«یا بُنَیَّ لاتَقصُص...»
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم؟!
روح را صحبت ناجنس عذابی ست الیم
+ حافظ رحمه الله
*آورده اند که بهلول عبایی زربافت از خلیفه خلعت گرفته بود. روزی بر خر خویش از محلتی برگذشت. در گذرگاه خرابه ای بدید. دیواره های خرابه فرو ریخته بود. سرکی برکشید به نظاره. مدفوعی بدید. داخل در خرابه شد. سر به سوی آن برد و جمله ای مبهم به زبان آورد. اندکی مکث کرد و گوش فرا برد به سمت مدفوع. سر به تایید تکان داد. عبای خویش برگرفت و بر مدفوع بینداخت و برفت. چند کس او را بدیدند. از این کار بهلول در شگفت شدند. پرسیدند: آن چه حد ندارد در این عالم دیوانگی ست. تو را چه شده، خلعتی به آن قیمت بر این بی قیمت بینداختی؟ گفت: از او سوآلی پرسیدم. عبا را هدیه ی پاسخِ مناسب، کردم. پاسخِ مقبول بداد. الوعده وفا. عبا را به او بدادم. پرسیدند از آن سوال و جواب. بگفت: پرسیدم ای بیچاره تو را چه شد که به این روز افتادی؟ بگفت:منم قدر و قیمتی داشتم روزگاری. چندی با إنسان** أُنس گرفتم و هم صحبت شدم، شیره ی جانم کشید و به این روزگار افتادم؛ بیهوده، تنها، کثیف...
**پانوشت: انسان با آدم فرق دارد. انسان ریشه اش با نسیان یکی ست؛مقام انسان یعنی فراموشی و غفلت از خویشتن خویش و مقام سودپرستی و مقام گناه و مقامِ ... اما مقام آدمی یعنی کسی که به ایمان رسیده است و توبه کرده و در آن مستقر گشته. اهل ایمان هم صفاتی دارند که گاه ظاهر آنان بر صدق باطن دلالت می کند و گاه نمی کند. پس بایستی آدمی در هر صورت مواظبت کند که به ظاهر موجه فریب هر کس و ناکس را نخورد. که عمل موید قول است. یعنی دیده ایم که بسیار ظاهر آراسته ی زاهدی که در مقام عمل گرفتاری هایی داشته اند برای خودشان و دیگران ...
.
.
.
@mojam_69
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم؟!
روح را صحبت ناجنس عذابی ست الیم
+ حافظ رحمه الله
*آورده اند که بهلول عبایی زربافت از خلیفه خلعت گرفته بود. روزی بر خر خویش از محلتی برگذشت. در گذرگاه خرابه ای بدید. دیواره های خرابه فرو ریخته بود. سرکی برکشید به نظاره. مدفوعی بدید. داخل در خرابه شد. سر به سوی آن برد و جمله ای مبهم به زبان آورد. اندکی مکث کرد و گوش فرا برد به سمت مدفوع. سر به تایید تکان داد. عبای خویش برگرفت و بر مدفوع بینداخت و برفت. چند کس او را بدیدند. از این کار بهلول در شگفت شدند. پرسیدند: آن چه حد ندارد در این عالم دیوانگی ست. تو را چه شده، خلعتی به آن قیمت بر این بی قیمت بینداختی؟ گفت: از او سوآلی پرسیدم. عبا را هدیه ی پاسخِ مناسب، کردم. پاسخِ مقبول بداد. الوعده وفا. عبا را به او بدادم. پرسیدند از آن سوال و جواب. بگفت: پرسیدم ای بیچاره تو را چه شد که به این روز افتادی؟ بگفت:منم قدر و قیمتی داشتم روزگاری. چندی با إنسان** أُنس گرفتم و هم صحبت شدم، شیره ی جانم کشید و به این روزگار افتادم؛ بیهوده، تنها، کثیف...
**پانوشت: انسان با آدم فرق دارد. انسان ریشه اش با نسیان یکی ست؛مقام انسان یعنی فراموشی و غفلت از خویشتن خویش و مقام سودپرستی و مقام گناه و مقامِ ... اما مقام آدمی یعنی کسی که به ایمان رسیده است و توبه کرده و در آن مستقر گشته. اهل ایمان هم صفاتی دارند که گاه ظاهر آنان بر صدق باطن دلالت می کند و گاه نمی کند. پس بایستی آدمی در هر صورت مواظبت کند که به ظاهر موجه فریب هر کس و ناکس را نخورد. که عمل موید قول است. یعنی دیده ایم که بسیار ظاهر آراسته ی زاهدی که در مقام عمل گرفتاری هایی داشته اند برای خودشان و دیگران ...
.
.
.
@mojam_69