ִ ۫ ּ 🕯⭑امروز صحبت از برف نبود، یا قهوه های داغ و کاغذ های کاهیــِ داخل دفترچه اش، حرف از هوای سرد و آسمون قرمز نبود، حرف از گرمای کنار شومینه و یا پالتو های بلند کتان هم نبود...
امروز با همه روز های اوه فرق میکرد ، برگه های دفترش پر شده بود و ذهن خسته ای که داشت افکارش رو درون خودش خفه میکرد بیشترین درد بود،،،
غم، واژه آشنایی بود...کمی تلخ و کمی دوست داشتنی،
اوه همیشه غم رو بغل میکرد ؛ اعتقاد به اینکه غم رو باید دوست داشته باشیم و کنارش زندگی کنیم براش خیلی باارزش بود...
کتاب هایی که خونده بود اینطور بهش یاد داده بودن که غم زیباست و افرادی که غمگین هستند روحی پر از زیبایی دارند، روحی که میتونه اون هارو از زمین جدا کنه و برای غرق شدن در آرامش شروع به بافتن رویاهاشون کنه...
امروز اوه غمگین تر از همیشه بود، غم رو بغل کرده بود و به آینده ای فکر میکرد که باز میخواست بنویسه، عاشقی کنه و در کنار عاشق های درون داستان هاش زندگی کنه :)
𓏲 ִֶָ ✉️ 𝐑𝐨𝐦𝐞𝐨 𝟏𝟗𝟓️️𝟒 𝐄𝐧𝐠𝐥𝐚𝐧𝐝
امروز با همه روز های اوه فرق میکرد ، برگه های دفترش پر شده بود و ذهن خسته ای که داشت افکارش رو درون خودش خفه میکرد بیشترین درد بود،،،
غم، واژه آشنایی بود...کمی تلخ و کمی دوست داشتنی،
اوه همیشه غم رو بغل میکرد ؛ اعتقاد به اینکه غم رو باید دوست داشته باشیم و کنارش زندگی کنیم براش خیلی باارزش بود...
کتاب هایی که خونده بود اینطور بهش یاد داده بودن که غم زیباست و افرادی که غمگین هستند روحی پر از زیبایی دارند، روحی که میتونه اون هارو از زمین جدا کنه و برای غرق شدن در آرامش شروع به بافتن رویاهاشون کنه...
امروز اوه غمگین تر از همیشه بود، غم رو بغل کرده بود و به آینده ای فکر میکرد که باز میخواست بنویسه، عاشقی کنه و در کنار عاشق های درون داستان هاش زندگی کنه :)
𓏲 ִֶָ ✉️ 𝐑𝐨𝐦𝐞𝐨 𝟏𝟗𝟓️️𝟒 𝐄𝐧𝐠𝐥𝐚𝐧𝐝