R :
به دنبال رویای نقل شده از خوابت میگردم، شهر به شهر، کوچه به کوچه، پلاک به پلاک، به دنبال بوی تن تو در میان اغوشم میگردم نیستی مگر در رویا، در رویاهای من فرشته ی زنجیر شدهات با ابلیس میان جان من به رقص درمی اید و به هنگام پیچش فرشته در میان دستان ابلیس شاخه گلی خشک میشود، به زمین می افتد و روح پاکی فدای پلیدی میشود، قفسه ها در هم میکوبند، بلاخره نفرین شب به تمنای دیدن روز محکوم شد، درهم شکست و شب در کنار روز و روز در کنار شب برابر هم به طلوع و غروب برمیخیزیدند، هر پیچش سیاهی دیگری به دنیای ما می آورد، تا حکم صادر شد، جدایی، جدایی در اخرت جان ما نوشته شده بود عزیز به غم نشسته ی من، در اغوش میگیرمت همچون کودکی که به دنبال اغوش مادرش میگردد و پیداش میکند، میبوسمت همچون مجنون به رویای لیلی رسیدهاش، میخوانمت همچو شمسِ مولانا خوان محفل ها، میبینمت همچو خورشید پشت ابرها، جان به غم نشسته ی من، جدایی انتهای راه ما نخواهد بود، این غروب و طلوع خونین اشک آور، با لبخند به اتمام خواهد رسید، با لبخندی خونین تر از غروب جمعه.
_
M :
سزاوار است اگر تمام گل ها خشکِ جان دردمند تو شود. مگر تو همان ذات پاکی نیستی که محکوم به سقوط شد؟ غم وجود بی گناهت را دارم که با پلیدی پیوند خورد و اکنون سخن از پاکی روح من میگویی
گر ابلیس وجودت تمام روح تورا تسخیر کند من بازهم تسلیم روح زجر کشیده تو خواهم بود. پاکی وجودم را با تمام وجود فدای رویایت میکنم اگر قرار است در آن تقابل ها پایان گرفته، شب و روز و سیاهی و سفیدی کناریکدیگر قرار گیرند. پلیدی را میپذیرم گر با این بها توانم از درد تو و خودم کاسته، و تو را در آغوش کشم. محفل خورشید پشت ابر ها منتظر ماست. شمس و مولانا، مجنون و لیلی اش، مادرانِ سوخته برای فرزندان هیچ یک ترس از پلیدی نداشته اند. جان غمگینِ درد مند من، با لبخندی خونین که در رویاهایت دیدی به سمتت می ایم. این جدایی پایان نخواهد بود
به دنبال رویای نقل شده از خوابت میگردم، شهر به شهر، کوچه به کوچه، پلاک به پلاک، به دنبال بوی تن تو در میان اغوشم میگردم نیستی مگر در رویا، در رویاهای من فرشته ی زنجیر شدهات با ابلیس میان جان من به رقص درمی اید و به هنگام پیچش فرشته در میان دستان ابلیس شاخه گلی خشک میشود، به زمین می افتد و روح پاکی فدای پلیدی میشود، قفسه ها در هم میکوبند، بلاخره نفرین شب به تمنای دیدن روز محکوم شد، درهم شکست و شب در کنار روز و روز در کنار شب برابر هم به طلوع و غروب برمیخیزیدند، هر پیچش سیاهی دیگری به دنیای ما می آورد، تا حکم صادر شد، جدایی، جدایی در اخرت جان ما نوشته شده بود عزیز به غم نشسته ی من، در اغوش میگیرمت همچون کودکی که به دنبال اغوش مادرش میگردد و پیداش میکند، میبوسمت همچون مجنون به رویای لیلی رسیدهاش، میخوانمت همچو شمسِ مولانا خوان محفل ها، میبینمت همچو خورشید پشت ابرها، جان به غم نشسته ی من، جدایی انتهای راه ما نخواهد بود، این غروب و طلوع خونین اشک آور، با لبخند به اتمام خواهد رسید، با لبخندی خونین تر از غروب جمعه.
_
M :
سزاوار است اگر تمام گل ها خشکِ جان دردمند تو شود. مگر تو همان ذات پاکی نیستی که محکوم به سقوط شد؟ غم وجود بی گناهت را دارم که با پلیدی پیوند خورد و اکنون سخن از پاکی روح من میگویی
گر ابلیس وجودت تمام روح تورا تسخیر کند من بازهم تسلیم روح زجر کشیده تو خواهم بود. پاکی وجودم را با تمام وجود فدای رویایت میکنم اگر قرار است در آن تقابل ها پایان گرفته، شب و روز و سیاهی و سفیدی کناریکدیگر قرار گیرند. پلیدی را میپذیرم گر با این بها توانم از درد تو و خودم کاسته، و تو را در آغوش کشم. محفل خورشید پشت ابر ها منتظر ماست. شمس و مولانا، مجنون و لیلی اش، مادرانِ سوخته برای فرزندان هیچ یک ترس از پلیدی نداشته اند. جان غمگینِ درد مند من، با لبخندی خونین که در رویاهایت دیدی به سمتت می ایم. این جدایی پایان نخواهد بود