ولی آخر
چیکا! پیشتر به تو نگفته بودم که اگر بمیری یک فصل کتکت میزنم؟ چه وقت خوبی هم یافتی برای مردن؛ دیروز! دیروز که شبیه کتکخوردهها بودم. پنج و نیم صبح بود. در حمام کم آورده بودم. مامان را صدا کردم. آمد و موهایم را شست. شبیه سوگواران، نشسته بودم یک گوشه. برهنه و خیس و مبهوت! دلم از فقدان پُر بود. مامان رفت حولهام را آورد که تنم را خشک کند. بیقرار بودم و حتی تحمل قطراتی که از رستنگاه موهام راه میکشیدند به پیشانی هم برایم دشوار بود. احساس ازدستدادگی در کالبد بخار مات حمام، احاطهام کرده بود و سینهام را تنگ میکرد. مامان فکر کرده بود تنگی نفس لعنتی دوباره برگشته. و آسیمه رفته بود ببیند از اسپریهای آبیرنگم چیزی نگه داشتهام یا نه... بعدتر افتاده بودم گوشهی هال، مامان موهای نیمهخشکم را شانه کرده بود و داشت سیب زرد پوست میگرفت برای هردومان. من هم به آرامی نفس میکشیدم و با چشمهای خیس، تست استوکیومتری میزدم و بغض تا سیبک حوام آمده بود بالا. به بهانهی درس تمام روز، خودم را پنهان کردم. تا عصر، دم غروب... که از پشت میز بلند شدم و آمدم دیدم روی سطح آبِ کدرِ تنگت دراز کشیدهای و تازه دانستم که این همه التهاب برای چه بود...
میدانی چه از همه سنگینتر بود؟ آنجا که با بهراد نشسته بودیم مقابلت، تنگت را ناز و نوازش میکردیم که یکهو و آرام، میان گریههای آهستهام پرسید حالا باید چه کنیم...؟ گفتم توی باغچهی نارنج چالش میکنیم. هیچ فکر میکردم با تمام خشمش سرم فریاد بزند که نه، که تو فقط گرسنه و بیحالی؟ گفت دلت خالی است و باید برایت غذا بریزم. ریختم. چند دانهی کوچک بویناک قهوهای... دانهها هم روی سطح آن آب کدر شناور ماندند. گفتم دیدی؟ مرده... باید چالش کنیم... به لابه گفت: «نه، نه، توی خاک نه. مورچهها اذیتش میکنند. توی آبهای اسکله چالش کنیم...»
چیکا بعدتر که از اسکله برگشتیم، شب بود. بهراد کیکی که در یخچال مانده بود و سفت شده بود را با چایی میخورد. من سرم را گذاشته بودم روی پای بابا و روی مبل مچاله شده بودم. گفتم میدانستم که یک چیزی میشود، حسش کرده بودم و ترسیده بودم. گفتم نمیدانستم این دلگرفتگی ناخوانده بابت چیست، روی سینهام نشسته بود و بیخ گلوم را گرفته بود و رها نمیشدم ازش... بابا گفت یک جایی خوانده که وقتی دچار همچه حالتی میشویم یعنی کسی یا چیزی که برایمان عزیز است و متصل، در رنج و عذاب و سختی ست و ما فقط احساسش میکنیم بی که بدانیم برای چیست...