون کاغذها رو برام می‌کشید، گفت: «البته این‌ها رو بیشتر ساندویچی‌ها میان می‌برن. خیلی مناسب چرک‌نویس نیست!»
حالا بعد از یک سال و نیم با اینکه از وسط نصفشون کرده بودم تا دوبرابر بشند، فقط یک پنجمش برام مونده. در مصرفشون قناعت می‌کنم. ریزتر و چسبیده به هم می‌نویسم. اگه واسه یه محاسبه، کارم ذهنی راه می‌‌افته دیگه مثل قبل وسواس به خرج نمی‌دم که یه دور هم روی کاغذ برم. حتی هفته‌ی پیش، کمد و قفسه‌هام رو ریخته بودم بیرون و در جست‌وجوی کاغذهای اضافه‌‌ی دورمانده از چشم بودم. درنهایت تصمیم گرفتم که از پشت پاسخ‌برگ‌هام هم استفاده کنم. این کاغذی که می‌بینید یکی از همون پاسخ‌برگ‌هاست که دیشب، بی‌اجازه‌ام برداشت و پشتش نقاشی کشید. بعد که با نگاه پرسش‌گرِ چپ‌چپم رو به رو شد گفت داره برام قطار می‌کشه و من ترجیح داده بودم سر یه کاغذ حرص نخورم چون دیگه بیهوده بود. فقط گفتم دیگه اجازه نداره به کاغذهام دست بزنه. و اونم گفت: «باشه.»
بعد که صبح شد و اومدم تو اتاق، دیدم نقاشی واگن قطار رو تکمیل کرده و با یه تیک چسب پهن نواری که خدا می‌دونه از کجا کنده، نقاشی رو چسبونده به دیواری که من می‌شینم درس می‌خونم، دقیقا بالای سرم!
تمام این چهار ساعت اول صبح که زیست می‌خوندم باد پنکه می‌خورد به زیر کاغذه و بلندش می‌کرد. تمام تایم زیستم با صدای تکرارشونده‌ی وزش باد به کاغذ و چسب پهن چروکش گذشت. تو انگار کن من توی یه واگن رنگی با چرخ‌های صورتی و خاکستری و آبی نشسته باشم، پنجره‌ی کوپه‌ام باز باشه، باد بزنه به صفحات کتاب پیش روم، هی بخواد کتاب رو ورق بزنه و هی نتونه...




۴ داستان صوتی کوتاهِ کوتاه از نویسنده‌‌های ایران و جهان

📚 داستان «احتمال ظالمانه»
نوشته‌ی حامد حبیبی
با صدای یاسمن مجیدی

📚 داستان «چلیپا»
نوشته‌ی جورج ساندرز
با صدای یلدا زیّانی

📚 داستان «دایناسور»
نوشته‌ی بروس هالندراجرز
با صدای مرضیه نوری

📚 داستان «لوئیس آلبرتو»
نوشته‌ی فرانسیسکو رودریگس کریادو
با صدای معصومه خسروی

@blogerdoon


Репост из: بلاگردون
در اولین قسمت از پادکست‌های بلاگردون در سال ۱۴۰۰، گوش‌های شما رو مهمان چند داستان کوتاه و جذاب با صدای گویندگان افتخاری خوش صدای بلاگردون می‌کنیم. از احتمال ظالمانه و در انتظار کات کارگردان به سراغ چلیپا و میله پر از خاطره می‌رویم. سپس از دایناسور می‌شنویم و در انتها گوش به داستان لوئیس آلبرتو می‌سپاریم با این سوال توی ذهنمان که راوی داستان کدام برادر است؟

✅وبلاگ ما:
http://blogerdoon.blog.ir/

✅اینستاگرام ما:
http://Instagram.com/blogerdoon


بعد از کلاس چهار‌ساعته‌ی استاد تورنتویی و امتحان سختش، در مغموم‌ترین حالت ممکنم، در حالیکه زیر یک خروار کاغذکاهیِ چرک‌نویسِ پخش‌وپلا، دنبال پاک‌کن و کتاب زیستم می‌گشتم، به خروجی دل‌چسب جلسات یک و نیم شب هم گوش کردم:


Репост из: صوفی
یه مطلبی میخوندم چند مدت پیش که نظام فکری منو در باب یادگیری عوض کرد.
همیشه به ما گفتن تا قبل از 30 سالگی هر چی میخوای یاد بگیر چون بعدش ذهن دیگه خیلی خیلی سخت یاد میگیره
من خودم اینهمه استرس و فشار رو تحمل میکردم که قبل از 30 حتماااااا دکتریم رو بگیرم
برای چی؟ بخاطر باورهای غلطی که جامعه بهت تزریق میکنه

یکی از دانشمندان بزرگ علوم اعصاب(واقعا هر چقدر گشتم مطلب رو پیدا نکردم که اسم ایشون رو اینجا ذکر کنم)
"گفتن که یادگیری سن نداره"
ینی چی ؟
ینی بریز دور هر چی تا الان بهت گفتن هر چی بچه تری یاد بگیر وگرنه دیگه غیرممکنه
خیر ایشون میگن که تا هر سنی انسان توان آموختن داره بدون هیچ محدودیت و مرزی.
حالا سوال اینجاست که خب پس آلزایمر چرا در سن بالا به سراغ آدما میاد؟
پاسخ اینه دقیقا چون آدما هر چی سنشون بیشتر میشه کمتر میرن سمت آموختن یا خیلی از کارهایی که حتی روزمره میکردن رو دیگه انجام نمیدن برای همین اون قسمت از ذهن که دستور اون عمل رو میداد رفته رفته "دستور العمل و نقشه " اون کارو فراموش میکنه
ینی اون مسیر عصبی از بین میره برای همین فرد نمیتونه دیگه اونکارو انجام بده

پس راه حل اینه که تا میتونی از تواناییهات استفاده کن
چون دقیقا مثل ماهیچه که اگه روش کار کنی میشه عضله ، مغزم همینه هر چی بیشتر از تواناییها و مهارتهاش بهره ببری قویتر از قبل ادامه میده
.
یادگیری و آموختن شگفتی و معجزه مغزه
بیایید ازش خیلی خیلی استفاده کنیم
حالا با هر چی
درس، کار، ساز، نقاشی،خیاطی اصن هرچی
فقط بدونیم که این باورهای غلط نباید مانع و سد راه ما بشه
ذهن هیچ محدودیت سنی و شرایطی برای انجام هیچ عملی نداره

پس اگه بهت گفتن زبان خوندن سن داره
فلان مهارت رو یاد گرفتن سن داره
از تو که دیگه گذشته
تو که دیگه نمیتونی
بهشون بی محلی تمام کن (تو دلتم بهشون بگو : گو عند فاک یورسلف) بعدش برو سمت چیزی که میخوای
خدارو بابت ذهن عجیب غریبت شکر کن✨


• فردا تولد بهراده. تولد پنج‌سالگی‌اش. عمیقا دلم گرفته که دیگه از اون حجم موهای فر و طلایی‌اش که آواتار وبلاگمه خبری نیست. موهاش تا پایین کمرش رشد کرده و تاب‌دار و لطیف و زیتونی شده. هنوز برای تولدش تدارکی ندیدم.‌ من همیشه دیر می‌جنبم، می‌خواستم یه هدیه‌ی جدید براش بگیرم. فعلا چیزی جز پازل به ذهنم نیومده.‌ فکر می‌کنم دوست داشته باشه. اما نمی‌دونم واسه این رده سنی از کجا می‌تونم چندتا پازل مناسب‌ گیر بیارم. اگه می‌شناسید بهم معرفی کنید. •
|
• مهدی رفته توی کار صادرات ماهی. پنج‌شنبه باهام تماس گرفت و ازم خواست چندتا یزاف بهش معرفی کنم.۳، ۴تا ماهی خاص مدنظرشه. گفت حدود ۳۰تن جمع کرده و هنوزم نیاز داره؛ چیزی حدود روزانه ۴تن ماهی. بعد ازم پرسید که ما این مقدار صید روزانه داریم که مستقیم از ما خرید داشته باشه؟! خدایا! چه بنده‌های بانمکی آفریدی واقعا:) درنهایت قرار شد به تعدادی صیاد که این ماهی‌ها رو صید می‌کنن و چندتا یزاف که می‌تونن براش جور کنن وصلش کنم. فعلا فقط شماره‌‌ی رییس بازار ماهی‌فروش‌ها رو از بابا گیر آوردم. ولی قبلش خودمون باید باهاش تماس بگیریم که اگه مهدی بهش زنگ زد کارش رو راه بندازه:/ •
|
• دیروز کارفرمام رو تو خیابون دیدم و یهو جفتمون هول شدیم و بعد از چهار سال با هم سلام و احوال‌پرسی کردیم. صحنه‌ی عجیبی بود:) از دیروز واسه هرکی تعریف کردم و متوجه شده که چهار ساله با کارفرمام قهرم ولی داریم با هم کار می‌کنیم شگفت‌زده شده. •
|
• دیشب نیزار‌های ورودی شهر، آتش گرفتن. باد، دود سفیدش رو تا طرفای ما هم آورد. یه لحظه دچار استرس شدم و ترسیدم که نتونن مهارش کنن. مثل چندسال پیش که یه شب اسکله دچار آتش‌سوزی شد و من ترسیده بودم که مهار نشه و همه‌ی قایق‌ها و لنج‌ها بسوزن و‌ وسط خونه گریه سر داده بودم. •
|
• کاش من و خانم مارچ چندروزی هم‌دیگه‌ رو بِهِلیم! •
|

• این اختلال خواب لعنتی داره کار دستم می‌ده. نمی‌تونم براساسش با اطمینان برنامه بچینم. جلسه‌ی ساعت یک و نیم شبمون کنسل شد. به بچه‌ها گفتم که امروز کلاس ندارم، ساعت مشخص کنید تا آنلاین شم. بعد یادم اومد که از روز قبلش نخوابیدم و هرآن احتمال داره باتری‌ام تموم بشه و بیهوش بشم. •
|
• از استادی‌بلاگر‌های یوتیوب خوشم میاد. با خستگی بیگانه‌اند انگار. چندروز پیش که زیاد خونده بودم و شبش له‌ولورده اومدم اینجا و نالیدم که چطور بقیه انجامش می‌دن و خم به ابرو نمیارن رو یادتونه؟ حالا از یکی از این استادی‌بلاگرها که پتانسیل بالایی داره یه روش یاد گرفتم که امروز می‌خوام اجراش کنم، اگه جواب داد شب می‌ذارمش اینجا. •


Репост из: مثل شن
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
© Saeid


Репост из: مثل شن
خب:)
Study time.


دومی جالب و بامزه بود برام و اولی؟ دلتنگم کرد... این‌قدر دلتنگ که دلم خواست من هم هر شب یک پست در وبلاگم بذارم، شده یک پاراگراف... شده یک سطر... شده یک کلمه...


نویسنده‌ی وبلاگ کلاغ از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجشک هم چهار سال پیش تصمیم می‌گیره که زین‌پس فقط سالی یک پست منتشر کنه و تا الان این تصمیم رو عملی کرده.
سال ۹۶: یک پست
سال ۹۷: یک پست
سال ۹۸: یک پست
سال ۹۹: یک پست


نجمه ۳۱تیر پارسال، وبلاگش یعنی بنفش آبی ‌کبود رو ساخته و از ۶ مرداد تا الان، تقریبا هر شب در وبلاگش پست گذاشته!


و خب زهرا و این حضور انگیزه‌بخش‌ و تلاش ستودنی‌اش بین ما که نزدیک به خط پایانی‌ام در حالی‌که اون هنوز به طور رسمی روی خط شروع هم قرار نگرفته. این کوشش و همراهی ستایش‌برانگیزش قطعا ارزشمنده برای این جمع کوچکِ هم‌رزم.
امیدوارم که این مسیر تا تهش برات هموار باشه زهرا، و تعریف و تشویق‌های ما انگیزه‌ی خالص باشه و ناخواسته موجب توقع و حاشیه و فشاری نشیم:*


هرسال وقتی می‌خواستم برای خودم دعا کنم، از خدا می‌خواستم من رو به هدفی که دارم همونی که همیشه آرزو‌م بوده و کم‌کم داره تبدیل به رویا می‌شه برسونه. اما مفهوم و نیت پشت این خواسته کاملا برعکس بود و اینجوری بود که انگار می‌خواستم هدفم رو به من برسونه! چون می‌دونستم تلاش و عملکردم خیلی کمتر از اونی بوده که شایسته‌ی این باشم خودم بهش برسم(منهای پارسال).
و خب هیچ وقت نشد... اگر پارسال رو بدشانسی محض در نظر بگیریم، سال‌های قبل‌ترش نشد چون شاید شایسته‌اش نبودم، و خدا هم نمی‌خواست به عدالتش خدشه‌ای وارد بشه که همچین شانسی نمی‌داد!
تا اینکه چندروز پیش، خاطره‌ی دکتر عظیمی رو راجع به اون شاگرد صفرش که زیست رو ۶۰ زده بود، توی کانال‌ها دیدم. و اون جمله‌ی آخرش به دکتر: «من شانس آوردم!»
می‌دونید؟ من اون شب واقعا ترسیدم، از اینکه وقتی چیزی که می‌خوام رو به دست آوردم، بعدش بگم: «اوه، من واقعا شانس آوردم!» یه جور اقرار به اینه که خودمم می‌دونم شایسته‌اش نیستم.

دیشب وقتی نوبت به دعا برای خودم رسید برخلاف سال‌های قبل، آرزوم رو ازش طلب نکردم. نگفتم که بیا دودستی بهم بده چون خیلی می‌خوامش و روش حساب باز کردم.‌ نخواستم که بهم شانس بده چون شانس آوردن من ممکنه در ازای بدشانسی کسی باشه که تلاش بیشتری کرده و همچین موفقیتی نه به من می‌چسبه، نه شایسته‌‌اشم و نه در عدالتش می‌گنجه. اما مثل زهرا خواستم که بهم توان، انگیزه و اراده‌ بده که تا تهش رو برم، نبُرم و بدشانسی‌‌هایی که کنترلشون از دست من خارجه نیارم و در یک‌کلام شایسته‌ی رسیدن بهش باشم؛ چون عزیزم، من ابدا خواستار این نیستم که تهش بیام‌ بگم: «اوه، من واقعا شانس آوردم!»


Репост из: اِسپِرانزا
امشب از خدا قول میگیرم سال بعد این موقع:
ندا نیلوفر ماری غزل نگار تسنیم شیرین مارال فاطمه فازی صبا و تک تک شماها که تلاش میکنید برسید به هدفتون و دعامون کنین
از خدا میخوام بهم قدرت بده این راه رو با موفقیت به ته برسونم نبرم پا پس نکشم ادامه بدم نه تنها من بلکه همتون
از خدا میخوام تک تک مشکلاتمون به دست خودش حل بشه
هر چیزی که برامون خوبه اتفاق بیوفته
هممون سالم و سلامت این بیماریو پشت سر بزاریم
تک تک چیزهایی که میخوایم خودش بهمون بده
خودش کمکمون کنه که جز خودش هیچکسو نداریم‌.


می‌گه توی چشمت یه بهراده. بعد چشمم رو نیشگون می‌گیره که بهراد رو از توش بکشه بیرون.


من الان کاملا حس می‌کنم یک چیزی‌ام شده، فقط داغم هنوز و حالی‌ام نیست...
آه بچه‌ها فتح اورست از دور واقعا جذابه، ولی پتانسیل من احتمالا در حد همین دماوند باشه، لااقل فعلا همینه...
انقدر له‌ام، که حتی نمی‌تونم بشینم سر جام و من واقعا امروز اومدم امتحانش کنم که خودم رو خفت ندم که اینا همه از تنبلی‌‌امه. و حس می‌کنم نان‌استاپ داشتم می‌خوندم و وقتی هم تلف نشد و باز نشد که اورست رو فتح کنم! و الآنم بسیار مصدوم و خسته‌ام. برم یه چرت بزنم و آلارم بذارم واسه ساعت یک و نیم که با خانوم دانشمند جلسه‌ی فوری داریم.

Показано 20 последних публикаций.

99

подписчиков
Статистика канала